آتشی زکاروان جدا مانده این نشان زکاروان بجا مانده

آتشی زکاروان جدا مانده این نشان زکاروان بجا مانده
یک جهان شراره تنها مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد به سوز خود سازد
....................
سوزد از جفای دوران فتنه و بلای توفان
فنای او خواهد به سوی او تازد
....................
من همه یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا ماندم
با این‌گرمی جان در ره مانده حیران
این غم خود به کجا ببرم
با این جان لرزان با این پای لغزان
ره به کجا ز بلا ببرم
می‌سوزم گرچه با بی‌پروایی ...... می‌لرزم برخود از این تنهایی
من همه یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا ماندم
....................
آتشین خو هستی سوزم شعله جانی بزم افروزم
....................
بی‌پناهی محفل آرا بی‌نصیبی تیره روزم
آآآآآ......
من همه یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا ماندم
من همه یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا ماندم
دیدگاه ها (۱)

شعری طولانی ولی زیبا شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیم...

راز شقایق ... شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم !ا...

#شقایق_گفت_با_خنده : نه تب دارم ، نه بیمارماگر سرخم چنان آتش...

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حد...

چشم بر هم می‌گذارم تا بیاسایم دمیزخم‌های کهنه‌ی دل را نباشد ...

💔چشم بر هم می‌گذارم تا بیاسایم دمیزخم‌های کهنه‌ی دل را نباشد...

شقايق گفت با خنده نه بيمارم نه تبدارم......اگر سرخم چنان آتش...

داستان گل شقایق از زبان خودش

عـــــاشــــــــق این شعـــــــرم.....شقایق گفت با خنده ؛ نه...

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارماگر سرخم چنان آتش حدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط