𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪
_بخش اول_
حس نومیدی از اینجا نشات میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتی نمیداند اصلا باید بجنگد یا نه
.
آلبرکامو
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ری_
با نوازش دستی روی شانه ام از خواب بیدار میشوم.دستی گرم و آرامش بخش.یک جفت چشم سیاه دارند نگاهم میکنند"وقت داروته.ببخشید بیدارت کردم"
چند بار پلک میزنم و بلند میشوم"صبح بخیر"
لبخند میزند"هنوز صبح نشده ولی صبحت بخیر"
و شیشه معجون را به دستم میدهد"از کجا میدونی کی وقتشه؟ساعت هم بلند کردی؟"
در معجون را میبندم.میگوید"نه.تقریبی میگم"
"یعنی چی تقریبی؟"
"شمردم"
"ها؟"
"ثانیه ها رو شمردم یه دقیقه شصت ثانیه و یه ساعت شصت دقیقه ست سه هزار و شیشصد ضربدر شیش میشه بیست و یک هزار و شیشصد"
صدایم از شدت حیرت و احساس میلرزد"تو تا بیست و یک هزار و شیشصد بخاطر من شمردی؟!"
دستش را تکان میدهد انگار که کار بی اهمیتی کرده"بیکار بودم.حوصلهم سر میرفت"
"وای...تو واقعا...داری لوسم میکنی"
"به تو چه؟خوشم میاد لوست کنم"
"از این حرفا هم بلدی؟"
چشمکی میزند"یاد میگیرم"
"یا خدا!تو کی هستی؟!سوروس کجاست؟!"
لبخند میزند"میخوای ادامه بدیم یا تا آخر میخوای همینجا بشینی؟"
"ممنونم.میشه؟"
ساعد سالمم را میگیرد" پاشو ببینم بیخاصیت"
میخندم و دنبالش به راه میافتم.اگر همیشه بود من جلو راه میرفتم ولی حالا واقعا گیج خوابم و هوا هنوز روشن نشده پس ترجیح میدهم او جلو برود.
"سوروس؟"
"بله؟"
"نظرت درباره این چند روز که اینجا بودیم چیه؟با من خوش گذشت؟"
"فرق زیادی با مدرسه نداشت ولی اینکه شبا میتونم نگات کنم که ماه به صورتت میتابه و مثل بچه ها میخوابی...این یکی خیلی باحاله"
"تو منو دید میزدی؟"
"اذیتت میکنه؟فکر کردم چندوقت یه بار مشکلی نداری که نگات کنم"
"نه سوروس شوخی کردم.عیب نداره."
"اگه حس کردی کاری کردم که معذبت میکنه بهم بگو.چون اینجا تنهاییم میگم.شاید چمیدونم هرچی.هرچی که اذیتت کرد بهم بگو"
"باشه گادفادر.متشکرم"
"نه.لیاقت نداری جونور"
"الان فهمیدی؟"
"سعی کردم انکار کنم"
"خیلی عوضی ای."
"آره قبلاً گفتی.حرف جدیدی نداری که بزنی؟"
میگویم نوچ و راهم را ادامه میدهم."سی؟"
"بله؟"
"تو گشنهت نیست؟"
"دنبال چوبی میگردم که خشک باشه.بعدش غذا درست میکنم"
میخندم"اوه جنتلمن!"
با حالت نمایشی دستم را میگیرد"فقط برای شما مادام"
یک کفشم را در میآورم و برایش پرت میکنم "آشغالِ زبون باز!"
کفشم را برای خودم پرت میکند"چه کار کردم مگه وحشی؟!"
"باید یه سریال ازت بسازم!دیوونهی بلاتکلیف!"
یک چوب پیدا میکند و کوله سبز رنگی که دیشب بالشم بود و حالا یک طرفه روی دوشش انداخته را برمیدارد.زیپش را باز میکند و با لحن نرم و ملیحی میگوید"میخوای یه سورپرایز دیگه هم ببینی؟"
"چیه؟"
دستش را توی کوله میکند و یک چاقوی کوچک با دسته یاقوت نشان در میآورد"چطوره؟!"
پلک میزنم"اینو از کجا آوردی؟"
"تمام مدت بعد از مبارزه تو جیبم بود ولی حالا دیگه کوله داشتیم و میتونست اونجا باشه"
"چرا توی دالون ازش استفاده نکردی؟"
"همه برگ برنده ها رو یهو رو نمیکنیم که یهو همشونو از دست ندیم"
"اوه درسته نابغه!ولی حیف که یدونهست!من اینجا هویج بودم؟واسه منم یکی میاوردی!"
"این واسه توعه ری.میدونم چقدر یاقوت دوست داری"
"برای من؟"
"البته"
"پس تو چی؟"
یک خنجر دیگر که ظاهر ساده ای دارد ولی تیغه تیز نقره ای اش برق میزند از توی کوله درمیآورد"ممنون که نگرانمی ولی برای خودمم آورده بودم"
خنجرم را از دستش میگیرم"هوا برت نداره!فقط نخواستم مثل بیخاصیت ها یه گوشه وایستی و من مجبور شم ازت دفاع کنم"
"باشه باشه!حالا اجازه میدی غذا درست کنم؟یا باز میخوای حرف بزنی"
"زودتر!"
_بخش اول_
حس نومیدی از اینجا نشات میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتی نمیداند اصلا باید بجنگد یا نه
.
آلبرکامو
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ری_
با نوازش دستی روی شانه ام از خواب بیدار میشوم.دستی گرم و آرامش بخش.یک جفت چشم سیاه دارند نگاهم میکنند"وقت داروته.ببخشید بیدارت کردم"
چند بار پلک میزنم و بلند میشوم"صبح بخیر"
لبخند میزند"هنوز صبح نشده ولی صبحت بخیر"
و شیشه معجون را به دستم میدهد"از کجا میدونی کی وقتشه؟ساعت هم بلند کردی؟"
در معجون را میبندم.میگوید"نه.تقریبی میگم"
"یعنی چی تقریبی؟"
"شمردم"
"ها؟"
"ثانیه ها رو شمردم یه دقیقه شصت ثانیه و یه ساعت شصت دقیقه ست سه هزار و شیشصد ضربدر شیش میشه بیست و یک هزار و شیشصد"
صدایم از شدت حیرت و احساس میلرزد"تو تا بیست و یک هزار و شیشصد بخاطر من شمردی؟!"
دستش را تکان میدهد انگار که کار بی اهمیتی کرده"بیکار بودم.حوصلهم سر میرفت"
"وای...تو واقعا...داری لوسم میکنی"
"به تو چه؟خوشم میاد لوست کنم"
"از این حرفا هم بلدی؟"
چشمکی میزند"یاد میگیرم"
"یا خدا!تو کی هستی؟!سوروس کجاست؟!"
لبخند میزند"میخوای ادامه بدیم یا تا آخر میخوای همینجا بشینی؟"
"ممنونم.میشه؟"
ساعد سالمم را میگیرد" پاشو ببینم بیخاصیت"
میخندم و دنبالش به راه میافتم.اگر همیشه بود من جلو راه میرفتم ولی حالا واقعا گیج خوابم و هوا هنوز روشن نشده پس ترجیح میدهم او جلو برود.
"سوروس؟"
"بله؟"
"نظرت درباره این چند روز که اینجا بودیم چیه؟با من خوش گذشت؟"
"فرق زیادی با مدرسه نداشت ولی اینکه شبا میتونم نگات کنم که ماه به صورتت میتابه و مثل بچه ها میخوابی...این یکی خیلی باحاله"
"تو منو دید میزدی؟"
"اذیتت میکنه؟فکر کردم چندوقت یه بار مشکلی نداری که نگات کنم"
"نه سوروس شوخی کردم.عیب نداره."
"اگه حس کردی کاری کردم که معذبت میکنه بهم بگو.چون اینجا تنهاییم میگم.شاید چمیدونم هرچی.هرچی که اذیتت کرد بهم بگو"
"باشه گادفادر.متشکرم"
"نه.لیاقت نداری جونور"
"الان فهمیدی؟"
"سعی کردم انکار کنم"
"خیلی عوضی ای."
"آره قبلاً گفتی.حرف جدیدی نداری که بزنی؟"
میگویم نوچ و راهم را ادامه میدهم."سی؟"
"بله؟"
"تو گشنهت نیست؟"
"دنبال چوبی میگردم که خشک باشه.بعدش غذا درست میکنم"
میخندم"اوه جنتلمن!"
با حالت نمایشی دستم را میگیرد"فقط برای شما مادام"
یک کفشم را در میآورم و برایش پرت میکنم "آشغالِ زبون باز!"
کفشم را برای خودم پرت میکند"چه کار کردم مگه وحشی؟!"
"باید یه سریال ازت بسازم!دیوونهی بلاتکلیف!"
یک چوب پیدا میکند و کوله سبز رنگی که دیشب بالشم بود و حالا یک طرفه روی دوشش انداخته را برمیدارد.زیپش را باز میکند و با لحن نرم و ملیحی میگوید"میخوای یه سورپرایز دیگه هم ببینی؟"
"چیه؟"
دستش را توی کوله میکند و یک چاقوی کوچک با دسته یاقوت نشان در میآورد"چطوره؟!"
پلک میزنم"اینو از کجا آوردی؟"
"تمام مدت بعد از مبارزه تو جیبم بود ولی حالا دیگه کوله داشتیم و میتونست اونجا باشه"
"چرا توی دالون ازش استفاده نکردی؟"
"همه برگ برنده ها رو یهو رو نمیکنیم که یهو همشونو از دست ندیم"
"اوه درسته نابغه!ولی حیف که یدونهست!من اینجا هویج بودم؟واسه منم یکی میاوردی!"
"این واسه توعه ری.میدونم چقدر یاقوت دوست داری"
"برای من؟"
"البته"
"پس تو چی؟"
یک خنجر دیگر که ظاهر ساده ای دارد ولی تیغه تیز نقره ای اش برق میزند از توی کوله درمیآورد"ممنون که نگرانمی ولی برای خودمم آورده بودم"
خنجرم را از دستش میگیرم"هوا برت نداره!فقط نخواستم مثل بیخاصیت ها یه گوشه وایستی و من مجبور شم ازت دفاع کنم"
"باشه باشه!حالا اجازه میدی غذا درست کنم؟یا باز میخوای حرف بزنی"
"زودتر!"
- ۵۳۹
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط