{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 24
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اِوِلین موریس | ساعت ۴:۴۲ عصر

صدای زنگ در دوباره بلند شد.

نگاهم به سمت ورودی چرخید.

بم کنارم ایستاده بود و با دقت به در خیره شده بود. چند ثانیه بعد، زنگ برای بار سوم به صدا درآمد؛ این بار طولانی‌تر و پشت سر هم.

اخم کردم.

«کیه دیگه؟»

از جام بلند شدم، اما پیش از اینکه حتی یک قدم بردارم، صدای جونگ‌کوک از طبقه‌ی بالا بلند شد.

«اِوِلین! به در نزدیک نشو.»

سر جام خشک شدم.

لحنش فرق داشت.

نه خبری از اون آرامش همیشگی بود و نه حتی ذره‌ای از شوخی‌های کوتاهش.

فقط یک دستور محکم.

«باشه...»

همون لحظه صدای زنگ قطع شد.

سکوت عجیبی توی خونه پیچید.

به در خیره موندم.

چند ثانیه گذشت.

پنج ثانیه.

ده ثانیه.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

با تردید به سمت راهرو نگاه کردم.

«شاید اشتباه اومدن...»

اما درست همون لحظه، صدای مهیبی از سمت ورودی بلند شد.

از جا پریدم.

صدای شکستن چیزی، فریادهای نامفهوم و بعد صدای شلیک گلوله، سکوت خونه رو تکه‌تکه کرد.

برای چند ثانیه حتی نتونستم نفس بکشم.

بعد شلیک‌های پیاپی شروع شدن.

جیغی کشیدم و پشت مبل خم شدم. دست‌هام می‌لرزید و قلبم اون‌قدر محکم به سینه‌ام می‌کوبید که صدای هیچ چیز دیگه‌ای رو درست نمی‌شنیدم.

«نه... نه، نه، نه...»

بم با صدای بلندی پارس کرد و به سمت راهرو دوید.

«بم! برگرد!»

اما همون موقع صدای قدم‌های تند از پله‌ها به گوش رسید.

سرم رو بالا آوردم.

جونگ‌کوک از راهرو بیرون اومد.

اسلحه‌ای در دستش بود و نگاهش با سرعت تمام سالن رو بررسی می‌کرد. پیراهن مشکی‌اش آستین‌های بالا زده داشت و چهره‌اش به شکل ترسناکی سرد شده بود.

وقتی چشمش به من افتاد، با صدایی محکم گفت:

«سرت رو پایین نگه دار!»

دوباره صدای شلیک بلند شد.

بدنم از ترس جمع شد.

جونگ‌کوک سریع خودش رو به من رسوند و پشت دیوار هدایتم کرد.

«اِوِلین، به من گوش کن.»

با چشم‌های پر از اشک بهش نگاه کردم.

«استاد، چی شده؟! اینا کین؟!»

«الان وقت سؤال پرسیدن نیست.»

نگاهش برای لحظه‌ای به سمت راهرو رفت. فکش منقبض شد و بعد دوباره به من نگاه کرد.

«باید بری آشپزخونه. پشت جزیره‌ی وسط آشپزخونه پناه بگیر و تا وقتی خودم نیومدم، از جات تکون نخور.»

با وحشت سرم رو تکون دادم.

«ولی شما چی؟»

نگاهش مستقیم توی چشم‌هام نشست.

«نگران من نباش.»

«چطوری نگران نباشم؟! صدای گلوله میاد!»

لحنش محکم‌تر شد.

«اِوِلین!»

ساکت شدم.

«به من اعتماد داری؟»

لب‌هام لرزید.

«دارم...»

«پس کاری رو که می‌گم انجام بده.»

بعد سرش رو به سمت بم چرخوند.

«بم! پیش من!»

بم فوراً پارس کردن رو متوقف کرد و به سمتش برگشت.

جونگ‌کوک به آشپزخونه اشاره کرد.

«برو پیش اِوِلین.»

بم بدون مکث به سمتم دوید.

برای لحظه‌ای ماتم برد.

انگار دقیقاً می‌فهمید جونگ‌کوک ازش چی می‌خواد.

استاد جئون دوباره نگاهم کرد.

«برو. همین الان.»

این بار دیگه بحث نکردم.

به دنبال بم دویدم و وارد آشپزخونه شدم. پشت جزیره‌ی بزرگ خم شدم و دست‌هام رو روی گوش‌هام گذاشتم.

صدای شلیک همچنان از سالن می‌اومد.

چشم‌هام رو محکم بستم.

«خدایا... خواهش می‌کنم...»

بم کنارم نشست.

دست‌هام رو دور گردنش حلقه کردم و صورتم رو به سرش چسبوندم.

«بم، من می‌ترسم...»

بعد از نیم ساعت

صدای قدم‌هایی از بیرون آشپزخونه شنیدم.

از ترس نفسم رو حبس کردم.

چند لحظه بعد، جونگ‌کوک وارد شد.

اسلحه هنوز توی دستش بود. نگاهش اول روی من و بعد روی بم ثابت موند.

«آفرین، پسر خوب.»

بعد رو به من کرد.

«حالت خوبه؟»

به‌سختی سر تکون دادم.

«شما... شما خوبین؟»

«گفتم که نگران من نباش.»

اما نگاه من روی دستش متوقف شد.

یک خراش روی پوستش بود و خون از کنار انگشت‌هاش پایین می‌اومد.

با وحشت از جام بلند شدم.

«دستتون!»

نگاهی به دستش انداخت.

«چیزی نیست.»

«ولی خون میاد!»

«اِوِلین، بشین.»

این بار صدایش خسته‌تر از قبل بود، اما هنوز همون اقتدار همیشگی رو داشت.

هنوز می‌خواستم چیزی بگم که صدای شلیک دیگری بلند شد.

جونگ‌کوک فوراً برگشت و از آشپزخونه خارج شد.

«همین‌جا بمون!»

و دوباره من موندم و صدای گلوله‌هایی که انگار قصد نداشتن تموم بشن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جونگ‌کوک جئون | ساعت ۴:۴۹ عصر

آخرین صدای شلیک که در خونه پیچید، چند ثانیه سکوت سنگینی همه‌جا رو فرا گرفت.

صدای یکی از افراد امنیتی از بی‌سیم بلند شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(بقیش تو کامنت)
دیدگاه ها (۲)

پارت پنجاه‌وپنجم | پایان ایانجئون جونگ‌کوکصدای شلیک هنوز توی...

چندپارتی جونگ کوک

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

ادامه ی پارت ۱۹۵

رمان «دختر کوچولوی من» پارت دوم

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط