{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 157
ائویی وقتی جوابی از دازای نشنید دم در نشست و منتظر به در حموم خیره شد که مدتی بعد صدای آب قطع شد و دازای با یه حوله از حموم بیرون اومد که ائویی سریع بلند شد و دستاشو باز کرد اما دازای فقط سرشو نوازش کرد و از کنارش رد شد...ائویی سمتش تاتی تاتی کنان رفت و آروم حوله رو کشید و گفت
" بابایی! "
چویا نگاه نرمی بهشون انداخت...اما وقتی دید دازای توجهی بهش نمیکنه اخم کرد...چرا؟
ائویی بغض کرد و بار دیگه گفت
" بابا...بابایی! "
کلمه دوم رو بلند تر و کشدار تر گفت که دازای نگاه زیر چشمی ای بهش انداخت که دختر شروع به گریه کردن کرد که چویا سریع سمت ائویی رفت و بغلش کرد اما بخاطر حامله بودنش اونو روی تخت گذاشت
+ هیش عزیزم...گریه نکن بابایی دستش بنده...بعدا میاد باهم بازی می‌کنیم...بغلت میکنه باشه دخترم؟ افرین گریه نکن پرنسس کوچولو
ائویی با چشمای سبز رنگش به دازای نگاه کرد و بینیش رو کشید
" بابا "
+ بیا بریم پیش عمو لوکا...حتما خوراکی های خوشمزه ای برات گرفته!
چشم غره ای به دازای رفت و از اتاق بیرون رفتو چند دقیقه بعد تنها برگشت و سمت دازای رفت
+ متوجه کارات هستی؟ تو گریه یه بچه یک ساله رو در آوردی!!
دازای بی تفاوت سکوت کرد و چویا با خشم بیشتری ادامه داد
+ اون داره بهت میگه بابا...یعنی تورو به عنوان پدرش انتخاب کرده...اصلا تو چت شده؟ از وقتی برگشتی توجهی به اون بچه نداری اون الان بهت احتیاج داره و تو داری اونو مثل خودت بار میاری...میخوای بشه یکی مثل تو؟ کسی که فکر می‌کرد ریو پدرشه و...
دازای با سرد ترین لحنی که میتونست حرفش رو قطع کرد
_ ریو عموی من بود...ولی اون بچه دشمن منه...من بخاطر تو قبولش کردم ولی قبول نکردم براش به عنوان یه پدر بمونم
+ ولی تو که...
_ فقط بامزه بود...من دیگه خودم بچه دارم...میخوام برای اون پدری کنم نه دختر بچه ای که هیچ ربطی به من نداره
+ چطور میتونی انقدر بی رحم باشی اون فقط یه بچه ست نباید گناهای پدرش رو حمل کنه
شلوارش رو پوشید و حوله رو کنار انداخت و پیرهن سفیدی تنش کرد و دکمه هاش رو باز گذاشت...دستشو لای موهای نم دارش برد و گفت
_ در هر صورت...به من ربطی نداره نه احساساتش و نه اینکه چطور بزرگ میشه و چیکار میکنه
روشو سمت چویا کرد و تاره موی جلو صورتش رو پشت گوشش داد
+ داری بخاطر بچه ای که هنوز بدنیا نیومده...اون دخترو دور میندازی؟
_ من فقط براش پدری نمیکنم...اون هنوزم داره اینجا زندگی میکنه
+ تو...
_ اگه بخوای بحث رو کش بدی...مطمئن نیستم بتونه اینجا بمونه
+ تو خودخواهی...م...من فکر کردم تو عوض شدی
دازای پوزخندی زد
_ من میخوام برای تو امن باشم...من همونم هیچی عوض نشده
چویا اخم کرد
+ اگه اون بچه بره...پس منم باهاش میرم
دازای یک قدم عقب رفت
_ ولی ما بچه داریم...میخوای بچتو با همسرت رو ول کنی؟
+ اگه از تو دور بشم تقصیر خودته...تویی که بچه ای به اون معصومی رو قبول نکردی...ولی بابت بچه اشتباه میکنی
دازای حالا جز لحنش نگاهش سرد شد...همون نگاهی که خیلیا ازش میترسن
_ من همسرتم...اما رئیس مافیا هم هستم...نمیتونی پسرمو ازم دور کنی چون برای خودت گرون تموم میشه...
سمتش رفت و دستاشو دور کمرش برد و سرشو رو شونه اش گذاشت و کنار گوشش زمزمه کرد
_ کارو برای خودت سخت تر نکن...یادت نره که هنوزم رئیستم!
+ میتونم...و این کارو میکنم
_ نکن چویا...نمیخوام بلایی سرت بیاد
+ پس اون بچه رو قبول کن
_ نمیکنم
+ یا اونو قبول میکنی یا بزرگ شدن بچتو نمیبینی
دازای خنده ای کرد
_ فعلا اون بچه اینجاست...تا وقتی تو پیشمی مشکلی نیست...وقتی هم که بدنیا بیاد تو همین عمارت بزرگ میشه...پیش پدرش!
جمله آخر رو پر تاکید و محکم گفت که چویا لرز ریزی کرد
+ تو یه عوضی ای
_ منم عاشقتم چیبی
روی گردنش رو بوسید و چویا چشماشو بست...نه از لمسش بلکه از اینکه نتونست راضی اش کنه
+ دازای...تو عاشق منی...مگه نه؟
به دیوار چسبوندش و بوسه های ریزی رو گردنش کاشت و آروم زمزمه کرد
_ اوهوم...اونقدری که نمیتونی تصورش کنی!
+ بخاطر منم...حاضر نیستی قبول کنی؟
جوابی دریافت نکرد
_ تو چی؟
+ دیوونتم مرد!
دازای نیشخند زد
_ پس به تصمیمم احترام بزار
چویا آهی کشید
+ ازت خواهش میکنم...لطفا
_ نه عزیزم...نمیتونم
سوزشی رو گردنش حس کرد و نفس عمیقی کشید
صورت دازای رو، رو به روی صورتش قرار داد و به چشماش خیره شد...چرا انقدر تیره بود؟
_ هوم؟
___________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۴)

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط