{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشانم داد چشمانت خدایی را که در دین است

نشانم داد چشمانت خدایی را که در دین است
و دانستم که او هم بی گمان موهاش زرین است
نمیدانم چه پیوندیست بین چشم و لبهایت
که در چشمت عسل داری ولی لبهات شیرین است

درون سینه ی سنگین تو عشاق جان کندند
که حالا با شکوهی مثل دیواری که در چین است

زمانی عشق شیرین کوه ها را جابه جا می کرد
و حالا تیشه ی فرهاد بر این عشق خوشبین است

بدان تقدیر جز این نیست باید مال من باشی
تو زیبایی پری تاوان زیباییت سنگین است..........
دیدگاه ها (۱)

قصه گو قصه ی من خانه خرابست ننویس همه شب منتظرم دشت سرابست ن...

مرا مهمان چشمانت بکن یک عصر پاییزیهمان وقتی که چون یک استکان...

به شهر عشق چون شهزاده ای تو دمی دلبر،دمی دلداده ای تو چو مهر...

نظری کردی و من هم ، نظرم سوی تو شد ...شب منت کش من ، طالب گی...

نشانم داد چشمانت خدایی را که در دین استو دانستم که او هم بی ...

نشانم داد چشمانت خدایی را که در دین استو دانستم که او هم بی ...

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین استو دانستم که او هم بى ...

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین استو دانستم که او هم بى ...

##فنجانی_چای_باخداقسمت چهل هفتمنمیدانم به لطف مسکنهای سنگینِ...

اره خلاصه🫠@vzxox@van.ya_86 @titan_rider @soli0_0

کسی هست تو بک دادن کمک کنیم به هم وفادار باشه ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱ ꜰᴏʀ ʏᴏ...

ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﻮﮔﻨﺪ ، ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﻓﻨﺎ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ...

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط