Forbidden love①⑦
Forbidden love①⑦
ا/ت: تروخدا... نگو! اسمش رو نیار
کوک: این حقیقته و باید باهاش کنار بیای ا/ت اما فعلاً برات سخته باشه دیگه نمیگم
ا/ت: خستهام دوست دارم بخوابم
دستم رو گرفت و من رو برد سمت یکی از اتاقها
کوک: بیا این اتاق تخت هم داره برو قشنگ استراحت کن
ا/ت: ممنون
کوک: واقعاً چیزی لازم نداری؟
ا/ت: نه
رفتم داخل اتاق و چمدونم رو گوشهای گذاشتم و خوابیدم زیر پتو دستم رو ناخودآگاه گذاشتم روی شکمم
این بهترین کاریه که میتونم انجام بدم من آدم بدی نیستم یعنی مادر سنگدلی نیستم که بخوام بچهام رو بکشم اما بچهای که ناخواسته باشه رو چطور میشه بزرگ کرد؟
......
چشمهام رو باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱ ظهر بود
ا/ت: وای... چقدر خوابیدم!
بلند شدم و خوشبختانه دیدم این اتاق حمام و دستشویی مجزا داره
رفتم و صورتم رو شستم
یه مسواک بستهبندی شده و خمیردندان نو هم اونجا بود انگار از قبل فکرش رو کرده بود
مسواک زدم و دهنم رو شستم و بعد از مرتب کردن لباسم از اتاق رفتم بیرون
ا/ت: سلام
کوک: بیدار شدی؟ بیا بشین یه چیزی بخور
ا/ت: خودت درست کردی؟
کوک: ترسیدم از بوی غذا حالت تهوع بگیری برای همین چیزی نپختم از بیرون سفارش دادم
ا/ت: باید بیدارم میکردی یه چیزی درست میکردم
کوک: نه لازم نبود
ا/ت: نگران نباش آشپزیم خیلی خوبه درسته تو خونه کلی خدمتکار داشتیم اما آشپزی من عالیه یه دسرهایی درست میکنم که دلت میخواد انگشتات رو باهاشون بخوری تازه کلی کلاس رفتم و غذاهای ایتالیایی و فرانسوی هم بلدم
کوک: آفرین... پس حسابی کدبانویی
ا/ت: قبل از اینکه غذا بخوریم میخوام یه چیزی بهت بگم
کوک: بله بگو گوش میدم
ا/ت: درمورد این بچهست...
کوک: بگو
ا/ت: حقیقتش من نمیتونم ازش مراقبت کنم یعنی اصلاً نمیتونم به دنیا بیارمش
کوک: خب میخوای چیکار کنی؟
ا/ت: میخوام سقطش کنم
کوک (با کمی مکث): چی؟
ا/ت: آره تصمیمم رو گرفتم میخوام همین کارو کنم
کوک: باشه
فکر میکردم واکنش بدی نشون بده یا دعوا راه بندازه اما خیلی راحت و آروم قبول کرد
نشستم و با بیمیلی غذام رو خوردم
ا/ت: من میرم تو اتاق استراحت کنم
کوک: باشه برو
رفتم تو اتاق و روی تخت نشستم ته دلم ناراحت بودم اصلاً توقع نداشتم جونگکوک انقدر بیتفاوت باشه
اصلاً به من چه؟ این بچه که امروز بمیره دیگه هیچ وجه اشتراکی بین من و جونگکوک باقی نمیمونه و همه چیز تموم میشه
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای تقهای به در خورد
ا/ت: بیا تو
کوک: وقت داری کمی حرف بزنیم؟
ا/ت: آره بیا بشین
کوک: ا/ت...
ا/ت: بله؟
کوک: نمیدونم از کجا شروع کنم گفتنش واقعاً سخته
ا/ت: بگو راحت باش
کوک: ما یه چیز مشترک با هم داریم... منظورم این بچهست میدونم اگر این حرفها رو الان بهت نزنم تا آخر عمرم از پشیمونی میمیرم
ا/ت: خب حرفت رو بزن
کوک: ببین بدن خودته و زندگی خودته من هیچ حق دخالتی ندارم اما گفتم اگر نگم از غصه میترکم
ا/ت: چی میخوای بگی؟
کوک: اگر فقط یک درصد... فقط یک درصد فکر میکنی میتونی این بچه رو نگه داری من قول میدم برای همیشه کنارت باشم و کمکت کنم
ا/ت: یعنی چی؟ متوجه نمیشم
کوک: یعنی من هستم... تا هر وقت که بخوای تا هر وقت که عاشق بشی و بخوای ازدواج کنی من کنارتم و نمیذارم سختی بکشی
ا/ت: من نمیتونم جونگکوک...
کوک: باشه گفتم که زندگی خودته اما قبلش فقط کمی بهش فکر کن... زود تصمیم نگیر
ا/ت: آخه من چطوری نگهش دارم؟ من اصلاً نمیتونم مادر خوبی بشم
کوک: اصلاً به بزرگ کردنش فکر نکن با هم بزرگش میکنیم فقط به این فکر کن که یه موجود زنده تو شکمته که مال خودته... از خون خودته ا/ت
ا/ت (با بغض): تروخدا... نگو... برو بیرون!
کوک: باشه...
چیزی نگفت و با چهرهای گرفته از اتاق رفت بیرون...
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
ا/ت: تروخدا... نگو! اسمش رو نیار
کوک: این حقیقته و باید باهاش کنار بیای ا/ت اما فعلاً برات سخته باشه دیگه نمیگم
ا/ت: خستهام دوست دارم بخوابم
دستم رو گرفت و من رو برد سمت یکی از اتاقها
کوک: بیا این اتاق تخت هم داره برو قشنگ استراحت کن
ا/ت: ممنون
کوک: واقعاً چیزی لازم نداری؟
ا/ت: نه
رفتم داخل اتاق و چمدونم رو گوشهای گذاشتم و خوابیدم زیر پتو دستم رو ناخودآگاه گذاشتم روی شکمم
این بهترین کاریه که میتونم انجام بدم من آدم بدی نیستم یعنی مادر سنگدلی نیستم که بخوام بچهام رو بکشم اما بچهای که ناخواسته باشه رو چطور میشه بزرگ کرد؟
......
چشمهام رو باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱ ظهر بود
ا/ت: وای... چقدر خوابیدم!
بلند شدم و خوشبختانه دیدم این اتاق حمام و دستشویی مجزا داره
رفتم و صورتم رو شستم
یه مسواک بستهبندی شده و خمیردندان نو هم اونجا بود انگار از قبل فکرش رو کرده بود
مسواک زدم و دهنم رو شستم و بعد از مرتب کردن لباسم از اتاق رفتم بیرون
ا/ت: سلام
کوک: بیدار شدی؟ بیا بشین یه چیزی بخور
ا/ت: خودت درست کردی؟
کوک: ترسیدم از بوی غذا حالت تهوع بگیری برای همین چیزی نپختم از بیرون سفارش دادم
ا/ت: باید بیدارم میکردی یه چیزی درست میکردم
کوک: نه لازم نبود
ا/ت: نگران نباش آشپزیم خیلی خوبه درسته تو خونه کلی خدمتکار داشتیم اما آشپزی من عالیه یه دسرهایی درست میکنم که دلت میخواد انگشتات رو باهاشون بخوری تازه کلی کلاس رفتم و غذاهای ایتالیایی و فرانسوی هم بلدم
کوک: آفرین... پس حسابی کدبانویی
ا/ت: قبل از اینکه غذا بخوریم میخوام یه چیزی بهت بگم
کوک: بله بگو گوش میدم
ا/ت: درمورد این بچهست...
کوک: بگو
ا/ت: حقیقتش من نمیتونم ازش مراقبت کنم یعنی اصلاً نمیتونم به دنیا بیارمش
کوک: خب میخوای چیکار کنی؟
ا/ت: میخوام سقطش کنم
کوک (با کمی مکث): چی؟
ا/ت: آره تصمیمم رو گرفتم میخوام همین کارو کنم
کوک: باشه
فکر میکردم واکنش بدی نشون بده یا دعوا راه بندازه اما خیلی راحت و آروم قبول کرد
نشستم و با بیمیلی غذام رو خوردم
ا/ت: من میرم تو اتاق استراحت کنم
کوک: باشه برو
رفتم تو اتاق و روی تخت نشستم ته دلم ناراحت بودم اصلاً توقع نداشتم جونگکوک انقدر بیتفاوت باشه
اصلاً به من چه؟ این بچه که امروز بمیره دیگه هیچ وجه اشتراکی بین من و جونگکوک باقی نمیمونه و همه چیز تموم میشه
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای تقهای به در خورد
ا/ت: بیا تو
کوک: وقت داری کمی حرف بزنیم؟
ا/ت: آره بیا بشین
کوک: ا/ت...
ا/ت: بله؟
کوک: نمیدونم از کجا شروع کنم گفتنش واقعاً سخته
ا/ت: بگو راحت باش
کوک: ما یه چیز مشترک با هم داریم... منظورم این بچهست میدونم اگر این حرفها رو الان بهت نزنم تا آخر عمرم از پشیمونی میمیرم
ا/ت: خب حرفت رو بزن
کوک: ببین بدن خودته و زندگی خودته من هیچ حق دخالتی ندارم اما گفتم اگر نگم از غصه میترکم
ا/ت: چی میخوای بگی؟
کوک: اگر فقط یک درصد... فقط یک درصد فکر میکنی میتونی این بچه رو نگه داری من قول میدم برای همیشه کنارت باشم و کمکت کنم
ا/ت: یعنی چی؟ متوجه نمیشم
کوک: یعنی من هستم... تا هر وقت که بخوای تا هر وقت که عاشق بشی و بخوای ازدواج کنی من کنارتم و نمیذارم سختی بکشی
ا/ت: من نمیتونم جونگکوک...
کوک: باشه گفتم که زندگی خودته اما قبلش فقط کمی بهش فکر کن... زود تصمیم نگیر
ا/ت: آخه من چطوری نگهش دارم؟ من اصلاً نمیتونم مادر خوبی بشم
کوک: اصلاً به بزرگ کردنش فکر نکن با هم بزرگش میکنیم فقط به این فکر کن که یه موجود زنده تو شکمته که مال خودته... از خون خودته ا/ت
ا/ت (با بغض): تروخدا... نگو... برو بیرون!
کوک: باشه...
چیزی نگفت و با چهرهای گرفته از اتاق رفت بیرون...
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
- ۱.۷k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط