نمی دانی من از تاریکیِ این بخت می ترسم
نمی دانی من از تاریکیِ این بخت می ترسم
و بیش از پیش هم از واژه ی خوشبخت می ترسم
به من دستِ رفاقت داده ای تردید هم داری
نمی دانی از آن دستی که دادی،سخت می ترسم
به هر کس کهِ تو را بیند و یا مهری به ورزد هم
و حتی هم من از آیینه هایِ تخت می ترسم
به هر چیزی به پوشی هم حسودی می کنم هر روز
من از تن پوش و از چیزی به نامِ رخت می ترسم
ببین می ترسم از روزی که از دستت دهم آخر
و از هر مال و این دنیا و تاج و تخت می ترسم
سرگشته
و بیش از پیش هم از واژه ی خوشبخت می ترسم
به من دستِ رفاقت داده ای تردید هم داری
نمی دانی از آن دستی که دادی،سخت می ترسم
به هر کس کهِ تو را بیند و یا مهری به ورزد هم
و حتی هم من از آیینه هایِ تخت می ترسم
به هر چیزی به پوشی هم حسودی می کنم هر روز
من از تن پوش و از چیزی به نامِ رخت می ترسم
ببین می ترسم از روزی که از دستت دهم آخر
و از هر مال و این دنیا و تاج و تخت می ترسم
سرگشته
- ۸۹۷
- ۲۴ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط