{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و

گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سر پناه بی کسی ام بود اما طوفان تو آن را از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟ خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، تو از کمین مار پر گشودی ! چه بسیار بلا ها که از تو ، به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
دیدگاه ها (۱۵)

سناریو قفل آبی پارت ۵

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام، سرپناه...

گنجشک به خداگفت:لانه کوچکی داشتم/آرامگاه خستگیم/سرپناه بی کس...

گنجشکی به خدا گفت؟لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه ب...

گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام وسر پنا...

گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام وسر پنا...

***گنجشکی به خدا گفت: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط