گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام، سرپ
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام، سرپناه بی کسی ام، طوفان تو آن را از من گرفت، کجای دنیای تو را گرفته بود؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پرگشودی، چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
- ۲.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط