تا تو عقل رعنا راه زن با خود داری ،

تا تو عقل رعنا راه زن با خود داری ،
از تو هیچ نیاید .
باش تا جمال معشوق روی به تو نماید ،
آنگه تو نیست گردی .
آنگه این حقایق بدانی ،
چون آفتاب روی نمود ، ظلمت - اگر خواهد و اگر نه - بگریزد .
چون آفتاب جمال ازل بتابد ،
کوه پاره شود . آدمی آنجا چه کند !

چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
که آنگه خوش بوم با او که من بی خویشتن باشم

من آنگه خود کسی باشم که در میدان عشق او
نه دل باشم ، نه جان باشم ، نه سر باشم ، نه تن باشم

اینجا هر موی بر اندام تو ( انالحق ) گوید ...
دیدگاه ها (۱)

خماری !!

اجازه خواستن #حضرت_علی_اکبر از #امام_حسین علیه‌السلام برای ر...

مرضیه رشیدپور شاعر مینودشتی

پارت دو

خدای خوب و مهربانم........ در نا هموراری های مسیر زیستن........

خدای خوب و مهربانم........ در نا هموراری های مسیر زیستن........

خدای خوب و مهربانم........ در نا هموراری های مسیر زیستن........

خدای خوب و مهربانم........ در نا هموراری های مسیر زیستن........

خدای خوب و مهربانم........ در نا هموراری های مسیر زیستن........

خدا بود و ديگر هيچ نبود خدا بود و ديگر هيچ نبود، خلقت هنوز ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط