آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود
 
نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود
 
 
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
 
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
 
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
 
برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
 
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
 
ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود...
 
امیرعلی
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رو...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب ‌آلوده‌اش را مستی ر...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رو...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب آلوده اش را مستی رو...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی ر...

.آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبودچشم خواب آلوده اش را مستی ...

.آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبودچشم خواب آلوده اش را مستی ...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب آلوده اش را مستی رؤ...

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبودچشم خواب آلوده اش را مستی رؤ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط