{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانه عشق در قلبی سنگی))

جوانه عشق در قلبی سنگی))

part:3

ویو تهیونگ


داشتم نگاه میکردم تا اینکه یه مردی شبیه جونگکوک دیدم اول فکر کردم که شاید اشتباه دیده باشم اما کی بیشتر که دقت کردم دیدم واقعا خودشه یه دختر روی شونش بیهوش بود با دیدن این صحنه کمی جا خوردم ....


به پشت سرم نگاه کردم یدونه از پرسنلا میخواست به پلیس زنگ بزنه مواد بیهوش کننده ای که جونگکوک گفته بود به همراه داشته باش تویه جیبم بود ریختم روی دستمال و به طرف همون پرسنل حرکت کردم...


دستمال رو روی دهنش قرار دادم و به ثانیه نکشید که بیهوش شد و افتاد تویه بغلم ...



[فلش بگ به یک شب قبل از دید جونگکوک وتهیونگ]


ویو جونگکوک


چندروزی شده بود حس میکردم به تهیونگ بی توجهم به عنوان یه رفیق که از زمان بچگی پیشم بود حتی زمانی که پدر و مادرم مردن خیلی رفتارم جالب نبود .....


پس امشب می خواستم برم پیشش از جایی که ما دونفر باهمدیگه داخل یه خونه زندگی میکردیم یا بهتره بگم داخل یه عمارت زندگی میکردیم. به سمت اتاق تهیونگ رفتم .....


خواستم برم تو اتاقش که دیدم داشت تلفنی با یه فردی حرف میرد تصمیم گرفتم پشت در وایسم و به حرفاشون گوش بدم تا مبادا خطایی نکنه .....


ویو تهیونگ

تو فکرم بود که امشب با دختری که بر اساس گیم زدن باهاش آشنا شدم تلفنی حرف بزنم ..بهش زنگ زدم و قراره ملاقات باهاش گذاشتم .......

(تهیونگ):سلام .
(یورا):سلام خوبی.
(تهیونگ):خوبم ممنون اسمت چیه.
(یورا):اسمم یوراعه اسم شما چیه.
(تهیونگ):منم تهیونگ هستم .
(یورا):خوشبختم.
(تهیونگ):منم خوشبختم از هم صحبتی با شما پایه ای یه قرار ملاقات باهم داشته باشیم.
(یورا):حتما چرا که نه کجا قرار بزاریم.
(تهیونگ):ساعت ۲ نصفه شد کافه...چون نمیخوام رئیسم بفهمه مجبوریم ساعت ۲ شب باهم قرار بزاریم .
(یورا):اوکی خداحافظ.

در همین لحظه جونگکوک وارد اتاق تهیونگ شد .

(تهیونگ):چیزی شده جونگکوک.(هول شده)
(جونگکوک):نه فقط میخواستم سری بهت بزنم .
(تهیونگ):آها.(خنده ضایع)

..................................................................

جونگکوک وارد اتاق خودش شد نیشخندی زد و با خودش این جمله رو تکرار کرد.
(جونگکوک):فردا باید برای مرگ یه ه*ر*زه خودمو حسابی آماده کنم....

[فلش بگ به زمان حال]

ویو تهیونگ

پرسنل رو مثل یه گونی برنج بلند کردم خداروشکر خیلی سبک بود با همون پرسنل طرف ماشین جونگکوک رفتم و همون پرسنل رو به آرومی داخل ماشین قرار دادم....

یونسو و لارا هردو کنار هم بودن بیهوش بدون اینکه حدس بزنن قراره چه انفاقاتی رو تجربه کنن.....

جونگکوک ماشین رو روشن کرد و به سمت کارخونه قدیمیشون حرکت کردن...



با همکاری https://wisgoon.com/989111_7855


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۵)

بانو حمایت شه از بلک پینک و بی تی اس فعالیت داره 🎀🎀https://w...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:2ویو لارا همینطوری که داشتم م...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت1ویو اتسلام ...

فیک تهیونگ ویو ات: کارم تموم شده بود لیا نبود رفتم لباسم رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط