اخرین سختی
پارت ۹:
قهوتو برداشتی و رفتی تو اتاقت . با صدای زنگ گوشیت به خودت اومدی . شماره اشنا نبود . جواب دادی.
ا.ت:بله بفرمایین.
&: ا.ت خوبی؟
با صدایی که شنیدی حالت بد شد . انگار یه پارچ اب یخ ریختن رو سرت .
ا.ت:دیگه به من زنگ نزدن .
خواستی تلفنو قطع کنی که ادامه داد .
&:ا.ت دخترم خواهش میکنم قطع نکن لطفا .
ا.ت: چیشد الان شدم دخترت ؟ پول نیاز داری نه ؟ شماره منو از کجا اوردی ؟ حتما بازم به اون جاسوسات گفتی دنبالم بیان .
&:ا.ت من مادرتم .....
ا.ت:تو هیچ چیه من نیستی . دست از سرم بردار دیگه بهم زنگ نزن.
نزاشتی حرف بزنه و گوشیو قطع کردی . نشستی رو تخت . به تمام کار هایی که باهات کرده بود فکر کردی و دوباره بغضت گرفت . به تمام حرفایی که بهت زده بود . تموم بدی هایی که بهت کرده بود . از فکرش اومدی بیرون و قهوتو خوردی و خوابیدی .
صبح با سردرد شدید بیدار شدی . یه قرص خوردی که سردردت کم بشه . لباساتو عوض کردی و یه میکاپ ساده کردی . رفتی توی اتاقت امروز باید چند تا ایمیل میزدی . کاراتو که انجام دادی به ساعت نگاه کردی . ساعت ۳ بود . تصمیم گرفتی بری ناهار بخوری . رفتی قسمت غذاخوری کمپانی . داشتی غذاتو انتخاب میکردی که جولی اومد سمتت .
جولی : چه حسی داری که یه هرزه ای که دنبال توجه ؟
ا.ت:حرف دهنتو بفهم جولی . وگرنه خودم دهنتو میبیندم
جولی : ای یه هرزه این انتظارم میره .
یدونه محکم زدی تو گوشش و همون موقع هیونجین اومد سمتت و محکم به عقب هلت داد که محکم افتادی رو زمین و مچ دستت پیچید . اخی گفتی .
هیونجین : چه غلطی میکنی ا.ت؟
ا.ت: بگو دهنشو ببنده .
بلند شدیو نزاشتی به حرفاشون ادامه بدن . به سرعت رفتی توی اتاقت .
ا.ت: اهه ریدم تو این زندگی . ای دستم .
چندین ساعت تو اتاقت موندی . کم کم چشمات گرم شد و خوابیدی .
با صدای جیغو گریه از خواب بلند شدی . ساعتو چک کردی و دیدی ساعت ۱ نصف شبه . صدا از بیرون کمپانی میومد . پنجره رو باز کردی ولی چیزی نمیدیدی . تصمیم گرفتی بری پایین .
از پله ها رفتی پایین و رفتی سمت ورودیه کمپانی . صدای جیغ یه دختر میومد . نگران شده بودی و سرعتتو بیشتر کردی . پاتو از در ورودی کمپانی بیرون گذاشتی . دیدی که دو تا مرد بزرگ داشتن یه دخترو به زور میکردن تو ماشین . یه تیکه چوب برداشتی که بزنی تو سرشون ولی همین که اومدی بزنی تو سرشون یه نفر یه دستمال جلوی بینیت گرفته و بعد چند ثانیه دیگه چیزی حس نکردی و به طور کامل بیهوش شدی .
ویو راوی :
بعد از اینکه بیهوش شدی . اون دو تا دختررو ول کردن .
دختره:ببریدش همون جایی که خانم گفت .
۳ تا پسره:چشم .
سوار ماشینت کردن و حرکت کردن .
اینم از این 🩷🩵
بچه ها من تمام تلاشمو میکنم زود بزارم🥹🥲
قهوتو برداشتی و رفتی تو اتاقت . با صدای زنگ گوشیت به خودت اومدی . شماره اشنا نبود . جواب دادی.
ا.ت:بله بفرمایین.
&: ا.ت خوبی؟
با صدایی که شنیدی حالت بد شد . انگار یه پارچ اب یخ ریختن رو سرت .
ا.ت:دیگه به من زنگ نزدن .
خواستی تلفنو قطع کنی که ادامه داد .
&:ا.ت دخترم خواهش میکنم قطع نکن لطفا .
ا.ت: چیشد الان شدم دخترت ؟ پول نیاز داری نه ؟ شماره منو از کجا اوردی ؟ حتما بازم به اون جاسوسات گفتی دنبالم بیان .
&:ا.ت من مادرتم .....
ا.ت:تو هیچ چیه من نیستی . دست از سرم بردار دیگه بهم زنگ نزن.
نزاشتی حرف بزنه و گوشیو قطع کردی . نشستی رو تخت . به تمام کار هایی که باهات کرده بود فکر کردی و دوباره بغضت گرفت . به تمام حرفایی که بهت زده بود . تموم بدی هایی که بهت کرده بود . از فکرش اومدی بیرون و قهوتو خوردی و خوابیدی .
صبح با سردرد شدید بیدار شدی . یه قرص خوردی که سردردت کم بشه . لباساتو عوض کردی و یه میکاپ ساده کردی . رفتی توی اتاقت امروز باید چند تا ایمیل میزدی . کاراتو که انجام دادی به ساعت نگاه کردی . ساعت ۳ بود . تصمیم گرفتی بری ناهار بخوری . رفتی قسمت غذاخوری کمپانی . داشتی غذاتو انتخاب میکردی که جولی اومد سمتت .
جولی : چه حسی داری که یه هرزه ای که دنبال توجه ؟
ا.ت:حرف دهنتو بفهم جولی . وگرنه خودم دهنتو میبیندم
جولی : ای یه هرزه این انتظارم میره .
یدونه محکم زدی تو گوشش و همون موقع هیونجین اومد سمتت و محکم به عقب هلت داد که محکم افتادی رو زمین و مچ دستت پیچید . اخی گفتی .
هیونجین : چه غلطی میکنی ا.ت؟
ا.ت: بگو دهنشو ببنده .
بلند شدیو نزاشتی به حرفاشون ادامه بدن . به سرعت رفتی توی اتاقت .
ا.ت: اهه ریدم تو این زندگی . ای دستم .
چندین ساعت تو اتاقت موندی . کم کم چشمات گرم شد و خوابیدی .
با صدای جیغو گریه از خواب بلند شدی . ساعتو چک کردی و دیدی ساعت ۱ نصف شبه . صدا از بیرون کمپانی میومد . پنجره رو باز کردی ولی چیزی نمیدیدی . تصمیم گرفتی بری پایین .
از پله ها رفتی پایین و رفتی سمت ورودیه کمپانی . صدای جیغ یه دختر میومد . نگران شده بودی و سرعتتو بیشتر کردی . پاتو از در ورودی کمپانی بیرون گذاشتی . دیدی که دو تا مرد بزرگ داشتن یه دخترو به زور میکردن تو ماشین . یه تیکه چوب برداشتی که بزنی تو سرشون ولی همین که اومدی بزنی تو سرشون یه نفر یه دستمال جلوی بینیت گرفته و بعد چند ثانیه دیگه چیزی حس نکردی و به طور کامل بیهوش شدی .
ویو راوی :
بعد از اینکه بیهوش شدی . اون دو تا دختررو ول کردن .
دختره:ببریدش همون جایی که خانم گفت .
۳ تا پسره:چشم .
سوار ماشینت کردن و حرکت کردن .
اینم از این 🩷🩵
بچه ها من تمام تلاشمو میکنم زود بزارم🥹🥲
- ۴۰.۳k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط