پارت دو
تهیونگ پاهای برهنه اش را روی خط کشیهای سفید خیابان میگذاشت، انگار که روی طناب باریکی بین دو دنیا راه میرود. مه هنوز سنگین بود، ولی آفتاب کمکم از پشت ابرها زلزله وار بیرون میزد و سایه های بلندی روی آسفالت میانداخت.
چهارراه را گرداند. ایستگاه اتوبوس خالی بود، جز یک دختر که روی نیمکت فلزی نشسته بود و با گوشیاش ور میرفت. تهیونگ ایستاد. نفسی که قرار بود بیرون بدهد، در سینهاش حبس شد.
موهایش بلند بود، آنقدر بلند که نوکش به کمر میرسید و در نسیم صبحگاهی مثل ابریشم سیاه موج میزد. پوستش گرمی داشت، رنگ گندم، با برق زردی که از زیر نور صبح میدرخشید. لبهایش را گاز میگرفت و به صفحهی گوشی خیره بود، بیخبر از اینکه شکارچیای با چشمانی گود و تشنه، دارد از فاصلهی بیست قدمی تماشایش میکند.
تهیونگ لبخند نزد. این بار نه لبخندی برای نمایش. چیزی عمیقتر. چیزی که از ته شکمش بالا آمد و در چشمانش نشست. قلبی که سالها بود فقط برای سایهها میتپید، حالا با ضربانی نامنظم و سنگین، اسمی را زمزمه کرد که نمیشناخت.
«مال من،» نفس کشید، بیصدا. «مال منی.»
حس مالکیت، نه مثل موج، بلکه مثل سیل آمد. تمام وجودش را پر کرد. هر تار موی دختر، هر خمیدگی گردنش، هر پُلی که روی لب پایینش می افتاد، برای تهیونگ تبدیل شد به خطی در قراردادی که دختر هرگز امضا نکرده بود. او نمیدانست، اما از همان لحظهای که تهیونگ چشمانش را روی او انداخت، دیگر از آنِ خودش نبود.
تهیونگ آرام به سمتش رفت. قدمهایش بیصدا، مثل گربه روی برف. لباس سفید کثیفش با هر حرکت خشخش میکرد، اما دختر هدفون به گوش داشت، بیخبر از آمدنِ شبیهترینِ انسانها به یک فرشته ی افتاده.
نزدیک که رسید، بوی عطر ارزان ولی دلپذیر دختر به مشامش خورد. تهیونگ چشمانش را بست و آن را به ریه هایش کشید، طوری که انگار برای سال ها گرسنه بوده. وقتی چشم باز کرد، دیگر در چشمانش جنون نبود؛ چیزی شبیه به عشق بود، اما عشق نبود. وسواس بود. تملک بود. باوری دیوانهوار که این دختر، از بین همهی هفت میلیارد انسان روی زمین، فقط برای او خلق شده است.
دختر ناگهان سرش را بلند کرد. چشمهایش، قهوهای روشن و معصوم، به تهیونگ خورد. یک لحظه مکث کرد، شاید فکر کرد آدم خانهای گمشده است که میخواهد راه بپرسد. اما چیزی در نگاه تهیونگ بود که دلش را لرزاند. نه تهدید، نه خشم؛ یک آرامش ترسناک، مثل نگاه کسی که تمام نقشهی زندگیت را از قبل دیده است.
تهیونگ خندهای کوتاه، خشک و درونریخت که به زمزمهای شبیهتر بود، از گلویش بیرون آمد.
«چقدر قشنگی،» گفت با لحنی که نه تعریف بود، نه تمسخر.
دختر پا شد، گوشی را در جیبش انداخت و با عجله چند قدم عقب رفت. تهیونگ اما جلو آمد، یک قدم، دو قدم، مثل رقصی که فقط او میدانست. ناگهان زمزمه کرد، آرام و آهنگین:
«نترس از من. من نمیخوام بهت آسیب بزنم. فقط میخوام... تماشات کنم. مالک تو باشم. مالک این همه قشنگی.»
دختر گفت«چی میگی؟عوضی ؟»
دستش را دراز کرد، اما به بدن دختر نرسید. فقط سایهاش را لمس کرد، روی زمین. و وقتی انگشتش به لباس سایه ی دختر خورد، لبخندی زد که برای اولین بار، گرم بود. گرمِ یک دیوانه ی عاشق.
«کاریت ندارم فقط...میخوام بدونم چجوری انقدر خوشگلی ؟.»
دختر گفت باید بره. اتوبوس آمد و رفت. ایستگاه خالی شد. ولی تهیونگ هنوز همانجا بود، دست روی سایهی دیگر نهفته، به نقطهای خیره که دختر رفته بود. موهای بلندش را توی ذهنش میبافت، پوست گندم یاش را توی خاطره اش ذخیره میکرد، چشمهای قهوهای روشنش را تبدیل به تابلویی میکرد که تا آخر عمر در اتاق تاریک ذهنش آویزان خواهد بود.
او به آرامی، قدم زنان، دنبال رد پای نامرئی دختر رفت، نه برای پیدا کردنش، بلکه برای لذت بردن از تعقیب. چون تهیونگ میدانست: مالکیت واقعی یعنی اینکه معشوق حتی نداند که شکار شده. یعنی اینکه او آزادانه بدود، و تو آزادانه دنبالش کنی، و هر دو باور کنید که این یک انتخاب است.
و تهیونگ، در میان خیابانهای خلوت، با لباس سفید و پاهای برهنه، زمزمه کرد:
«تو مال منی، حتی اگر هنوز ندانستی... و این قشنگترین جنونیه که تا حالا تجربه کردم.»
چهارراه را گرداند. ایستگاه اتوبوس خالی بود، جز یک دختر که روی نیمکت فلزی نشسته بود و با گوشیاش ور میرفت. تهیونگ ایستاد. نفسی که قرار بود بیرون بدهد، در سینهاش حبس شد.
موهایش بلند بود، آنقدر بلند که نوکش به کمر میرسید و در نسیم صبحگاهی مثل ابریشم سیاه موج میزد. پوستش گرمی داشت، رنگ گندم، با برق زردی که از زیر نور صبح میدرخشید. لبهایش را گاز میگرفت و به صفحهی گوشی خیره بود، بیخبر از اینکه شکارچیای با چشمانی گود و تشنه، دارد از فاصلهی بیست قدمی تماشایش میکند.
تهیونگ لبخند نزد. این بار نه لبخندی برای نمایش. چیزی عمیقتر. چیزی که از ته شکمش بالا آمد و در چشمانش نشست. قلبی که سالها بود فقط برای سایهها میتپید، حالا با ضربانی نامنظم و سنگین، اسمی را زمزمه کرد که نمیشناخت.
«مال من،» نفس کشید، بیصدا. «مال منی.»
حس مالکیت، نه مثل موج، بلکه مثل سیل آمد. تمام وجودش را پر کرد. هر تار موی دختر، هر خمیدگی گردنش، هر پُلی که روی لب پایینش می افتاد، برای تهیونگ تبدیل شد به خطی در قراردادی که دختر هرگز امضا نکرده بود. او نمیدانست، اما از همان لحظهای که تهیونگ چشمانش را روی او انداخت، دیگر از آنِ خودش نبود.
تهیونگ آرام به سمتش رفت. قدمهایش بیصدا، مثل گربه روی برف. لباس سفید کثیفش با هر حرکت خشخش میکرد، اما دختر هدفون به گوش داشت، بیخبر از آمدنِ شبیهترینِ انسانها به یک فرشته ی افتاده.
نزدیک که رسید، بوی عطر ارزان ولی دلپذیر دختر به مشامش خورد. تهیونگ چشمانش را بست و آن را به ریه هایش کشید، طوری که انگار برای سال ها گرسنه بوده. وقتی چشم باز کرد، دیگر در چشمانش جنون نبود؛ چیزی شبیه به عشق بود، اما عشق نبود. وسواس بود. تملک بود. باوری دیوانهوار که این دختر، از بین همهی هفت میلیارد انسان روی زمین، فقط برای او خلق شده است.
دختر ناگهان سرش را بلند کرد. چشمهایش، قهوهای روشن و معصوم، به تهیونگ خورد. یک لحظه مکث کرد، شاید فکر کرد آدم خانهای گمشده است که میخواهد راه بپرسد. اما چیزی در نگاه تهیونگ بود که دلش را لرزاند. نه تهدید، نه خشم؛ یک آرامش ترسناک، مثل نگاه کسی که تمام نقشهی زندگیت را از قبل دیده است.
تهیونگ خندهای کوتاه، خشک و درونریخت که به زمزمهای شبیهتر بود، از گلویش بیرون آمد.
«چقدر قشنگی،» گفت با لحنی که نه تعریف بود، نه تمسخر.
دختر پا شد، گوشی را در جیبش انداخت و با عجله چند قدم عقب رفت. تهیونگ اما جلو آمد، یک قدم، دو قدم، مثل رقصی که فقط او میدانست. ناگهان زمزمه کرد، آرام و آهنگین:
«نترس از من. من نمیخوام بهت آسیب بزنم. فقط میخوام... تماشات کنم. مالک تو باشم. مالک این همه قشنگی.»
دختر گفت«چی میگی؟عوضی ؟»
دستش را دراز کرد، اما به بدن دختر نرسید. فقط سایهاش را لمس کرد، روی زمین. و وقتی انگشتش به لباس سایه ی دختر خورد، لبخندی زد که برای اولین بار، گرم بود. گرمِ یک دیوانه ی عاشق.
«کاریت ندارم فقط...میخوام بدونم چجوری انقدر خوشگلی ؟.»
دختر گفت باید بره. اتوبوس آمد و رفت. ایستگاه خالی شد. ولی تهیونگ هنوز همانجا بود، دست روی سایهی دیگر نهفته، به نقطهای خیره که دختر رفته بود. موهای بلندش را توی ذهنش میبافت، پوست گندم یاش را توی خاطره اش ذخیره میکرد، چشمهای قهوهای روشنش را تبدیل به تابلویی میکرد که تا آخر عمر در اتاق تاریک ذهنش آویزان خواهد بود.
او به آرامی، قدم زنان، دنبال رد پای نامرئی دختر رفت، نه برای پیدا کردنش، بلکه برای لذت بردن از تعقیب. چون تهیونگ میدانست: مالکیت واقعی یعنی اینکه معشوق حتی نداند که شکار شده. یعنی اینکه او آزادانه بدود، و تو آزادانه دنبالش کنی، و هر دو باور کنید که این یک انتخاب است.
و تهیونگ، در میان خیابانهای خلوت، با لباس سفید و پاهای برهنه، زمزمه کرد:
«تو مال منی، حتی اگر هنوز ندانستی... و این قشنگترین جنونیه که تا حالا تجربه کردم.»
- ۹.۳k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط