𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
اولین نشانه خیلی کوچک بود.
آنقدر کوچک که هانا در ابتدا جدیاش نگرفت.
جیمین قبلاً همیشه وقتی سر کار بود برایش پیام میفرستاد.
گاهی:
«ناهار خوردی؟»
گاهی:
«دلم برات تنگ شده.»
گاهی هم فقط یک عکس از قهوهاش میفرستاد و زیرش مینوشت:
«اینم قهوهای که بدون تو مزه نمیده.»
اما این روزها پیامها کمتر شده بودند.
کوتاهتر.
سردتر.
«سرم شلوغه.»
«بعداً حرف میزنیم.»
«خستهام.»
هانا خودش را قانع کرد که طبیعی است.
آدمها گاهی خسته میشوند.
گاهی گرفتار میشوند.
اما تغییر بعدی را سختتر میشد نادیده گرفت.
جیمین وقتی به خانه میآمد، گوشیاش را همیشه همراه خودش میبرد.
حتی وقتی برای چند دقیقه به آشپزخانه میرفت.
اگر پیامی میآمد، صفحه را از هانا دور میکرد.
یک شب هانا از روی مبل پرسید:
«جیمین؟»
«هوم؟»
«چرا این چند وقته انقدر با گوشیت کار داری؟»
جیمین لحظهای مکث کرد.
«کار.»
همین.
یک کلمه.
هانا لبخند زد.
«باشه.»
جیمین گوشی را کنار گذاشت.
«چرا ناراحتی؟»
«ناراحت نیستم.»
جیمین نزدیکتر شد.
«مطمئنی؟»
هانا سر تکان داد.
جیمین لبخند زد و گفت:
«بیا اینجا، اخمو.»
هانا با ناراحتی ساختگی گفت:
«من اخمو نیستم.»
«هستی.»
«نیستم.»
«هستی، ولی قشنگی.»
هانا خندید.
جیمین همان لحظه خیال کرد همهچیز حل شده.
اما چیزی در دل هانا میگفت:
نه. چیزی درست نیست.
چند روز بعد، جیمین گفت باید برای کاری دیرتر به خانه برگردد.
هانا مثل همیشه گفت:
«باشه، مراقب خودت باش.»
اما آن شب ساعت از یازده گذشت.
دوازده.
و جیمین هنوز نیامده بود.
وقتی بالاخره در باز شد، هانا روی مبل نشسته بود.
جیمین وارد شد.
چهرهاش خسته بود.
«هنوز بیداری؟»
هانا فقط نگاهش کرد.
«منتظرت بودم.»
جیمین لبخند کمرنگی زد.
«ببخشید.»
هانا پرسید:
«جلسه طول کشید؟»
«آره.»
جوابش خیلی سریع بود.
شاید بیش از حد سریع.
هانا چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و برای اولین بار متوجه شد که وقتی جیمین دروغ میگوید، نگاهش را از او میدزدد.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
اولین نشانه خیلی کوچک بود.
آنقدر کوچک که هانا در ابتدا جدیاش نگرفت.
جیمین قبلاً همیشه وقتی سر کار بود برایش پیام میفرستاد.
گاهی:
«ناهار خوردی؟»
گاهی:
«دلم برات تنگ شده.»
گاهی هم فقط یک عکس از قهوهاش میفرستاد و زیرش مینوشت:
«اینم قهوهای که بدون تو مزه نمیده.»
اما این روزها پیامها کمتر شده بودند.
کوتاهتر.
سردتر.
«سرم شلوغه.»
«بعداً حرف میزنیم.»
«خستهام.»
هانا خودش را قانع کرد که طبیعی است.
آدمها گاهی خسته میشوند.
گاهی گرفتار میشوند.
اما تغییر بعدی را سختتر میشد نادیده گرفت.
جیمین وقتی به خانه میآمد، گوشیاش را همیشه همراه خودش میبرد.
حتی وقتی برای چند دقیقه به آشپزخانه میرفت.
اگر پیامی میآمد، صفحه را از هانا دور میکرد.
یک شب هانا از روی مبل پرسید:
«جیمین؟»
«هوم؟»
«چرا این چند وقته انقدر با گوشیت کار داری؟»
جیمین لحظهای مکث کرد.
«کار.»
همین.
یک کلمه.
هانا لبخند زد.
«باشه.»
جیمین گوشی را کنار گذاشت.
«چرا ناراحتی؟»
«ناراحت نیستم.»
جیمین نزدیکتر شد.
«مطمئنی؟»
هانا سر تکان داد.
جیمین لبخند زد و گفت:
«بیا اینجا، اخمو.»
هانا با ناراحتی ساختگی گفت:
«من اخمو نیستم.»
«هستی.»
«نیستم.»
«هستی، ولی قشنگی.»
هانا خندید.
جیمین همان لحظه خیال کرد همهچیز حل شده.
اما چیزی در دل هانا میگفت:
نه. چیزی درست نیست.
چند روز بعد، جیمین گفت باید برای کاری دیرتر به خانه برگردد.
هانا مثل همیشه گفت:
«باشه، مراقب خودت باش.»
اما آن شب ساعت از یازده گذشت.
دوازده.
و جیمین هنوز نیامده بود.
وقتی بالاخره در باز شد، هانا روی مبل نشسته بود.
جیمین وارد شد.
چهرهاش خسته بود.
«هنوز بیداری؟»
هانا فقط نگاهش کرد.
«منتظرت بودم.»
جیمین لبخند کمرنگی زد.
«ببخشید.»
هانا پرسید:
«جلسه طول کشید؟»
«آره.»
جوابش خیلی سریع بود.
شاید بیش از حد سریع.
هانا چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و برای اولین بار متوجه شد که وقتی جیمین دروغ میگوید، نگاهش را از او میدزدد.
- ۲۱۲
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط