{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین است

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین است

و دانستم که او هم بى گمان موهاش زرین است


نمیدانم چه پیوندی ست بین چشم و لب هایت

که در چشمت عسل دارى ولى لب هات شیرین است


درون سینۀ سنگین تو عشاق جان کندند

که حالا با شکوهى مثل دیوارى که در چین است


زمانى عشق شیرین کوه ها را جابه جا مى کرد

و حالا تیشۀ فرهاد بر این عشق خوشبین است


بدان تقدیر جز این نیست باید مال من باشى

تو زیبایى پرى تاوان زیباییت سنگین است


حجت حصاری
دیدگاه ها (۷)

مست اگر با دست خالی راهی میخانه استاحتمالاً در سرش یک فکر بی...

بگذار که این باغ درش گم شده باشدگل های ترش، برگ و برش گم شده...

حالا که خداوند چنین داد و چنانتخیرات بکن بوسه ای از کنج دهان...

حلقهٔ آن در شدنم آرزوستبر در او سرزدنم آرزوستچند بهر یاد پری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط