{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐


بعد از آن شب بارانی، قرار نبود جونگکوک و او دوباره همدیگر را ببینند.

حداقل این چیزی بود که کایلا فکر می‌کرد.

اما صبح روز بعد، وقتی وارد دانشگاه شد، صدایی آشنا از پشت سرش آمد.

«هی.»

برگشت.

جونگکوک با دو لیوان قهوه ایستاده بود.

«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

جونگکوک یکی از لیوان‌ها را به سمتش گرفت.

«درس می‌خونم.»

«تو؟»

«این‌قدر تعجب نکن.»

کایلا خندید.

«آخه قیافت بیشتر به کسی می‌خوره که از دانشگاه فرار می‌کنه.»

جونگکوک با لبخند گفت:

«پس هنوز منو نشناختی.»

«فکر کنم هنوز خیلی مونده.»

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

«آره... فکر کنم.»

از آن روز، دیدن‌های اتفاقی‌شان بیشتر شد.

گاهی در راهرو.

گاهی در کافه.

گاهی هم فقط یک پیام ساده:

«رسیدی خونه؟»

اولش کایلا فکر می‌کرد جونگکوک با همه همین‌طور رفتار می‌کند.

اما کم‌کم متوجه شد نه.

جونگکوک فقط برای او منتظر می‌ماند.

فقط برای او قهوه می‌گرفت.

و فقط وقتی او می‌خندید، آن لبخند آرام روی صورتش می‌نشست.

یک عصر، وقتی هر دو در کتابخانه بودند،

کایلا پرسید:

«چرا این‌قدر به من توجه می‌کنی؟»

جونگکوک دست از نوشتن کشید.

«نمی‌دونم.»

«باز هم همون جواب؟»

جونگکوک نگاهش کرد.

«شاید چون وقتی کنارت هستم، لازم نیست وانمود کنم آدم دیگه‌ای هستم.»

کایلا برای چند لحظه چیزی نگفت.

و قلب جونگکوک آرام‌تر از همیشه می‌زد.
دیدگاه ها (۵)

خواستگاری!

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐اولین نشانه خیلی کوچک بود.آ...

𝖕𝖆𝖗𝖙۲۳از آن شب، همه چیز عوض شد.روزها، لیسا همان محافظ سرد بو...

پارت ۱۵چند روز از گردش آخر هفته گذشته بود.رابطه‌ی نیلسو و جو...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط