˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارت
باد ملایمی لابلای برگهای درختهای توی باغ میپیچید و سکوتِ سنگینِ بینمون رو میشکست.
تهیونگ چرخید و تکیهش رو داد به دیوارِ کوتاه سنگی. نگاهش خسته به نظر میرسید، اما نه از اون خستگیهای کاری؛ انگار از سالها نقش بازی کردن خسته بود.
— میدونی؟ توی این دنیا، همه یه نقاب دارن. من هم یاد گرفته بودم چطور بهترینِ خودم رو پشت این نقابِ جدی پنهان کنم.
& و حالا؟
نفسِ عمیقی کشید و به چشمام نگاه کرد.
— حالا... وقتی کنار توام، یادم میره که باید اون نقاب رو بزنم. انگار تو... فقط خودِ من رو میبینی. نه کیم تهیونگِ مقتدر رو، نه اون کسی که همه ازش حساب میبرن.
کمی بهش نزدیکتر شدم. فاصلهمون اونقدر کم بود که بویِ عطرِ خاصِ شبانه و ادکلنش رو حس میکردم.
& تو هم برای من همینطوری هستی. من هم سعی کردم توی دفترت قوی باشم، اما... کنارت دلم نمیخواد نقشِ آدمهای شجاع رو بازی کنم. دلم میخواد فقط "خودم" باشم.
دستش رو آروم بالا آورد و بدون اینکه لمسم کنه، فاصله بین انگشتهامون رو گرفت. نگاهش روی صورتم قفل بود، طوری که انگار داشت جزئیاتِ چهرهم رو تو ذهنش حک میکرد.
— لی... تو تنها کسی هستی که وقتی پیشمی، احساس میکنم زندهام. انگار بقیه دنیا فقط یه تصویرِ مبهمان.
لحنش صادقانه بود. بدونِ هیچگونه تظاهر یا غروری.
& شاید این همون چیزیه که هر دومون دنبالش بودیم، ولی نمیدونستیم چطور پیداش کنیم.
لبخندِ کمرنگی زد. یه لبخند که تهِ چشمهاش رو هم درگیر کرده بود.
تهیونگ دستش رو به سمتِ دستم آورد و انگشتهاش رو خیلی آروم لابلای انگشتهای من قفل کرد...
*****
🌤ادامه دارد...
ببخشید تکراری گذاشتم🙏🏻
باد ملایمی لابلای برگهای درختهای توی باغ میپیچید و سکوتِ سنگینِ بینمون رو میشکست.
تهیونگ چرخید و تکیهش رو داد به دیوارِ کوتاه سنگی. نگاهش خسته به نظر میرسید، اما نه از اون خستگیهای کاری؛ انگار از سالها نقش بازی کردن خسته بود.
— میدونی؟ توی این دنیا، همه یه نقاب دارن. من هم یاد گرفته بودم چطور بهترینِ خودم رو پشت این نقابِ جدی پنهان کنم.
& و حالا؟
نفسِ عمیقی کشید و به چشمام نگاه کرد.
— حالا... وقتی کنار توام، یادم میره که باید اون نقاب رو بزنم. انگار تو... فقط خودِ من رو میبینی. نه کیم تهیونگِ مقتدر رو، نه اون کسی که همه ازش حساب میبرن.
کمی بهش نزدیکتر شدم. فاصلهمون اونقدر کم بود که بویِ عطرِ خاصِ شبانه و ادکلنش رو حس میکردم.
& تو هم برای من همینطوری هستی. من هم سعی کردم توی دفترت قوی باشم، اما... کنارت دلم نمیخواد نقشِ آدمهای شجاع رو بازی کنم. دلم میخواد فقط "خودم" باشم.
دستش رو آروم بالا آورد و بدون اینکه لمسم کنه، فاصله بین انگشتهامون رو گرفت. نگاهش روی صورتم قفل بود، طوری که انگار داشت جزئیاتِ چهرهم رو تو ذهنش حک میکرد.
— لی... تو تنها کسی هستی که وقتی پیشمی، احساس میکنم زندهام. انگار بقیه دنیا فقط یه تصویرِ مبهمان.
لحنش صادقانه بود. بدونِ هیچگونه تظاهر یا غروری.
& شاید این همون چیزیه که هر دومون دنبالش بودیم، ولی نمیدونستیم چطور پیداش کنیم.
لبخندِ کمرنگی زد. یه لبخند که تهِ چشمهاش رو هم درگیر کرده بود.
تهیونگ دستش رو به سمتِ دستم آورد و انگشتهاش رو خیلی آروم لابلای انگشتهای من قفل کرد...
*****
🌤ادامه دارد...
ببخشید تکراری گذاشتم🙏🏻
- ۵۱۱
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط