{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان : آنهایی که باید باشند

داستان : آنهایی که باید باشند
نویسنده : رادوین
خلاصه:
«همه چی عادی است و تنها فرق اش با ما کمی خاموشی است. اما همین تاریکی می تواند خیلی از چیزها ، رنگ و بویشان را عوض کند. »
مقدمه:
«بعضی وقت ها آرزو می کنم کاش این دنیا و همه خرابی ها را نمی دیدم؛ کاش فقط دنیای خیالی ذهنم را می دیدم.»
پیشنهاد ما
رمان تمنای نوش دارو | mahdiyeh82 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان سرپناهی از عشق | فردوس کاربر انجمن نودهشتیا
**
با صدای قار قار کلاغ ها از خواب بیدار می شوم، باید روز شده باشد. آرام به سمت پنجره قدم بر می دارم، می دانم کجاست، باید کنار تخت باشد.
دستانم را به پنجره می کشم و سردی شیشه را حس می کنم، دستم را به سمت پایین می کشم و بر آمدگی پایین پنجره را حس می کنم؛ بالا می کشم اش و هوای سرد زمستان را در ریه هایم جای می دهم.
خیلی جلو نمی روم، صدا می زنم ما؟ اما صدایی نمی آید، شاید هنوز خواب است؛ نه فکر نمیکنم! آخر او هر روز مرا صدا می زند و به طبقه پایین می برد.
خودم نمی توانم بروم، می افتم؛ هنوز بلد نیستم از پله ها پایین بروم، ما هم میگوید خطرناک است.
بلند تر صدای اش می کنم که در باز می شود، سرم را به سمت در کج می کنم، اما صدای تق- تقِ کفش ها می فهماند که ما نیست؛ آخر ما هیچ وقت پاهای اش تق- تق نمی کند.
دستی روی سرم می آید، لمس اش می کنم؛ ضمخت است ، باید عمه باشد. سلام می دهم، اما با صدای غمگینی پاسخ می دهد.
می پرسم: ”چرا صدایت غمگین است؟ ”
می گوید:” چیزی نیست، بریم پایین؟ ”
می گویم:” ما کجاست؟”
هیچ نمی گوید، با خود می گویم شاید نشنیده باشد. بلندتر می گویم: ”عمه، ما کجاست؟”
باز هم چیزی نمی گوید، دستم را می گیرد و به سمت در می برد. تند حرکت می کند، دست دیگرام را سپر می کنم؛ می ترسم مرا به جایی بکوباند.
پاهایم، سردیِ پله ها را حس می کند. صدای ضعیف گریه و قران می آید. می پرسم: ”عمه بازهم روضه داریم؟ ”
می گوید:” نه ”
می گویم: ”عزا داریم؟ آخر محرم که باید تمام شده باشد، برای چه صدای قران و گریه می آید؟ ”
عمه می گوید: ” چیزی نیست، همین طوری جمع شده اند”
من چیزی نمی گویم و همراه با عمه از پله ها پایین می رویم. صدای گریه و شیون بیشتر می شود، شاید ما پایین باشد.
صدا می زنم: ”ما… ”



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%86%d8%af/
دیدگاه ها (۱)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش دوم_ از کشویم یک پد بهداشتی برمی‌دارم می‌چ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟PT:1میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفد...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎ویو راوی🎀همه‌چیز تاریک بود. ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_7 فصل چهارم | ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط