{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نان سنگگ گرفته بودیم و میآمدیم طرف خوابگاه

نان سنگگ گرفته بودیم و میآمدیم طرف خوابگاه
چند تا سنگ به نانها چسبیده بود ،
مصطفی کندشان و برگشت سمت نانوایی
میگفت «بچه بودم، یه بار نون سنگک خریدم،
سنگهاش رو خوب جدا نکرده بودم؛
بهش چسبیده بود،
خونه که رسیدم ... .
بابام سنگها رو جدا کرد داد دستم ،
گفت برو بده به شاطر ... .
نونواها بابت اینا پول میدن.»
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
شهید_مصطفی_احمدی_روشن
دیدگاه ها (۵)

شهید مصطفی احمدی روشن

با شجاعت درس خواند در حالی که مورد تهدید بود!

درِ اتوبوس باز و زنی سالخورده با کیسه‌های خرید به دست، سوار ...

#داستان_یک_تصویر | هر فیلم و عکسی، داستانی دارد و هر نگاهی م...

نون سنگکمامان#صدا زد:امیرجان، مامان بپر سه تا سنگک بگیر.اصلا...

نون سنگکمامان صدا زد:امیرجان، مامان بپر سه تا سنگک بگیر.اصلا...

✅ من و نون سنگک ...

میم مثل مادر مامان صدا زد:امیرجان، مامان بپر سه تا سنگک بگیر...

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌...

اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، زنگ در ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط