پارت پنجاهوپنجم | پایان ایان
پارت پنجاهوپنجم | پایان ایان
جئون جونگکوک
صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.
همه داخل ماشینها بودن، اما هیچکس جرئت نمیکرد حرکت کنه.
جیهان از پنجره بیرون رو نگاه میکرد.
ـ چیزی نمیبینم...
لیام خشاب اسلحهش رو چک کرد.
ـ این بدتره.
جونگکوک دست لارا رو گرفته بود.
ـ همه پیاده شید.
میچا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ گفتم پیاده شید!
همه با عجله از ماشینها بیرون اومدن.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودن که—
صدای موتور چند ماشین از بین درختها بلند شد.
رُزا با ترس گفت:
ـ نه...
سه ماشین از دو طرف جاده ظاهر شدن.
درها باز شدن.
مردهای مسلح یکییکی پیاده شدن.
جیهان زیر لب گفت:
ـ لعنتی...
جونگکوک لارا رو پشت خودش کشید.
ـ همتون پشت من.
صدای خندهای از بین ماشینها بلند شد.
آشنا.
خیلی آشنا.
ایان از پشت یکی از ماشینها بیرون اومد.
کت مشکی تنش بود و اسلحهای توی دستش داشت.
با آرامش قدم برداشت.
ـ گفتم که دیگه راه فراری نیست.
جونگکوک با نفرت نگاهش کرد.
ـ تو واقعاً دستبردار نیستی.
ایان لبخند زد.
ـ نه وقتی چیزی که میخوام هنوز دست توئه.
نگاهش روی لارا ثابت موند.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ اسمشو نیار.
ایان خندید.
ـ دقیقاً همون واکنشی که انتظار داشتم.
جیهان اسلحهش رو بالا آورد.
ـ آخرین فرصتته ایان.
ایان سرش رو کمی کج کرد.
ـ آخرین فرصت؟
بعد دستش رو بالا آورد.
مردهای اطرافش اسلحههاشون رو مسلح کردن.
ـ اینجا دیگه فرصت آخر وجود نداره.
همهچیز در یک لحظه منفجر شد.
صدای شلیکها جنگل رو پر کرد.
جونگکوک خودش رو پشت درخت کشید و شروع به تیراندازی کرد.
جیهان و لیام دو طرفش رو پوشش میدادن.
رُزا و میچا خودشون رو پشت ماشین پناه داده بودن.
لارا هم کنار میچا خم شده بود.
ـ لارا! سرتو پایین نگه دار!
صدای جونگکوک از دور میاومد.
یکی از افراد ایان از پشت به سمتشون حرکت کرد.
میچا متوجه شد.
ـ لارا، برو!
میچا خودش رو جلوی لارا انداخت.
مرد به سمتشون حمله کرد.
رُزا با ترس فریاد زد:
ـ میچا!
درگیری بالا گرفت.
میچا با تمام توانش مقاومت میکرد تا لارا فرصت فرار پیدا کنه.
لارا دستش رو گرفت.
ـ میچا!
ـ برو عقب!
اما قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفته، لیام خودش رو رسوند و مرد رو ازشون دور کرد.
ـ حالتون خوبه؟
میچا نفسنفس زد.
ـ آره...
لیام اسلحهش رو بالا گرفت.
ـ پس کنار رُزا بمون.
آن طرفتر، جونگکوک بالاخره خودش رو به ایان رسونده بود.
ایان با لبخند اسلحهش رو کنار گذاشت.
ـ بالاخره خودت اومدی سراغم.
جونگکوک جواب داد:
ـ این بار تمومش میکنم.
ایان مشت اول رو زد.
جونگکوک جاخالی داد و ضربهای بهش زد.
هر دو به زمین افتادن و دوباره بلند شدن.
چند لحظه فقط صدای نفسهای سنگینشون شنیده میشد.
ایان خون گوشه لبش رو پاک کرد و خندید.
ـ میدونی مشکل تو چیه؟
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ زیادی احساساتی شدی.
ایان به سمت لارا نگاه کرد.
ـ از وقتی اون وارد زندگیت شده، دیگه اون آدم قبلی نیستی.
جونگکوک نگاهش رو بهش دوخت.
ـ اشتباه نکن.
یک قدم جلو رفت.
ـ اون باعث نشده ضعیف بشم.
مشتش رو محکم کرد.
ـ باعث شده چیزی داشته باشم که برای محافظتش بجنگم.
ایان دوباره حمله کرد.
این بار درگیری شدیدتر شد.
جیهان از دور متوجه شد یکی از افراد ایان قصد داشت جونگکوک رو از پشت هدف بگیره.
ـ جونگکوک!
لیام سریع شلیک کرد و مرد رو متوقف کرد.
جونگکوک فقط برای یک لحظه حواسش پرت شد.
همین کافی بود.
ایان به سمتش حمله کرد.
جونگکوک عقب رفت، اما پای ایان به چیزی گیر کرد.
تعادلش رو از دست داد.
جونگکوک فرصت رو از دست نداد.
ضربه آخر رو زد و ایان چند قدم عقب رفت.
ایان با ناباوری نگاهش کرد.
ـ نه...
جونگکوک اسلحهای که روی زمین افتاده بود رو برداشت، اما قبل از اینکه کاری بکنه، یکی از افراد خود ایان که هنوز درگیر بود، به سمتش شلیک کرد.
ایان روی زمین افتاد.
برای چند ثانیه همهچیز ساکت شد.
مردی که شلیک کرده بود، وحشتزده به اسلحه خودش نگاه کرد.
ـ رئیس...
ایان سعی کرد خودش رو بالا بکشه، اما نتونست.
جونگکوک چند قدم جلو رفت.
نگاهش روی ایان ثابت موند.
ایان آخرین بار بهش نگاه کرد.
لبخند محوی زد.
ـ فکر نکن... این آخرشه...
جونگکوک سرد جواب داد:
ـ برای تو هست.
ایان دیگه جوابی نداد.
سکوت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش تو کامنتاس
نمیدونم چرا حس میکنم از فیک خوشتون نمیاد و قرار نیست حمایت بشه..
تمومش کنم؟:)
جئون جونگکوک
صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.
همه داخل ماشینها بودن، اما هیچکس جرئت نمیکرد حرکت کنه.
جیهان از پنجره بیرون رو نگاه میکرد.
ـ چیزی نمیبینم...
لیام خشاب اسلحهش رو چک کرد.
ـ این بدتره.
جونگکوک دست لارا رو گرفته بود.
ـ همه پیاده شید.
میچا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ گفتم پیاده شید!
همه با عجله از ماشینها بیرون اومدن.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودن که—
صدای موتور چند ماشین از بین درختها بلند شد.
رُزا با ترس گفت:
ـ نه...
سه ماشین از دو طرف جاده ظاهر شدن.
درها باز شدن.
مردهای مسلح یکییکی پیاده شدن.
جیهان زیر لب گفت:
ـ لعنتی...
جونگکوک لارا رو پشت خودش کشید.
ـ همتون پشت من.
صدای خندهای از بین ماشینها بلند شد.
آشنا.
خیلی آشنا.
ایان از پشت یکی از ماشینها بیرون اومد.
کت مشکی تنش بود و اسلحهای توی دستش داشت.
با آرامش قدم برداشت.
ـ گفتم که دیگه راه فراری نیست.
جونگکوک با نفرت نگاهش کرد.
ـ تو واقعاً دستبردار نیستی.
ایان لبخند زد.
ـ نه وقتی چیزی که میخوام هنوز دست توئه.
نگاهش روی لارا ثابت موند.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
ـ اسمشو نیار.
ایان خندید.
ـ دقیقاً همون واکنشی که انتظار داشتم.
جیهان اسلحهش رو بالا آورد.
ـ آخرین فرصتته ایان.
ایان سرش رو کمی کج کرد.
ـ آخرین فرصت؟
بعد دستش رو بالا آورد.
مردهای اطرافش اسلحههاشون رو مسلح کردن.
ـ اینجا دیگه فرصت آخر وجود نداره.
همهچیز در یک لحظه منفجر شد.
صدای شلیکها جنگل رو پر کرد.
جونگکوک خودش رو پشت درخت کشید و شروع به تیراندازی کرد.
جیهان و لیام دو طرفش رو پوشش میدادن.
رُزا و میچا خودشون رو پشت ماشین پناه داده بودن.
لارا هم کنار میچا خم شده بود.
ـ لارا! سرتو پایین نگه دار!
صدای جونگکوک از دور میاومد.
یکی از افراد ایان از پشت به سمتشون حرکت کرد.
میچا متوجه شد.
ـ لارا، برو!
میچا خودش رو جلوی لارا انداخت.
مرد به سمتشون حمله کرد.
رُزا با ترس فریاد زد:
ـ میچا!
درگیری بالا گرفت.
میچا با تمام توانش مقاومت میکرد تا لارا فرصت فرار پیدا کنه.
لارا دستش رو گرفت.
ـ میچا!
ـ برو عقب!
اما قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفته، لیام خودش رو رسوند و مرد رو ازشون دور کرد.
ـ حالتون خوبه؟
میچا نفسنفس زد.
ـ آره...
لیام اسلحهش رو بالا گرفت.
ـ پس کنار رُزا بمون.
آن طرفتر، جونگکوک بالاخره خودش رو به ایان رسونده بود.
ایان با لبخند اسلحهش رو کنار گذاشت.
ـ بالاخره خودت اومدی سراغم.
جونگکوک جواب داد:
ـ این بار تمومش میکنم.
ایان مشت اول رو زد.
جونگکوک جاخالی داد و ضربهای بهش زد.
هر دو به زمین افتادن و دوباره بلند شدن.
چند لحظه فقط صدای نفسهای سنگینشون شنیده میشد.
ایان خون گوشه لبش رو پاک کرد و خندید.
ـ میدونی مشکل تو چیه؟
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ زیادی احساساتی شدی.
ایان به سمت لارا نگاه کرد.
ـ از وقتی اون وارد زندگیت شده، دیگه اون آدم قبلی نیستی.
جونگکوک نگاهش رو بهش دوخت.
ـ اشتباه نکن.
یک قدم جلو رفت.
ـ اون باعث نشده ضعیف بشم.
مشتش رو محکم کرد.
ـ باعث شده چیزی داشته باشم که برای محافظتش بجنگم.
ایان دوباره حمله کرد.
این بار درگیری شدیدتر شد.
جیهان از دور متوجه شد یکی از افراد ایان قصد داشت جونگکوک رو از پشت هدف بگیره.
ـ جونگکوک!
لیام سریع شلیک کرد و مرد رو متوقف کرد.
جونگکوک فقط برای یک لحظه حواسش پرت شد.
همین کافی بود.
ایان به سمتش حمله کرد.
جونگکوک عقب رفت، اما پای ایان به چیزی گیر کرد.
تعادلش رو از دست داد.
جونگکوک فرصت رو از دست نداد.
ضربه آخر رو زد و ایان چند قدم عقب رفت.
ایان با ناباوری نگاهش کرد.
ـ نه...
جونگکوک اسلحهای که روی زمین افتاده بود رو برداشت، اما قبل از اینکه کاری بکنه، یکی از افراد خود ایان که هنوز درگیر بود، به سمتش شلیک کرد.
ایان روی زمین افتاد.
برای چند ثانیه همهچیز ساکت شد.
مردی که شلیک کرده بود، وحشتزده به اسلحه خودش نگاه کرد.
ـ رئیس...
ایان سعی کرد خودش رو بالا بکشه، اما نتونست.
جونگکوک چند قدم جلو رفت.
نگاهش روی ایان ثابت موند.
ایان آخرین بار بهش نگاه کرد.
لبخند محوی زد.
ـ فکر نکن... این آخرشه...
جونگکوک سرد جواب داد:
ـ برای تو هست.
ایان دیگه جوابی نداد.
سکوت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش تو کامنتاس
نمیدونم چرا حس میکنم از فیک خوشتون نمیاد و قرار نیست حمایت بشه..
تمومش کنم؟:)
- ۱۵۲
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط