خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
ᴘᴀʀᴛ 47
[راوی]
جمعه بالاخره رسید.
از صبح خونه شلوغ شده بود.
آرا از این اتاق به اون اتاق میرفت و هر چیزی که فکر میکرد برای مهمونی لازمه، روی میز میگذاشت.
ـ اینجا خوبه...
چند تا چراغ کوچیک رو روی میز گذاشت و یک قدم عقب رفت.
ـ نه... این یکی باید اون طرف باشه.
دوباره برداشتش و جابهجاش کرد.
همون لحظه جونگکوک وارد سالن شد.
چند ثانیه به اطراف نگاه کرد.
ـ قرار بود فقط یه مهمونی کوچیک باشه.
آرا بدون اینکه برگرده گفت:
ـ هست!
ـ پس چرا خونه شبیه محل برگزاری جشن شده؟
آرا برگشت.
ـ چون مهمونی خوب باید قشنگ باشه.
ـ چند نفر میان؟
ـ نمیدونم.
ـ یعنی حتی تعداد مهمونا رو هم نمیدونی؟
آرا خندید.
ـ جیمین گفته خودش چند نفر رو دعوت میکنه.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ عالیه.
آرا یک جعبه از روی میز برداشت.
ـ بیا کمک کن.
ـ من؟
ـ بله، شما.
ـ دقیقاً چه کاری؟
آرا جعبه رو دستش داد.
ـ اینا رو ببر توی بالکن.
جونگکوک به جعبه نگاه کرد.
ـ اینا چیه؟
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا من باید ببرمشون؟
ـ چون تو قویتری.
جونگکوک خندید.
ـ چه استدلال محکمی.
جعبه رو برداشت و رفت سمت بالکن.
آرا هم پشت سرش رفت.
...
چند دقیقه بعد، هر دو مشغول مرتب کردن بالکن بودن.
آرا روی صندلی رفت تا چراغها رو بالاتر نصب کنه.
جونگکوک که دید صندلی لق میزنه، سریع گفت:
ـ صبر کن.
آرا برگشت.
ـ چی؟
جونگکوک صندلی رو نگه داشت.
ـ این لق میزنه.
ـ چیزی نیست.
ـ آرا، پایین بیا.
ـ فقط یه لحظه...
ـ گفتم پایین بیا.
آرا با اخم پایین اومد.
ـ خیلی حساسی.
ـ چون نمیخوام امشب بهجای مهمونی بریم بیمارستان.
آرا خندید.
ـ باشه بابا.
جونگکوک خودش چراغها رو نصب کرد.
آرا دست به سینه ایستاده بود و نگاهش میکرد.
ـ خب...
جونگکوک برگشت.
ـ خب چی؟
ـ بد نیست.
ـ «بد نیست»؟
ـ آره.
ـ یعنی خوبه؟
آرا لبخند زد.
ـ خیلی خوبه.
جونگکوک هم لبخند کوچیکی زد.
...
ظهر شده بود.
آرا وارد آشپزخونه شد.
ـ من غذا درست میکنم.
جونگکوک که روی مبل نشسته بود گفت:
ـ مطمئنی؟
آرا برگشت.
ـ چرا همه به آشپزی من شک دارن؟
ـ چون آخرین بار نمک...
ـ اون یه اشتباه بود!
جونگکوک خندید.
ـ باشه. من چیزی نگفتم.
آرا شروع کرد به آماده کردن غذا.
این بار تصمیم گرفته بود چیز سادهای درست کنه.
جونگکوک هم هر چند دقیقه یک بار میاومد آشپزخونه و چیزی برمیداشت.
آرا بالاخره گفت:
ـ چرا هر بار میای اینجا؟
ـ گرسنمه.
ـ هنوز آماده نشده.
ـ پس منتظر میمونم.
ـ بیرون منتظر بمون!
ـ چرا؟
ـ چون داری همه چی رو مزه میکنی.
جونگکوک خندید و از آشپزخونه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد دوباره برگشت.
آرا با تعجب نگاهش کرد.
ـ باز چی؟
ـ آب میخوام.
ـ اونجاست.
ـ ممنون.
آرا زیر لب گفت:
ـ بچهست واقعاً.
جونگکوک شنید.
ـ شنیدم.
آرا سریع خندید.
ـ من چیزی نگفتم!
...
عصر، آرا آماده شد.
لباسش ساده بود و موهاش رو مرتب کرده بود.
وقتی از اتاق بیرون اومد، جونگکوک که داشت میز رو مرتب میکرد برای چند ثانیه مکث کرد.
آرا پرسید:
ـ چی شد؟
ـ هیچی.
ـ چرا نگام میکنی؟
جونگکوک نگاهش رو برگردوند.
ـ مهمونی شروع نشده، تو آمادهای.
آرا خندید.
ـ خب دوست دارم زود آماده باشم.
بعد رفت سمت آینه.
ـ خوب شدم؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ آره.
آرا لبخند زد.
ـ مرسی.
همون لحظه صدای زنگ در اومد.
آرا با هیجان گفت:
ـ حتماً جیمینه!
دوید سمت در.
جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد.
اما قبل از اینکه در باز بشه، آرا برگشت و گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ امشب خوش بگذره.
جونگکوک لبخند زد.
ـ بهت قول میدم.
آرا در رو باز کرد.
صدای جیمین از پشت در اومد:
ـ مهمونییییی شروع شد!
آرا زد زیر خنده.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
مهمونی هنوز شروع نشده بود...
ولی خونه از همین الان پر از سر و صدا شده بود.
ادامه دارد... 🤍
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
ᴘᴀʀᴛ 47
[راوی]
جمعه بالاخره رسید.
از صبح خونه شلوغ شده بود.
آرا از این اتاق به اون اتاق میرفت و هر چیزی که فکر میکرد برای مهمونی لازمه، روی میز میگذاشت.
ـ اینجا خوبه...
چند تا چراغ کوچیک رو روی میز گذاشت و یک قدم عقب رفت.
ـ نه... این یکی باید اون طرف باشه.
دوباره برداشتش و جابهجاش کرد.
همون لحظه جونگکوک وارد سالن شد.
چند ثانیه به اطراف نگاه کرد.
ـ قرار بود فقط یه مهمونی کوچیک باشه.
آرا بدون اینکه برگرده گفت:
ـ هست!
ـ پس چرا خونه شبیه محل برگزاری جشن شده؟
آرا برگشت.
ـ چون مهمونی خوب باید قشنگ باشه.
ـ چند نفر میان؟
ـ نمیدونم.
ـ یعنی حتی تعداد مهمونا رو هم نمیدونی؟
آرا خندید.
ـ جیمین گفته خودش چند نفر رو دعوت میکنه.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ عالیه.
آرا یک جعبه از روی میز برداشت.
ـ بیا کمک کن.
ـ من؟
ـ بله، شما.
ـ دقیقاً چه کاری؟
آرا جعبه رو دستش داد.
ـ اینا رو ببر توی بالکن.
جونگکوک به جعبه نگاه کرد.
ـ اینا چیه؟
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا من باید ببرمشون؟
ـ چون تو قویتری.
جونگکوک خندید.
ـ چه استدلال محکمی.
جعبه رو برداشت و رفت سمت بالکن.
آرا هم پشت سرش رفت.
...
چند دقیقه بعد، هر دو مشغول مرتب کردن بالکن بودن.
آرا روی صندلی رفت تا چراغها رو بالاتر نصب کنه.
جونگکوک که دید صندلی لق میزنه، سریع گفت:
ـ صبر کن.
آرا برگشت.
ـ چی؟
جونگکوک صندلی رو نگه داشت.
ـ این لق میزنه.
ـ چیزی نیست.
ـ آرا، پایین بیا.
ـ فقط یه لحظه...
ـ گفتم پایین بیا.
آرا با اخم پایین اومد.
ـ خیلی حساسی.
ـ چون نمیخوام امشب بهجای مهمونی بریم بیمارستان.
آرا خندید.
ـ باشه بابا.
جونگکوک خودش چراغها رو نصب کرد.
آرا دست به سینه ایستاده بود و نگاهش میکرد.
ـ خب...
جونگکوک برگشت.
ـ خب چی؟
ـ بد نیست.
ـ «بد نیست»؟
ـ آره.
ـ یعنی خوبه؟
آرا لبخند زد.
ـ خیلی خوبه.
جونگکوک هم لبخند کوچیکی زد.
...
ظهر شده بود.
آرا وارد آشپزخونه شد.
ـ من غذا درست میکنم.
جونگکوک که روی مبل نشسته بود گفت:
ـ مطمئنی؟
آرا برگشت.
ـ چرا همه به آشپزی من شک دارن؟
ـ چون آخرین بار نمک...
ـ اون یه اشتباه بود!
جونگکوک خندید.
ـ باشه. من چیزی نگفتم.
آرا شروع کرد به آماده کردن غذا.
این بار تصمیم گرفته بود چیز سادهای درست کنه.
جونگکوک هم هر چند دقیقه یک بار میاومد آشپزخونه و چیزی برمیداشت.
آرا بالاخره گفت:
ـ چرا هر بار میای اینجا؟
ـ گرسنمه.
ـ هنوز آماده نشده.
ـ پس منتظر میمونم.
ـ بیرون منتظر بمون!
ـ چرا؟
ـ چون داری همه چی رو مزه میکنی.
جونگکوک خندید و از آشپزخونه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد دوباره برگشت.
آرا با تعجب نگاهش کرد.
ـ باز چی؟
ـ آب میخوام.
ـ اونجاست.
ـ ممنون.
آرا زیر لب گفت:
ـ بچهست واقعاً.
جونگکوک شنید.
ـ شنیدم.
آرا سریع خندید.
ـ من چیزی نگفتم!
...
عصر، آرا آماده شد.
لباسش ساده بود و موهاش رو مرتب کرده بود.
وقتی از اتاق بیرون اومد، جونگکوک که داشت میز رو مرتب میکرد برای چند ثانیه مکث کرد.
آرا پرسید:
ـ چی شد؟
ـ هیچی.
ـ چرا نگام میکنی؟
جونگکوک نگاهش رو برگردوند.
ـ مهمونی شروع نشده، تو آمادهای.
آرا خندید.
ـ خب دوست دارم زود آماده باشم.
بعد رفت سمت آینه.
ـ خوب شدم؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ـ آره.
آرا لبخند زد.
ـ مرسی.
همون لحظه صدای زنگ در اومد.
آرا با هیجان گفت:
ـ حتماً جیمینه!
دوید سمت در.
جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد.
اما قبل از اینکه در باز بشه، آرا برگشت و گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ امشب خوش بگذره.
جونگکوک لبخند زد.
ـ بهت قول میدم.
آرا در رو باز کرد.
صدای جیمین از پشت در اومد:
ـ مهمونییییی شروع شد!
آرا زد زیر خنده.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
مهمونی هنوز شروع نشده بود...
ولی خونه از همین الان پر از سر و صدا شده بود.
ادامه دارد... 🤍
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۴۱۸
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط