Cold melody

Cold melody
part 8


ساعاتی که بعد از اون اتفاقِ فاجعه‌بار گذشت، من... برگشتم... چون... من هیچوقت نباید ببازم!
ولی... استودیو دیگه اون فضایِ کاریِ همیشگی رو نداشت. انگار اکسیژنِ اتاق هم با اون هاردِ شکسته، از بین رفته بود.

من توی گوشه‌یِ مانیتور، با چشم‌هایِ پف‌کرده و بی‌حوصله، سعی می‌کردم با تمامِ توانم فایل‌هایِ پشتیبان (Backup) رو بازیابی کنم، اما هیچ فایدی نداشت. تمامِ کارِ هفته، تمامِ جزئیاتِ اون تنظیمِ دقیق، توی اون لحظه‌یه‌یِ تلخ، از بین رفته بود.

یونگی اصلاً همون‌جا بود. اما مثلِ یه سایه‌یِ سیاه. اون حتی حاضر نبود حتی یه نگاهِ گذری به من بندازه. وقتی می‌خواستم از کنارش رد بشم، جوری بدنش رو به سمتِ دیگه‌یِ اتاق می‌چرخوند که انگار حضورِ من، هوا رو آلوده می‌کنه. اون دیگه حتی اون خشمِ پرصدا رو هم نداشت؛ اون در مرحله‌یِ "خاموشیِ مطلق" بود. و این از اون خشمِ قبلی هم ترسناک‌تر بود.

بعد از سه روزِ تمام، وقتی بالاخره تونستم یه نسخه‌یِ تقریباً مشابه (اما نه دقیقاً همون چیزی که می‌خواستیم) رو آماده کنم، با ترس و لرز رفتم سمتش. قلبم مثلِ یه پرکِ تند می‌زد.

— «یونگی...» صدام لرزید. «من... تونستم یه نسخه‌یِ تقریبی رو از رویِ کدهایِ قبلی ریکاوری کنم. هنوز دقیق نیست، اما...»

اون حتی سرش رو بلند نکرد. همون‌طور که به مانیتور زل زده بود، با صدایی که انگار از تهِ یه چاهِ یخ می‌اومد، گفت:
— «بذارش رویِ میز و برو بیرون.»

— «اما من می‌خواستم برات توضیح بدم که چطور...»

— «گفته بودم!» صداش ناگهان بالا رفت و این بار مثلِ پتک بود. «فکر کردی با یه عذرخواهیِ احمقانه همه‌چیز درست میشه؟ تو فقط یه مهندسِ بی‌عرضه‌ای که اعتماد به نفسِ کاذب داره و به خاطرِ اشتباهاتِ احمقانه‌اش، وقتِ من رو تلف می‌کنه. از جلویِ چشمم دور شو، ا.ت. دیگه نمی‌خوام حتی صدایِ نفس کشیدنت رو اینجا بشنوم.»

حالم بد شد. نه از ترس، بلکه از شدتِ حقارتی که حس می‌کردم. می‌خواستم بهش بگم که من هم از این وضعیت متنفرم، اما دیدم که اون دیگه اصلاً در سطحِ بحث با من نیست. اون من رو کلاً حذف کرده بود.

با چشم‌هایِ پر از اشک و بدنی که از شدتِ خشم می‌لرزید، فایل رو روی میز گذاشتم و بدونِ نگفتنِ حتی یه کلمه، استودیو رو ترک کردم.

از اون روز به بعد، ما دو تا توی یه اتاق بودیم، اما فرسنگ‌ها از هم فاصله داشتیم. ما مثلِ دو تا غریبه‌ای بودیم که فقط برای انجامِ یه وظیفه‌یِ اجباری، مجبورن توی یه فضایِ مشترک نفس بکشن. هیچ لبخندی در کار نبود، هیچ کلمه‌یِ اضافه‌ای رد و بدل نمی‌شد. فقط سنگینیِ یک نفرتِ عمیق و دوریِ بی رحمانه.

🖤🖤🖤
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

زیبای کوچک فریبکار

۳ پارتی

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

شاهکاری به نام دروغ

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط