رمان تاجی از سوءتفاهم
پارت 8 : خانواده
سال ها بعد، قصر دیگر شبیه گذشته نبود.
کایل، پسر مو مشکی با چشمان آبی، در باغ قصر میدوید و الیانا از دور مراقبش بود.
کارل کنار همسرش ایستاده بود.
یک دفعه حال الیانا بد شد و سرگیجه گرفت، او دستش را روی شکمش گذاشت.
کارل با تعجب نگاه کرد.
_ «الیانا؟»
او لبخند زد.
_ «فکر کنم قراره دوباره پدر بشی.»
چشمان کارل از خوشحالی درخشید.
چند ماه بعد، دختر کوچکی به دنیا آمد.
موهای طلایی...
چشمان بنفش...
و نامش :
الیزا.
شاهدخت کوچک پادشاهی.
کایل با هیجان کنار گهواره خواهرش ایستاد.
_ «مامان، میتونم ازش مراقبت کنم؟»
الیانا خندید.
_ «البته.»
کارل کنار خانواده اش ایستاد.
به الیانا نگاه کرد.
به کایل.
و بعد به الیزا.
سال ها پیش، او فکر میکرد عشق چیزی است که باید از گذشته پیدا شود.
اما حالا فهمیده بود:
گاهی عشق واقعی درست جلوی چشم آدم است، اما برای دیدنش باید تمام سوءتفاهم ها کنار بروند.
الیانا سرش را روی شانه کارل گذاشت.
کایل دست کوچک الیزا را گرفت.
و در حالی که خورشید روی قصر طلایی میتابید، خانواده ی سلطنتی برای همیشه کنار هم ماندند.
👑💙 پایان 💙👑
سال ها بعد، قصر دیگر شبیه گذشته نبود.
کایل، پسر مو مشکی با چشمان آبی، در باغ قصر میدوید و الیانا از دور مراقبش بود.
کارل کنار همسرش ایستاده بود.
یک دفعه حال الیانا بد شد و سرگیجه گرفت، او دستش را روی شکمش گذاشت.
کارل با تعجب نگاه کرد.
_ «الیانا؟»
او لبخند زد.
_ «فکر کنم قراره دوباره پدر بشی.»
چشمان کارل از خوشحالی درخشید.
چند ماه بعد، دختر کوچکی به دنیا آمد.
موهای طلایی...
چشمان بنفش...
و نامش :
الیزا.
شاهدخت کوچک پادشاهی.
کایل با هیجان کنار گهواره خواهرش ایستاد.
_ «مامان، میتونم ازش مراقبت کنم؟»
الیانا خندید.
_ «البته.»
کارل کنار خانواده اش ایستاد.
به الیانا نگاه کرد.
به کایل.
و بعد به الیزا.
سال ها پیش، او فکر میکرد عشق چیزی است که باید از گذشته پیدا شود.
اما حالا فهمیده بود:
گاهی عشق واقعی درست جلوی چشم آدم است، اما برای دیدنش باید تمام سوءتفاهم ها کنار بروند.
الیانا سرش را روی شانه کارل گذاشت.
کایل دست کوچک الیزا را گرفت.
و در حالی که خورشید روی قصر طلایی میتابید، خانواده ی سلطنتی برای همیشه کنار هم ماندند.
👑💙 پایان 💙👑
- ۳.۸k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط