{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌

‌

تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرم
دوست دارم که خودم پیرهنت را بدرم!

تو هر اندازه که بگریزی و پرهیز کنی،
من همان قدر به آغوش تو مشتاق ترم!...

قصه برعکس شده، نوحم و طوفان زده ام
کشتی سوخته ای مانده میان جگرم!

دو قدم پیش بیا! ـ ای قدمت بر سر چشم! ـ
دو قدم... تا که تو را تنگ بگیرم به برم!

تو به اندازه ی هر یک قدمم آتشی و
من به اندازه ی هر یک نفست شعله ورم!

دور تر می شوی و بی خبر از حال منی
پیش می آیم و از شرم لبت با خبرم!

آه و صد آه! خلیلِ بُتِ خالت شده ام
شکر و صد شکر که اعجاز ندارد تبرم!

چه کُنم با دو لبت؟ دل بکنم یا نکنم؟
چه کنم جان و دلم را؟ ببرم یا نبرم؟
دیدگاه ها (۳)

تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرم دوست دارم که خودم پیرهنت را...

تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرم دوست دارم که خودم پیرهنت را...

تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرمدوست دارم که خودم پیرهنت را ب...

✍ ️ تو زلیخایی و من یوسف آشفته سرم دوست دارم که خودم پیرهنت ...

تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرم  دوست دارم که خودم پیرهنت را...

🍁تو زلیخایی و من یوسف آشفته سرم🍁

تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرمدوست دارم که خودم پیرهنت را ب...

تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرمدوست دارم که خودم پیرهنت را ب...

‌ تو زلیخایی و من یوسفِ آشفته سرمدوست دارم که خودم پیرهنت را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط