وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم

گفتی اسرار در میان آور

کو میان اندر این میان که منم

کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی‌کران که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ از سودم و زیان چو عدم

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت

عین چه بود در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت‌های خموش

در زبان نامده‌ست آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد

اینت گویای بی‌زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی‌پا

اینت بی‌پای پادوان که منم

بانگ آمد چه می دوی بنگر

در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من

نادره بحر و گنج و کان که منم
دیدگاه ها (۱)

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد ⤵️منم بنده...

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

Attar - 050629

پدر” اسطوره ای از آسمان استپدر افسانه ای در این جهان استپدر ...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

به روز مرگ چو تابوت من روان باشدگمان مبر که مرا درد این جهان...

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم دیو نیم پری نیم از همه ...

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه ک...

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه ک...

.تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط