{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«سوگند عشق»

«سوگند عشق»


²:part


سه روز از آن شب گذشته بود.
یوکوهاما دوباره به ظاهر آرام شده بود؛ اما برای چویا، هیچ‌چیز مثل قبل نبود.
هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، گرمای آغوش دازای را به یاد می‌آورد.
و هر بار که صدای قدم‌های کسی را پشت سرش می‌شنید، قلبش برای یک لحظه می‌ایستاد.
او از این حس متنفر بود.
از اینکه دوباره به دازای اهمیت می‌داد.
از اینکه بعد از پنج سال، تنها یک جمله از او کافی بود تا تمام دیوارهایی که ساخته بود ترک بردارند.
اما چیزی وجود داشت که دازای هنوز نمی‌دانست.
رازی که چویا پنج سال تمام پنهانش کرده بود.
آن شب، چویا در اتاقش کنار پنجره نشسته بود.
ماه کامل نبود؛ اما نور سردش هنوز روی صورت او می‌افتاد.
چویا دستش را روی گردنبندی گذاشت که همیشه زیر لباسش پنهان می‌کرد.
یک پلاک کوچک نقره‌ای.
روی آن فقط یک حرف حک شده بود:
D
چویا زیر لب گفت:
— لعنت بهت، دازای...
صدای ضربه‌ای به پنجره آمد.
چویا با تعجب برگشت.
دازای آن سوی پنجره ایستاده بود.
چویا با عصبانیت پنجره را باز کرد.
— آدم عادی در نمی‌زنه؟!
دازای لبخند زد.
— در زدم. تو نشنیدی.
— پس چرا از پنجره اومدی؟!
— چون در خیلی دور بود.
— فاصله‌اش سه متره!
— برای من خیلی دوره.
چویا دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
— واقعاً غیرقابل تحملی.
دازای وارد اتاق شد.
اما این بار لبخندش کوتاه بود.
چشمانش روی صورت چویا ثابت ماند.
— باید باهات حرف بزنم.
چویا چیزی نگفت.
دازای به آرامی جلو آمد.
— درباره پنج سال پیش.
قلب چویا فرو ریخت.
— درباره چی؟
— درباره شبی که ناپدید شدی.
چویا نگاهش را پایین انداخت.
— چیزی برای گفتن نیست.
— هست.
صدای دازای آرام‌تر شد.
— چون من اون شب تنها کسی نبودم که حقیقت رو ازش پنهان کردی.
چویا سرش را بالا آورد.
— منظورت چیه؟
دازای دستش را داخل جیب کت خود برد و یک عکس قدیمی بیرون آورد.
عکس کمی پاره و کهنه بود.
چویا با دیدنش رنگش پرید.
در عکس...
خودش بود.
پنج سال قبل.
اما تنها نبود.
دختربچه‌ای کوچک کنار او ایستاده بود.
موهای قرمز کوتاه داشت.
چشم‌های آبی بزرگش دقیقاً شبیه چشم‌های چویا بود.
چویا با صدایی لرزان گفت:
— این عکس...
دازای به او نگاه کرد.
— اسمش آیاست.

«ادامه در کامنت اینجا جا نشد»
دیدگاه ها (۳)

سلام خوشگلا.سوگند عشق چطور بود؟دوستش دارید؟فعلا میخوام بگم ه...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط