روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت سه 😕
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
>> داخل اتاق
@ویو چویا
رفتم کتاب رو بهش بدم که ......
دیدم.....( من چرا دارم میرقصم 🫤)
شلوارم رو کشیده پایین و داره به دمم دست میزنه
دازای : خیلی نرمه
چویا : ولم کن عوضییییی
و رفتم زیر پتو .
دازای : میدونی وقتی یه امگا جلوی یه الفا میره زیر پتو . چقدر الفا رو تحریک میکنه ؟
چویا : گم شو بیرون .
از پایین یکی صدا کرد .
موری : دازای بیا بریم خونه .
اون دازای دراز هم ( 🙄) منو گرفت و شلوارم رو پوشید
دازای : بریم ...
رفتم پایین و با مامانم که صورتش از اشک خیسه و پدرم که یه لبخند رو مخ داره رو به رو شدم .
وقتی گرگ ها داشتن میرفتن دازای دستم رو کشید ..
چویا : هعی منو کجا میبری.
پدر چویا : تو دیگه برای اونایی چویا
با این حرف دلم ریخت .. با یه نگاه وحشت زده به پدرم نگاه کردم .
دازای: رفتیم خونه توضیح میدم .
و منو براید استایل بغل کرد .
>> قصر اوسامو
@ویو دازای
برددمش تو اتاقم . هنوز تو شک بود .
دازای : پدرت تو رو به ماداد تا معامله محکم تر باشه
چویا : معامله ی چی
دازای: این که ما هرچی شکار میکنیم نصفش رو بدیم به شما .
چویا : اهم ...
بغلش کردم .
دازای : دم روباهیت وگوشتو بیار بیرون .
و این کار رو کرد .شروع کردم به نوازش دمش . خیلی نرمه . تمام این مدت تو فکر بود .
دازای : به چی فکر میکنی .
چویا : تو الفایی ؟
دازای : درسته یه الفای وحشی ( خوبه خودت میگی 😮💨)
چویا : الان من باید تو اتاق تو باشم
دازای : تو الان مال منی پس اره
میخواست حرف بزنه که لبم رو گذاشتم رو لبش . مثل وحشی ها بوسیدمش. وقتی بویه رو شکستم شکه بود و لب هاش ورم کرده بود .
دازای : خوش مزه بود . دوست دارم بدون_
چویا : ولم کنننن وقتی من امگام به این معنا نیست که میتونم بازیچه ی دستات باشم عوضییییی
چقدر جرعت داره .
حتما .........
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
.....
پارت سه 😕
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
>> داخل اتاق
@ویو چویا
رفتم کتاب رو بهش بدم که ......
دیدم.....( من چرا دارم میرقصم 🫤)
شلوارم رو کشیده پایین و داره به دمم دست میزنه
دازای : خیلی نرمه
چویا : ولم کن عوضییییی
و رفتم زیر پتو .
دازای : میدونی وقتی یه امگا جلوی یه الفا میره زیر پتو . چقدر الفا رو تحریک میکنه ؟
چویا : گم شو بیرون .
از پایین یکی صدا کرد .
موری : دازای بیا بریم خونه .
اون دازای دراز هم ( 🙄) منو گرفت و شلوارم رو پوشید
دازای : بریم ...
رفتم پایین و با مامانم که صورتش از اشک خیسه و پدرم که یه لبخند رو مخ داره رو به رو شدم .
وقتی گرگ ها داشتن میرفتن دازای دستم رو کشید ..
چویا : هعی منو کجا میبری.
پدر چویا : تو دیگه برای اونایی چویا
با این حرف دلم ریخت .. با یه نگاه وحشت زده به پدرم نگاه کردم .
دازای: رفتیم خونه توضیح میدم .
و منو براید استایل بغل کرد .
>> قصر اوسامو
@ویو دازای
برددمش تو اتاقم . هنوز تو شک بود .
دازای : پدرت تو رو به ماداد تا معامله محکم تر باشه
چویا : معامله ی چی
دازای: این که ما هرچی شکار میکنیم نصفش رو بدیم به شما .
چویا : اهم ...
بغلش کردم .
دازای : دم روباهیت وگوشتو بیار بیرون .
و این کار رو کرد .شروع کردم به نوازش دمش . خیلی نرمه . تمام این مدت تو فکر بود .
دازای : به چی فکر میکنی .
چویا : تو الفایی ؟
دازای : درسته یه الفای وحشی ( خوبه خودت میگی 😮💨)
چویا : الان من باید تو اتاق تو باشم
دازای : تو الان مال منی پس اره
میخواست حرف بزنه که لبم رو گذاشتم رو لبش . مثل وحشی ها بوسیدمش. وقتی بویه رو شکستم شکه بود و لب هاش ورم کرده بود .
دازای : خوش مزه بود . دوست دارم بدون_
چویا : ولم کنننن وقتی من امگام به این معنا نیست که میتونم بازیچه ی دستات باشم عوضییییی
چقدر جرعت داره .
حتما .........
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
.....
- ۱.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط