p7
خون اشام من
آره، دارم چی میگم، ولی واقعاً دلم میخواست بدونم این احساسِ عمیق و عجیب چه معنی داره. یعنی این نگاهها، این لمسها، این حسِ آشنا چه معنی دارن وقتی توی این دنیایِ تاریک و عجیب گیر افتادم؟ یه جور حسِ غریزی، یه جورهای... انگار دارم دوباره با قسمتهایی از خودم روبهرو میشم که همیشه پنهون بودن.
نامجون، که انگار حسِ من رو فهمیده بود، یه نفس عمیق کشید و بعد گفت: «خب... شاید وقتشه که فرقِ اینجا رو بفهمی. شاید وقتشه که رازِ واقعیِ داستانمون رو بدونی.» نگاهش پر ازِ راز و رمز بود، انگار داشت یه کلیدِ طلایی رو در دستانش میگرفت.
جین، که از کنارم رد میشد، یه لبخندِ مهربون زد و گفت: «همه چی که توی این جنگل اتفاق میافته، فقط یه تیکهاش واقعیِ. بقیهاش... شاید یه خوابِ تاریک و هولناک(نمیدونم غلط املایی دارم یا نه)، یا یه تصویرِ یادگاریه که باید کشفش کنی.»
شوگا، که دستش رو رویِ سینه اش گذاشته بود، گفت: «واقعاً دارم میگم، ما اینجا، اینجا که زندگی میکنیم، رازهایِ خیلی عمیقی داریم. و تو... تو باید بفهمی که تو کی هستی، و چی میخوای، و چه باید بکنی.»
جیهوپ، با اون انرژیش، کمی به سمتِ من پرید و گفت: «راستی! اینجا مهم نیست که چه روزی هستی، مهمِ اینه که چه احساسی داری. و حسِ تو... خیلی خاصه. شاید اصلاً مهم نباشه که چطور به اینجا رسیدی، مهم اینه که حالا اینجایی!»
جیمین، که حالا کمی جدیتر شده بود، یه نگاهِ عمیق به من انداخت و گفت: «باید قبلِ هر چیز، بدانی که اینجا، جنگل، فقط محیط نیست. اینجا، یه ماموریتِ خاصه. ما، خونآشامها، نگهبانهای این رازیم. و تو،... تو بخشِ جداییناپذیرِ این راز هستی.»
در این لحظه، یه سایهی تیره و مرموز، از گوشهی اتاق، حرکت کرد. تصویرش توی ذهنم شروع به شکل گرفتن کرد. چهرهیِ مردی بود، با چشمانِ خمار و عمیق و موهایِ بلندِ سیاه. احساس میکردم اون، هوشمند و کمی ترسناک، داره ازم مراقبت میکنه، انگار که میخواست بهم بگه که این رازهایِ تاریک، تنها بخشهایی از من نیستن، بلکه جزئی از یک مسیرِ بزرگترن.
ناگهان، احساس کردم که یه حسِ درونی، به شدت تپید، انگار دارم چیزی رو در درونم کشف میکنم. چیزیه که میدونم، ولی نمیخوام باور کنم. شاید... واقعاً باید بپذیرم که منم یکی از اونایم که توی این روایتِ تاریک، نقش دارن.
آره، میدونم، چقدر سختِ، ولی باید پُرقدرت باشم. چون شاید این جنگل، فقط یه شروع بود، و راهِ اصلی هنوز جلو راهِ ماست.
آره، دارم چی میگم، ولی واقعاً دلم میخواست بدونم این احساسِ عمیق و عجیب چه معنی داره. یعنی این نگاهها، این لمسها، این حسِ آشنا چه معنی دارن وقتی توی این دنیایِ تاریک و عجیب گیر افتادم؟ یه جور حسِ غریزی، یه جورهای... انگار دارم دوباره با قسمتهایی از خودم روبهرو میشم که همیشه پنهون بودن.
نامجون، که انگار حسِ من رو فهمیده بود، یه نفس عمیق کشید و بعد گفت: «خب... شاید وقتشه که فرقِ اینجا رو بفهمی. شاید وقتشه که رازِ واقعیِ داستانمون رو بدونی.» نگاهش پر ازِ راز و رمز بود، انگار داشت یه کلیدِ طلایی رو در دستانش میگرفت.
جین، که از کنارم رد میشد، یه لبخندِ مهربون زد و گفت: «همه چی که توی این جنگل اتفاق میافته، فقط یه تیکهاش واقعیِ. بقیهاش... شاید یه خوابِ تاریک و هولناک(نمیدونم غلط املایی دارم یا نه)، یا یه تصویرِ یادگاریه که باید کشفش کنی.»
شوگا، که دستش رو رویِ سینه اش گذاشته بود، گفت: «واقعاً دارم میگم، ما اینجا، اینجا که زندگی میکنیم، رازهایِ خیلی عمیقی داریم. و تو... تو باید بفهمی که تو کی هستی، و چی میخوای، و چه باید بکنی.»
جیهوپ، با اون انرژیش، کمی به سمتِ من پرید و گفت: «راستی! اینجا مهم نیست که چه روزی هستی، مهمِ اینه که چه احساسی داری. و حسِ تو... خیلی خاصه. شاید اصلاً مهم نباشه که چطور به اینجا رسیدی، مهم اینه که حالا اینجایی!»
جیمین، که حالا کمی جدیتر شده بود، یه نگاهِ عمیق به من انداخت و گفت: «باید قبلِ هر چیز، بدانی که اینجا، جنگل، فقط محیط نیست. اینجا، یه ماموریتِ خاصه. ما، خونآشامها، نگهبانهای این رازیم. و تو،... تو بخشِ جداییناپذیرِ این راز هستی.»
در این لحظه، یه سایهی تیره و مرموز، از گوشهی اتاق، حرکت کرد. تصویرش توی ذهنم شروع به شکل گرفتن کرد. چهرهیِ مردی بود، با چشمانِ خمار و عمیق و موهایِ بلندِ سیاه. احساس میکردم اون، هوشمند و کمی ترسناک، داره ازم مراقبت میکنه، انگار که میخواست بهم بگه که این رازهایِ تاریک، تنها بخشهایی از من نیستن، بلکه جزئی از یک مسیرِ بزرگترن.
ناگهان، احساس کردم که یه حسِ درونی، به شدت تپید، انگار دارم چیزی رو در درونم کشف میکنم. چیزیه که میدونم، ولی نمیخوام باور کنم. شاید... واقعاً باید بپذیرم که منم یکی از اونایم که توی این روایتِ تاریک، نقش دارن.
آره، میدونم، چقدر سختِ، ولی باید پُرقدرت باشم. چون شاید این جنگل، فقط یه شروع بود، و راهِ اصلی هنوز جلو راهِ ماست.
- ۴۰۶
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط