[•] عمارت عشق [•]
[•] عمارت عشق [•]
part: ²⁰
از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخوران راه میرفت. کارای مافیا، فشار های خاندان، و کلی چیزای دیگه، همشون عین یه بار اضافه رو دوشش بودن، از وقتی اتوکو مرده بود؛ همه ی کارای مافیا افتاد گردنش. پشیمون بود که اون اتفاق رو انداخته بود گردن اتوکو، اتوکو بود میگفت من بودم!... و نمی انداخت گردن کس دیگه ایــــی
تو راه چویا رو دید. حالش خوب شده بود و برگشته بود.
لبخند ارومی زد. لااقل چیزی بود که بخواد بخاطرش خوشحال باشه، چویا مثل بقیه سلاخی نشدن بود. هر کسی که بهش وابسته میشد به دست سایه ی سیاه سلاخی میشد.
نمیدونست چرا ولی وقتی چویا رو میدید ضربان قلبش بالا میرفت.
خواست نزدیکش شه ولی یادش افتاد ماه دیگه با یوری ازدواج میکنه، نفس عمیقی کشید؛ نمیدونست چیکار کنه... چرا باید با کسی که هر شب زیر یکیه ازدواج میکرد؟
چویا سمتش برگشت و دیدش... بهش نزدیک شد.
+«دازای سان... ممنون!»
_«بابت چی؟»
+«مگه نمیگید اون روز منو گرفتید؟»
_«اره... کار خاصی نبود...!»
چویا لبخند زد و برگشت، هیچ حسی نسبت به دازای نداشت؛ دازای شده بود عروسکی که وقتی عروسک دیگه ای گرفته میشد، دور انداخته میشد ولی فعلا عروسک جدیدی گرفته نشده بود ولی از عروسک قدیمی خسته شده بود.
برگشت اتاقش... رو تخت نشست. دستشو برد سمت کرواتش و بازش کرد و یه چنتا دکمه هم از لباسش باز کرد. نای عوض کردن لباس نداشت...
سرمو به عقب پرت کرد و به سقف خیره شد.
در اتاق باز شد. یوری اومد داخل...
"اوسامو؟ اینجایی؟"
_«در زدن بلد نیستی؟»
"چرا باید برا اومدن به اتاق خودم در بزنم؟"
_«اتاق تو؟»
با تمسخر خندید ولی در عرض ثانیه لحنش سرد و خشک شد.
_«مگه من قبول کردم؟»
"ولی مجبوری...!"
_«هه.... ببین کی اینو میگه! کسی که هرشب زیر یکیه...!»
"هی! اون چویاست!"
دازای یه سیلی محکم خوابوند رو گوشش، جوری که صورتش به سمت مخالف برگشت. دستشو بالا اورد و گذاشت جایی که دازای زده بود.
_«منکه تا حالا ندیدم... همیشه تو مافیاس!!!!!!!!!!!!!»
با عصبانیت داد زد و کروات و پیراهنشو درست کرد و از اتاق بیرون رفت.
________________________
بغض مثل یه سیم خاردار به گلوش چنگ میزد.
_«اون همه بدبختی تو بچگیم کافی نبود؟»
تو دفترش بود.
در باز شد، چویا با کوهی از برگه ها اومد داخل....
+«دازای سان اینا گزارشای مربوط به بخش شرقی یوکوهاماست.... بفرمایـ...»
حرفش ناتموم موند. دازای داشت گریه میکرد؟
_«بزارشون... هق... رو میز!»
+«شما... حالتون خوبه...؟»
_«نه.... نیست.... مگه نمیبینی؟»
+«اگه چیزی نیاز داریـ....»
_«چویا....! رسمی حرف نزن... خودتم چن دیقه اینجا بمون بعد هرجا میری گم شو!»
چویا نشست.
[یکم بعد]
_«از قضیه ی مدرسه باخبری؟»
+«بله.. هومیکو ساما بهم گفتن...»
_«خوبه...!»
یکم بعد دازای پاشد
_«اگه میخوای برو..!»
بعد خدافظی رفت....
part: ²⁰
از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخوران راه میرفت. کارای مافیا، فشار های خاندان، و کلی چیزای دیگه، همشون عین یه بار اضافه رو دوشش بودن، از وقتی اتوکو مرده بود؛ همه ی کارای مافیا افتاد گردنش. پشیمون بود که اون اتفاق رو انداخته بود گردن اتوکو، اتوکو بود میگفت من بودم!... و نمی انداخت گردن کس دیگه ایــــی
تو راه چویا رو دید. حالش خوب شده بود و برگشته بود.
لبخند ارومی زد. لااقل چیزی بود که بخواد بخاطرش خوشحال باشه، چویا مثل بقیه سلاخی نشدن بود. هر کسی که بهش وابسته میشد به دست سایه ی سیاه سلاخی میشد.
نمیدونست چرا ولی وقتی چویا رو میدید ضربان قلبش بالا میرفت.
خواست نزدیکش شه ولی یادش افتاد ماه دیگه با یوری ازدواج میکنه، نفس عمیقی کشید؛ نمیدونست چیکار کنه... چرا باید با کسی که هر شب زیر یکیه ازدواج میکرد؟
چویا سمتش برگشت و دیدش... بهش نزدیک شد.
+«دازای سان... ممنون!»
_«بابت چی؟»
+«مگه نمیگید اون روز منو گرفتید؟»
_«اره... کار خاصی نبود...!»
چویا لبخند زد و برگشت، هیچ حسی نسبت به دازای نداشت؛ دازای شده بود عروسکی که وقتی عروسک دیگه ای گرفته میشد، دور انداخته میشد ولی فعلا عروسک جدیدی گرفته نشده بود ولی از عروسک قدیمی خسته شده بود.
برگشت اتاقش... رو تخت نشست. دستشو برد سمت کرواتش و بازش کرد و یه چنتا دکمه هم از لباسش باز کرد. نای عوض کردن لباس نداشت...
سرمو به عقب پرت کرد و به سقف خیره شد.
در اتاق باز شد. یوری اومد داخل...
"اوسامو؟ اینجایی؟"
_«در زدن بلد نیستی؟»
"چرا باید برا اومدن به اتاق خودم در بزنم؟"
_«اتاق تو؟»
با تمسخر خندید ولی در عرض ثانیه لحنش سرد و خشک شد.
_«مگه من قبول کردم؟»
"ولی مجبوری...!"
_«هه.... ببین کی اینو میگه! کسی که هرشب زیر یکیه...!»
"هی! اون چویاست!"
دازای یه سیلی محکم خوابوند رو گوشش، جوری که صورتش به سمت مخالف برگشت. دستشو بالا اورد و گذاشت جایی که دازای زده بود.
_«منکه تا حالا ندیدم... همیشه تو مافیاس!!!!!!!!!!!!!»
با عصبانیت داد زد و کروات و پیراهنشو درست کرد و از اتاق بیرون رفت.
________________________
بغض مثل یه سیم خاردار به گلوش چنگ میزد.
_«اون همه بدبختی تو بچگیم کافی نبود؟»
تو دفترش بود.
در باز شد، چویا با کوهی از برگه ها اومد داخل....
+«دازای سان اینا گزارشای مربوط به بخش شرقی یوکوهاماست.... بفرمایـ...»
حرفش ناتموم موند. دازای داشت گریه میکرد؟
_«بزارشون... هق... رو میز!»
+«شما... حالتون خوبه...؟»
_«نه.... نیست.... مگه نمیبینی؟»
+«اگه چیزی نیاز داریـ....»
_«چویا....! رسمی حرف نزن... خودتم چن دیقه اینجا بمون بعد هرجا میری گم شو!»
چویا نشست.
[یکم بعد]
_«از قضیه ی مدرسه باخبری؟»
+«بله.. هومیکو ساما بهم گفتن...»
_«خوبه...!»
یکم بعد دازای پاشد
_«اگه میخوای برو..!»
بعد خدافظی رفت....
- ۸۶
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط