{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواست

هلیکوپتر در تاریکی ناپدید شد.

فقط جعبه‌ی فلزی وسط جنگل مانده بود.

هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به آن نزدیک شود.

انگار همه می‌ترسیدند حقیقتی که داخلش بود، زندگی‌شان را برای همیشه عوض کند.

آرمان با وجود زخمش جلو رفت و نوار را برداشت.

روی قاب نوار، با خودکار مشکی نوشته شده بود:

«اگر این نوار را پیدا کرده‌اید، یعنی یکی از ما زنده مانده است...»

قلب آوا فرو ریخت.


---

آن‌ها به پناهگاه برگشتند.

اتاقی زیرزمینی که هنوز یک دستگاه قدیمی پخش نوار در آن وجود داشت.

چراغ‌ها خاموش شدند.

صدای خش‌خش دستگاه بلند شد.

تصویر لرزان روی پرده افتاد.

ابتدا فقط نویز...

بعد...

چهره‌ی مردی حدود چهل ساله ظاهر شد.

او گردنبند کلاغ را به گردن داشت.

آوا بی‌اختیار جلو رفت.

اشک در چشم‌هایش جمع شد.

زمزمه کرد:

ـ «...بابا؟»

مرد مستقیم به دوربین نگاه کرد.

ـ «اگر آوا این فیلم را می‌بیند... یعنی من نتوانستم از او محافظت کنم.»

صدای گریه‌ی آوا در اتاق پیچید.


---

مرد ادامه داد:

ـ «سال‌هاست همه فکر می‌کنند خاندان کلاغ برای قدرت می‌جنگد...»

سرش را تکان داد.

ـ «اما حقیقت، قدرت نیست.»

او یک دفتر چرمی سیاه را جلوی دوربین گرفت.

همان دفتری که از عمارت دزدیده شده بود.

ـ «داخل این دفتر، اسم تمام خانواده‌هایی نوشته شده که سال‌ها با خون، امپراتوری مافیا را ساختند... و اسم خیانتکاری که همه‌چیز را نابود کرد.»

همه با دقت گوش می‌دادند.

مرد نفس عمیقی کشید.

ـ «اگر اسم او فاش شود... جنگی شروع می‌شود که هیچ‌کس از آن جان سالم به در نمی‌برد.»


---

ناگهان تصویر لرزید.

صدای انفجار از پشت دوربین آمد.

مرد با وحشت برگشت.

بعد رو به دوربین فریاد زد:

ـ «آوا! اگه این فیلم رو می‌بینی... به هیچ‌کس اعتماد نکن! حتی...»

تصویر قطع شد.

فقط نویز.

هیچ اسمی گفته نشد.


---

سکوت اتاق را گرفت.

آوا روی زانوهایش نشست.

اشک‌هایش بند نمی‌آمد.

ـ «می‌خواست اسمشو بگه...»

آرمان آرام کنار او نشست.

دستش را روی شانه‌ی آوا گذاشت.

اما آوا آن‌قدر غرق درد بود که متوجهش نشد.


---

کاوه از همه دورتر ایستاده بود.

به پرده خیره شده بود.

اما نه به تصویر...

به همان جمله‌ی ناتمام.

«حتی...»

انگار خودش ادامه‌ی آن جمله را می‌دانست.


---

همان لحظه...

صدای پیامکی روی گوشی کاوه آمد.

او بی‌صدا صفحه را روشن کرد.

فقط یک جمله نوشته شده بود:

> «تا ۲۴ ساعت دیگر، حقیقت را به آوا بگو... وگرنه من می‌گویم.»



فرستنده...

نیما.

چشم‌های کاوه پر از اضطراب شد.

لیانا که کنار در ایستاده بود، این تغییر را دید.

آرام نزدیکش شد.

ـ «باز تهدیدت کرده؟»

کاوه گوشی را خاموش کرد.

ـ «این بار... فقط من نیستم که آسیب می‌بینم.»


---

همان شب...

آوا برای اینکه کمی آرام شود، از خانه بیرون رفت.

جنگل در سکوت فرو رفته بود.

باد، موهایش را به هم می‌ریخت.

روی نیمکتی قدیمی نشست.

بعد از چند دقیقه...

صدای قدم‌هایی آمد.

کاوه بود.

بدون حرف، کنار او نشست.

چند دقیقه فقط سکوت.

بعد آوا آهسته گفت:

ـ «همه از یه چیزی می‌ترسن...»

به او نگاه کرد.

ـ «تو از چی می‌ترسی، کاوه؟»

کاوه لبخند تلخی زد.

ـ «از روزی که...»

نفس عمیقی کشید.

ـ «تو با چشم‌های خودت، از من متنفر بشی.»

آوا اخم کرد.

ـ «چرا باید ازت متنفر بشم؟»

کاوه چیزی نگفت.

فقط نگاهش را از او دزدید.


---

ناگهان...

آوا دستش را روی دست کاوه گذاشت.

برای اولین بار...

خودش این کار را کرد.

ـ «هر رازی هم که داشته باشی...»

لبخند خیلی کوچکی زد.

ـ «ترجیح می‌دم از زبون خودت بشنوم، نه از یه دشمن.»

کاوه به دست آوا خیره شد.

انگشت‌هایش لرزیدند.

برای چند ثانیه خواست همه‌چیز را بگوید...

اما درست همان لحظه...

صدای شلیک از دل جنگل بلند شد.

گلوله به تنه‌ی درخت کنارشان خورد.

و روی پوست درخت، با چاقو جمله‌ای حک شده بود:

> «۲۴ ساعت...»
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وهشتم | بهای حقیقتباران بی‌امان می‌با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط