{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم
نشود فاش که من ، راز نهانت هستم

همه جا باز خیالات برم میدارد
یاد آن خنده ی شیرین دهانت هستم

گفتی بودی که برو رفته ام اما،هیهات
نامه دادند به من،ورد زبانت هستم

وای من گیر توام،گر تو مرادم بدهی
ولی انگار که من آفت جانت هستم

هر چه از مهر نوشتم شب یلدا دیدی
فصل ها رفته و درگیر خزانت هستم

تو چه بی رحم شدی، بر احدی آگه نیست
من در این شعر ببین، آه فغانت هستم

تومرا بر سر بازار چو یوسف بفروش
برده ی چشم تو ام،بار گرانت هستم...
دیدگاه ها (۲)

در هوس خیال اوهمچو خیال گشته‌اماوست گرفته شهر دلمن به کجا سف...

ای نفس صبحدم، گر نهی آنجا قدمخسته دلم رابجو، در شِکنِ موی دو...

عشق رسوایی محض است که حاشا نشود عاشقی با اگر و شاید و اما نش...

صبر دل را چه کنم،چون تو قرارم باشیدیدگانم چه شود،اشک بهارم ب...

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم نشود فاش که من ، راز نهانت هست...

ساعت ب وقتoo:oo تنهایےوتلخ کامےمں است.جونم واسات بگه:میکشی د...

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم نشود فاش که من ، راز نهانت هست...

@tanin‌ بَه بَه بِه تو و چاله ی ِ در کنج ِ لبانتآن خط ِ لب و...

بَه بَه بِه تو و چاله ی ِ در کنج ِ لبانتآن خط ِ لب و قرمزیه ...

‌ بَه بَه بِه تو و چاله‌یِ در کنجِ لبانتآن خطِ لب و قرمزیِ د...

#یا_مهدی_صاحب_الزمان#یا_اباصالح_المهدی_ادرکنی#فرج_تنها_راه_ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط