{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو مایکی

سناریو مایکی
{ جنگل چشمات }
پارت چهارم
بشقاب به زور به هپن رسوند و آروم گفت
+ ببخشید! میشه یه غذای دیگه بدید آخه این غذا برای اون تازه وارد خوردنش سخته.. گناه داره
همون روز بود که دوباره به طرز وحشتناکی کتک خورد و دوباره تمام بدنش کبود شد
آخه اون که چیزی نگفت فقط درخواست کرد....
اون هیولاها هیچ رحمی نداشتن و حتی یه شبانه روز دختر کوچولو رو تو زیرزمین نگه داشتن جایی که شیسه بیشتر از هرچیزی ازش می‌ترسید
غذارو خوردن و دوباره هرکی رفت سمت یه کاری و بچه ها پخش شدن.
مثل همیشه سخت ترین کار افتاد به شیسه.
آشپزخونه! سخت‌ترین بخش یتیم خونه بود.
مثل همیشه یه صندلی گذاشت زیر پاش و همه ی ظرفا و شست و میزها و دستمال کشید. همراهش با خودش شعرای کودکونه میخوند. عاشق شعر و ریتمشون بود.
تند و تیز نبود. حقم داشت آخه اون فقط یه بچه ی هشت ساله بود
به هرحال به هر سختی که شده بلاخره کاراشو تموم کرد. وقتی کارش تموم شد و از آشپزخونه زد بدنش دوباره لرزید. همون فوبیا!
تاریکی!
اون نامردا خوب میدونستن این دختر از تاریکی می‌ترسه با این حال حتی صبر نکردن که کارش تموم بشه و همه‌ی لامپ های یتیم خونه رو خاموش کرده بودن. حالا اون دیگه حتی نمی‌دید داره کجا قدم میزاره. این ترسشو بیشتر می‌کرد. احساس می‌کرد یکی داره از گشت بهش نزدیک میشه... سریعتر قدم برداشت و حتی دویید.
اون هیلی از تاریکی می‌ترسید. همیشه کارش تو آشپزخونه طول می‌کشید و یبیشتر وقتا همیشه با لامپای خاموش و تاریکی مواجه میشد.
سریع دویید سمت تختشو خودشو انداخت روش که صدای جغ جغ مانندی داد.
پتورو کشید رو خودش و چشاشو بست. دوباره همون تصویر اومد تو ذهنش
همون پسر! خیلی این تصویر دوست داشت. دوباره لبخند کوچیکی زد و یاد حرفش افتاد
( فرداهم میتونم ببینمت؟! همین ساعت؟!)
اونقد ذوق زده شد که خواست سریعتر صبح بشه و بتونه بره
خودشو رو تخت یکم اینور اونور کرد تا خوابش بگیره.
چشاشو بست و خوابش برد!
صبح که شد مثل همیشه ازجاش بلند شد و تو صبحونه کمک کرد
خیلی ذوق داشت. حتی اذیتای بقیه دخترا یا تنه های پسرا باش اهمیتی نداشت. فقط یه چیز مهم بود. ساعت! ساعت 6 قرارشون بود.
امروز سعی کرد موهاشو یه مدل خاصی ببنده. میخواست خوشگل باشه.
فک میکرد خوشگل نیست! هرچند که اینطور نبود.
موهاشو به دوطرف به سمت بالا بست. بنظر خودش این مدل بامزه بود
و واقعا هم که چقدر کیوت و گوگولی شده بود.
به ساعت نگاه کرد. خب دیگه وقتشه
سریع رفت به بالا پشت بوم و با نهایت سرعت دویید کنار لبه بوم جوری که اگه لبه نبود و با دستاش خودشو نمی‌گرفت صد در صد میفتاد. بالاتنش از شدت سرعت به جلو هول داده شد و سرشو پایین گرفت تا مایکی رو ببینه اما.... اونجا نبود..
دختر منتطر وایساد... خیلی منتظر وایساد.. اما کسی نیومد. حالا دیگه حداقل یک و نیم ساعت حتی از موقعی که با مایکی قرار گذشته بود گذشته بود اما هیچ خبری ازش نبود.
با خودش گفت حتما کاری براش پیش اومده.
اونروز گذشت. روز بدکعدشم خبری از مایکی نشد!
و حتی روز بعدشم.... شیسه خیلی نگران بود
یهنی اتفاقی برای اون افتاده بود؟!
این فکرشو مشغول کرده بود اما هیچوقت به جوابش نرسید
حالا دیگه حداقل 6 ماه از اون روز گذشته بود. شیسه دیگه حالا حتی ناراحت تر از قبل بود. فکر می‌کرد مایکی اونو فراموش کرده.
اما با این وجود بازم هرروز میرفت روی بوم و منتظز بود.
عجیب بود هیچوقت خسته نمیشد. همیشه منتظرش بود.
یه‌روز که بخاطر اومدن باد و افتادن لباسا از رو طناب دوباره کلی کتک خورده بود و بدنش کبود بود اومد روی بوم.
نامردا ! شیسه حتی اختیار دل‌شم نداشت چه برسه به باد!
اومد و کنار بوم نشست و گریه کرد. بدنش خیلی ضعیف بود! کاش میتونستن اینو بفهمن! آخه بدن کوچولوی یه دختر چقد میتونه زیر شلاق های بزرگ و ضمخت شماها دووم بیاره؟!
داشت آروم و بی صدا گریه میکرد که یهو یه جیزی باعث شد سرش به ضرب بالا بیاد. سریع سرشو بالا آورد و به پایین نگاه کرد.
امکان نداشت! بلاخره اومد!
مایکی دوباره اومده بود توی اون کوچه !
شیسه بی اختیار دهن باز کرد
+ مایکی!
مایکی سر برگردوند و با دیدن دختر مردمک چشاش گشاد شد. تعجب کرده بود! چطور این دختر هنوزم روی این پشت بوم منتظرشه!؟
دستشو روی پاهاش گرفت و خم شد. شیسه از این کار مایکی تعجب کرد

اینم از این پارت ✨
دیدگاه ها (۱۴)

{سناریو ریندو}یکم هنتای داره مشتی خواستی نخون 🎀 چشماش دودوتا...

وای من میشاشم به خودم 🎀

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط