توکیو ریونجرز ( پارت1)
توکیو ریونجرز ( پارت1)
تاکه میچی : خیله خب نائوتو بهم دست بده تا برگردم گذشته
گذشته :
پشت موتور مایکی نشسته بود و مایکی رانندگی میکرد و دراکن هم پیششون موتور سواری میکرد
تو ذهنش : ها؟ دارم با مایکی_کون موتور سواری میکنم؟
تاکه میچی : آم، مایکی_کون کجا داریم میریم؟
مایکی : ها؟
موتورش رو نگه داشت
ادامه داد : خودت گفتی بریم خونتون
تاکه میچی :ها؟... آ... آره یه لحظه حواسم نبود بریم
رسیدن :
پیاده میشم درو باز می کنم، میبرمشون خونه
صدایی میاد : اوه اومدی داداشی؟ دیر کردی
با شنیدن صدا شوکه میشه تاکه میچی
تو ذهنش : فکر کنم 12 سال بود این صدایه قشنگو نشنیده بودم،اگه درست یادم بیاد همیشه تو خونه مشغول کار بود رو آهنگاش و تمیزی خونه...سوزومه... خواهر کوچولوم
سوزومه سرشو از آشپزخونه میاره بیرون
با تعجب میگه : اوه دوستاتم اوردی...
میاد بیرون از آشپزخونه و پیشبنده آشپزیشو در میاره
با لبخند سلام میده : سلام من خواهر کوچیکه هاناگاکی تاکه میچی، هاناگاکی سوزومه هستم،از آشناییتون خوشحالم
مایکی لبخند میزنه : ممنون، ماهم سانو مانجیرو و ریوگوجی کن، دوستایه تاکه میچی هستیم، ببخشید مزاحم شدیم
سوزومه : این حرفو نزنین، داداشی زیاد دوستاشو میاره،مگه نه؟ دادا...
زل میزنه به تاکه میچی که گریه میکنه
سوزومه سرشو کج میکنه : داداشی؟
تاکه میچی یهو متوجه میشه که مثله یه فواره داره گریه میکنه و سریع اشکاشو پاک میکنه
تاکه میچی : ببخشید... فقط... این مدت... خیلی دلم برات تنگ شده بود
سوزومه بیشتر تعجب میکنه و سرشو کج میکنه : داداشی خیلی عجیبی... خیلی گریه میکنی
تاکه میچی : خیله خب نائوتو بهم دست بده تا برگردم گذشته
گذشته :
پشت موتور مایکی نشسته بود و مایکی رانندگی میکرد و دراکن هم پیششون موتور سواری میکرد
تو ذهنش : ها؟ دارم با مایکی_کون موتور سواری میکنم؟
تاکه میچی : آم، مایکی_کون کجا داریم میریم؟
مایکی : ها؟
موتورش رو نگه داشت
ادامه داد : خودت گفتی بریم خونتون
تاکه میچی :ها؟... آ... آره یه لحظه حواسم نبود بریم
رسیدن :
پیاده میشم درو باز می کنم، میبرمشون خونه
صدایی میاد : اوه اومدی داداشی؟ دیر کردی
با شنیدن صدا شوکه میشه تاکه میچی
تو ذهنش : فکر کنم 12 سال بود این صدایه قشنگو نشنیده بودم،اگه درست یادم بیاد همیشه تو خونه مشغول کار بود رو آهنگاش و تمیزی خونه...سوزومه... خواهر کوچولوم
سوزومه سرشو از آشپزخونه میاره بیرون
با تعجب میگه : اوه دوستاتم اوردی...
میاد بیرون از آشپزخونه و پیشبنده آشپزیشو در میاره
با لبخند سلام میده : سلام من خواهر کوچیکه هاناگاکی تاکه میچی، هاناگاکی سوزومه هستم،از آشناییتون خوشحالم
مایکی لبخند میزنه : ممنون، ماهم سانو مانجیرو و ریوگوجی کن، دوستایه تاکه میچی هستیم، ببخشید مزاحم شدیم
سوزومه : این حرفو نزنین، داداشی زیاد دوستاشو میاره،مگه نه؟ دادا...
زل میزنه به تاکه میچی که گریه میکنه
سوزومه سرشو کج میکنه : داداشی؟
تاکه میچی یهو متوجه میشه که مثله یه فواره داره گریه میکنه و سریع اشکاشو پاک میکنه
تاکه میچی : ببخشید... فقط... این مدت... خیلی دلم برات تنگ شده بود
سوزومه بیشتر تعجب میکنه و سرشو کج میکنه : داداشی خیلی عجیبی... خیلی گریه میکنی
- ۲۹۰
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط