{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 168
+ گفت اگه همکاری نکنم تورو نابود میکنه...من به خاطر تو این کارو کردم...خواهش میکنم حرفمو باور کن
_ بخاطر من با مدیر همدست شدی؟
تک خنده ای کرد
_ منطقی نیست چویا
+ من از نقشه و کار هاشون باخبر بودم و تلاشم این بود از تو محافظت کنم
دازای نگاهشوبه چشماش داد و گفت
_ خواستی ازم محافظت کنی؟
چویا نگاهشو دزدید
_ من شبیه ادماییم که ازش محافظت شده؟
+ من...بر علیه تو نبودم
_ اما اعتمادمو با خاک یکسان کردی...دیگه حتی نمیخوام ببینمت
+ نمیتونی
به چشماش زل زد و با اعتماد به نفس بالا و پرویی گفت اما دازای لجباز تر بود
_ میتونم
+ نمیتونی...هرکاریم کنم تو نمیتونی از من دل بکنی...چون عاشق منی
از جاش بلند شد و سمتش رفت و دستشو وارد موهاش کردکه چویا لبخند زد...مردش رو به خوبی رام خودش می‌کرد اما...
موهاش رو تو دستش مشت کرد و بهش خیره شد
_ ولی از این عمارت رفتی...میفهمی میتونم یا نه
سرشو کج کرد و لب هاشو روی لب های نیمه باز چویا گذاشت و آروم لبش رو حرکت داد...
طبق عادت چویا خواست دستاشو بالا ببره اما توسط دستای دازای قفل شد.
از لباش فاصله گرفت و بهش خیره شد که قطره اشکی از چشمش ریخت
+ داری...اذیتم میکنی؟ مگه نه؟
ازش سه قدم دور شد و یه دستش رو بالا آورد و دست دیگه شو برد داخل جیبش و انگشت هاشو به جلو حرکت داد که دو نفر سمت چویا رفتن و گرفتنش
+ ص...صبر کن...بخاطر هیرویا هم که شده...بزار پیش من باشه...بچمو ازم نگیر
دیگه جوابی نگرفت و رفت...واقعا رفت؟‌
چویا دو نگهبان رو پس زد و دنبالش رفتو دستش رو گرفت
+ خانواده ای که ساختیم رو خراب نکن...اون دوتا بچه هیچ تقصیری ندارن اونا رو قربانی این موضوع نکن...هیرویا خیلی بچه ست اون هنوز یک ماهش هم نشده...به من احتیاج داره ائویی هم...
_ اون دخترو میتونی با خودت ببری...
پسش زد که چویا خواست سمتش بره اما اجازه ندادن.
......................................................
پاهاشو روی میز روی هم دراز کرده بود و نوزاد رو تو بغلش گرفته بودو آروم تکونش میداد و صورتش رو لمس می‌کرد که پسر بچه لب های کوچیکش برای خنده باز می‌شد.
با چشمای قهویی رنگش به دست دازای نگاه می‌کرد و کنجکاو بود به دستش دست بزنه اما دستکش های پارچه ای که تو دستش بودن اجازه نمیدادن
در باز شد و یوکی وارد اتاق کارش شد
_ اگه میخوای توی این عمارت سالم زندگی کنی قوانین رو رعایت کن
به سردی زمزمه کرد که یوکی نادیده گرفت و گفت
" داری چیکار میکنی؟ یه بچه رو از مادرش جدا کردی و حالا اینجا نشستی حرف از رعایت قوانین میزنی؟ تو کی انقدر بی رحم شدی که به بچه ی خودتم رحم نمیکنی "
دازای خندید و به صورت پسرش خیره شد
_ من اصلی همینه...اعتراضی داری تو هم گمشو...شر مزاحم ها کم
" داری بلایی که سر من آوردن رو سر اون میاری...اونموقع هم تورو از من گرفتن...اون ریوی عوضی تورو از من گرفت "
_ گذشته تو به من ربطی نداره...این یه دعوا بین زوج هاست تو حق دخالت نداری...پاتو از گلیمت دراز تر کنی کاری میکنم پشیمون‌شی
" ریو...اون مرد تورو مثل خودش بار آورده. "
هیرویا رو بلند کرد و به پاش تکیه داد و گونه هاشو بوسید و بعد هم کلی بهش محبت کرد و به طور کامل یوکی رو نادیده گرفت و یوکی هم با حرص از اتاق بیرون رفت.
موهای کم پشت هیرویا نارنجی رنگ بود و فقط رنگ موهاش به چویا رفته بود...همه چیش خودش بود انگار که یه نسخه از خودش دوباره بدنیا اومده بود.
سرشو رو شونه خودش گذاشت و با یه دست گردنش و با دست دیگه کمرش رو گرفت و بلند شد و از اتاق کارش خارج شد سمت اتاق خواب رفت و روی تخت دراز کشید و هیرویا رو کنارش دراز کرد که صداهای بامزه ای از خودش در می‌آورد و هر چیزی که دستش میومد رو وارد دهنش می‌کرد.
_ نه شازده اونو نباید بخوری!
دستکشش رو کنار گذاشت و پستونک رو توی دهنش گذاشت که با کنجکاوی‌پستونک رو از دهنش در آورد و بهش نگاه کردو خواست دوباره بزاره دهنش اما نتونست و از کلافگی گریه اش گرفت
دازای بهش خندید و صاف داخل دهنش گذاشت که با اویزش بازی کرد که دوباره از دهنش در اومد و دازای دوباره اونو داخل دهنش گذاشت که هیرویا نگاهشو چرخوند و بعد از کمی که گذشت کم کم چشماش خمار شد و خوابید که دازای هم هیرویا رو روی سینه اش گذاشت و همونطور که موهای کم پشتش رو نوازش می‌کرد به خواب رفت.
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۵)

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط