{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مدرسه‎ی ما یه مدرسه مذهبی بود. چادر اجباری بودنش به کنار؛

مدرسه‎ی ما یه مدرسه مذهبی بود. چادر اجباری بودنش به کنار؛ مسائل اعتقادی خیلی پررنگ و با اهمیت بودن.سخت گیری‎ها به مراتب از مدارس دیگه بیشتر بود. و بچه‎ها اکثرا از خانواده‎های معتقد و مذهبی بودن. می گم “اکثرا” چون بودن کسایی که به نظر من هیچ ربطی به این محیط نداشتن و تو حال و هوای دیگه‎ای به سر می‎بردن.

سال اول دبیرستان، یکی از دوستام برای جشن تولدش دعوتم کرد. هم من، و هم چند تا دیگه از بچه ها رو. اولش همه چیز خیلی معمولی و قابل هضم بود. – البته اگر آرایش تند مامانش رو در نظر نگیریم! – اما بعد یه گروه سه نفره وارد مهمونی شدن که هیچ جوره به تن این مجلس سنجاق نمی‎شدن! سن و سالشون از ما بیشتر بود و قیافه‎های عجیب با تیپ پسرونه داشتن. یکم که گذشت نور رو کم کردن و یه آهنگ تند گذاشتن و این سه تا شروع کردن رقص بریک زدن!! راسش من هیچوقت قیافه‎ی خودم و دوستم رو یادم نمی‎ره! هیچ کدوممون به عمرمون همچین چیزی ندیده بودیم. نه فقط به خاطر اینکه از خانواده‎های مذهبی و ساده بودیم. این چیزی که تعریف می‎کنم مربوط به سال ۷۹ ه! و اون زمان همچین کارهایی چندان باب نبود. خلاصه تا من و دوستم بیایم به این حرکات عجیب و غریب عادت کنیم، سقلمه‌ای رفت تو پهلوی من که “اونجا رو!” و اونجا بود که من برای اولین بار زنی رو دیدم که سیگار می‎کشید! بله. مادر دوستم که صاحبخونه بود! دیگه داشتم کلافه می‎شدم. تمام معادلاتم به هم ریخته بود. برای منی که هیچوقت محیطی متفاوت از محیط مذهبی خانواده‎ی خودمون و فامیل‎هامون و دوستان هم تیپ خودم ندیده بودم، اتفاقات اون شب خیلی سنگین و غیر قابل هضم بود. اما قضیه وقتی بدتر شد که پدر و برادر بزرگتر این دوستمون خواستن به قولی از وسط مهمونی رد شن که برن توی اتاقاشون! تا ما بیایم پچ پج کنیم که چی شد و کی میاد و از کجا می‎ره، گفتن “نمی‎خواد بلند شین. اینا اینور رو نگاه نمی‎کنن!” و به محض ادای این جمله دو تا مرد گنده از در اومدن تو! یکی دو قدم اول رو هم صاف به سمت اتاق‎ها برداشتن اما یوهو اون وسطا یکی از مهمونا که لابد از فامیل‎هاشون بود گفت سلام آقا فلانی! هیچی دیگه. باباهه اون وسط برگشت به سمت صدا و همزمان من و دوستام هرکدوم پریدیم پشت یه مبل و صندلی و خلاصه اوضاعی شد دیدنی!

راسش من هنوزم بعد از ۱۳ سال به مامانم نگفتم اون شب چه اتفاقاتی افتاد. اما اون جریان باعث شد چشم من به زاویه‎ای از دنیا باز بشه که قبلا هیچ ایده‎ای درباره‎ش نداشتم. فهمیدم همه‎ی عالم مثل هم نیستن و توی همه‎ی خونه‎ها شرایط مثل شرایط خونه‎ی ما نیست. اما هنوز هم نتونستم جواب یه سوال رو بفهمم… “وقتی خودتون و خانواده‎تون مذهبی نیستین، چرا بچه‎هاتون رو توی مدارس مذهبی ثبت نام می‎کنید؟” من همیشه دلم واسه اینجور بچه‎ها سوخته. بچه‎هایی که توی بزرگسالی دچار تضاد می‎شن. که یا انقدر از دین زده می‎شن که یک کلمه نمی‎شه باهاشون حرف زد. یا انقدر با خودشون درگیر می‎شن که تکلیفشون رو نمی‎تونن با خودشون، ظاهرشون، درونشون و وجدانشون معلوم کنن.

توی فیس بوک که می‎رم، دوست‎هام رو می‎بینم که عکس‎های سرِ بازشون رو یکی بعد از دیگری منتشر می‎کنن و هیچ شباهتی به دختر بچه‎های سیزده چهارده ساله‎ای ندارن که کنار هم و توی یه صف برای خوندن زیارت عاشورا می‎شستیم. که چادرهای ساده‎ی مشکی داشتیم و از دور همه مثل هم بودیم. بچه مذهبی‎ها هنوزم مذهبی مونده‎ن. حتی اگر چادرشون رو برداشتن حجابشون کامله. ولی اونایی که از اول با بقیه فرق داشتن، الآنشم یه شکل دیگه‎ن. مثل همون دوستی که توی جشن تولدش فهمیدم با من خیلی فرق داره و توی فیس بوک که ادم کرد نشناختمش، بس که شبیه همه‎ی دختر های امروزی بود

منبع : hijab.hayatebartar.ir
دیدگاه ها (۳)

این دختر دانشجو که محدثه خلف خانی نام دارد، درباره قولش به ش...

چرا حجاب اجباری؟ چرا به عنوان یک مسلمان نباید اختیار انتخاب...

ر زندگی روزمره، مخصوصا امروزه با وضعیتی که به وجود آمده، از ...

سابقه دختر شایسته جهان (Miss Universe) در سال ۱۹۵۲ با حمایت ...

فن آرت اونجلاین و جود

این فقط یه خاطره برای اون بچه نبود… 🥹💙این لحظه قشنگ، توی دل ...

دم بچه های عراق گرم 🥹♥️آدم باورش نمیشه😍یه صحنه هایی میبینه ...

— چرا همه جذبِ اون می‌شن؟ بدون اینکه حتی تلاشی بکنه! ✨ — چون...

میری تو یه مغازه.یه لباس رو نگاه می‌کنی، قیمتش رو می‌پرسی، م...

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

دختر و پارتی

🚩هشدار کامیار بلاگر طنزپرداز درباره اینستاگرام!اینستاگرام جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط