نمی دانی من از تاریکیِ این بخت می ترسم

نمی دانی من از تاریکیِ این بخت می ترسم
و بیش از پیش هم از واژه ی خوشبخت می ترسم

به من دستِ رفاقت داده ای تردید هم داری
نمی دانی از آن دستی که دادی،سخت می ترسم

به هر کس کهِ تو را بیند و یا مهری به ورزد هم
و حتی هم من از آیینه هایِ تخت می ترسم

به هر چیزی به پوشی هم حسودی می کنم هر روز
من از تن پوش و از چیزی به نامِ رخت می ترسم

ببین می ترسم از روزی که از دستت دهم آخر
و از هر مال و این دنیا و تاج و تخت می ترسم
سرگشته
دیدگاه ها (۱)

نمیبخشمت p.23

خیالات عجیبی دارم اما سخت می ترسم / به من رو کرده خوشبختی ول...

نشستم مثل همیشه از فرصت استفاده می‌کنم و خیره می‌شوم به عکست...

آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟تو آیا با شقایق بوده‌ای گاه...

داستان : آنهایی که باید باشندنویسنده : رادوینخلاصه:«همه چی ع...

ᴘᴀʀᴛ18

مي داني هميشـه خيلي چيزها را دوسـت داشتماما تو اهميت نمـي دا...

Monarchy part : 58

عشق روانی من

پارت ۵۳× ا/ت + بله ×میشه ازت یه در خواستی کنم ؟ + البته بگو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط