{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب اول ماه شوال بود و ما در مزرعه نخودک در خارج از شهر مش

شب اول ماه شوال بود و ما در مزرعه نخودک در خارج از شهر مشهد ساکن بودیم. پدرم فرمودند من به بالای بام بروم و استهلال کنم. چون ابر، دامن افق مغرب را پوشانده بود، چیزی ندیدم و فرود آمدم و گفتم: رؤیت هلال با این ابرها هرگز ممکن نیست.

با عتاب فرمودند: «چرا فرمان ندادی که ابرها کنار روند؟»

گفتم: پدرجان من کی هستم که به ابر دستور دهم؟

فرمودند: «بازگرد و با انگشت سبابه اشاره کن که ابرها از افق کنار روند.»

ناچار به بام شدم، با انگشت اشاره کردم و چنانکه دستور داده بودند گفتم: «ابرها متفرق شوید»

لحظه‌هایی نگذشته بود که افق را بدون ابر یافتم و هلال ماه شوال را آشکارا دیدم و پدرم را از رؤیت ماه آگاه کردم.

نقل از فرزند مرحوم آیت الله نخودکی اصفهانی
دیدگاه ها (۱)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

چقدر قدرت این را دارید که به کائنات دستور دهید به فرمان.شما ...

دوازده امام، حجتهاى الهى (آن مرد) عرض كرد: يا امير المؤمنين...

دانش آموز جدید پارت ۱۳

Miracle = معجزه

عشق در سایه سلطنت پارت296

#پارت115کنارش رو مبل نشستم یه لبخند بهم زد از تو کیفش یه جعب...

روز شمار محرم......۸۲ روز تا محرم داریمبرگ زردی با سماجت شاخ...

سخنان منتشر نشده عسگراولادی درباره دیدار با موسوی: مرحوم حب...

Life:p⁸که‌با‌تعجب‌نگاهش‌کردم‌...‌[راستش‌را‌بخواهی‌هاری‌(منظو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط