``من فقط یه نوشته ام``
``تکپارتی``
بلاخره فهمید بود دنیای که در او زندگی میکرد
جز یک کتاب چیز دیگری نبود
قصهی زندگی او در آن کتاب نوشته شده بود
به دست نویسنده ای که او را ساخته بود
برایش عجیب بود اون همه اتفاق و ماجراجوی های که داشت فقط یک نوشته بودن
عاشق شدن یا نشدن دوست داشتن یا نداشتن نفرت و عشق
همه ی اینها فقط یک نوشته بود که نویسنده آن داستان آنها را خلق کرده بود
با لرزش کمی که در صدایش وجود داشت لب زد:
-: من خودم رویا بودم ولی رویا داشتم
: تو یه رویای که توسط من خلق شده ای و توسط من هم نابود خواهی شد
-: و در اخر منتظر میمانم تا با ان قلمی که به من جان داده ای جانم را بگیری
: ناراحت نباش، تو رویای خیلی ها بودی
-: ولی وقتی خودم به رویام نرسم و آخر با وسیله ی به نام پاک کن پاک شوم چه فایده ی دارد؟
: دردناک است ولی واقعیت است نوشته ها نوشته میشوند و در آخر هم پاک خواهند شد
-:درسته ولی تو از مرگ میترسی من از تمام شدن جوهر خودکار
: ببخشید که فقط تصور ذهن من بودی..
-: تصور ذهنت... عجیب است تو من را با ذهنت خلق کردی و با نوشتن من را به واقعیت تبدیل کردی و با پاک کردن من ، من چرا نابود خواهیم کرد
:تو رویای من بوده ای و رویای من خواهیم ماند ،، بدرود رویای زیبای من
-: کتاب را نبند من از تاریکی میترسم
ولی دیگر دیر شده بود
نویسنده کتابی که الان دیگر تمام شده بود را بست و او را داخل سطل زباله انداخت... و به سراغ کتاب بعدی رفت تا در آن قصه ی جدیدی را خلق کند و مانند همیشه آن را از بین ببرد...
..............
چند روزی هست که دارم روی این تکپارتی کار میکنم امیدوارم خوب شده باشه
ببخشید اگه بد شده چون بلد نیستم کتابی بنویسم
و برای کسای که هیچی از این تکپارتی متوجه نشدن
موضوع این تکپارتی این بود که ``یک شخصیت تخیلی در کتابی که نویسنده نوشته بود میفهمه که یک شخصیت تخیلی هست و هرچیزی که براش اتفاق افتاده فقط تصورات ذهن نویسنده بوده و. یک مکالمه رو با نویسنده داره و همینطور که معلومه آخرش دور انداخته میشه ``
این تکپارتی چند روز پیش یهو به ذهنم رسید و گفتم بنویسمش
(ذهن ادمین به شدت با ادمینای دیگه متفاوت است )
خب امیدوارم دوسش داشته باشین
شب همگی به خیر
دوستون دارم
بای بای ❤️👋🏻😘😘
بلاخره فهمید بود دنیای که در او زندگی میکرد
جز یک کتاب چیز دیگری نبود
قصهی زندگی او در آن کتاب نوشته شده بود
به دست نویسنده ای که او را ساخته بود
برایش عجیب بود اون همه اتفاق و ماجراجوی های که داشت فقط یک نوشته بودن
عاشق شدن یا نشدن دوست داشتن یا نداشتن نفرت و عشق
همه ی اینها فقط یک نوشته بود که نویسنده آن داستان آنها را خلق کرده بود
با لرزش کمی که در صدایش وجود داشت لب زد:
-: من خودم رویا بودم ولی رویا داشتم
: تو یه رویای که توسط من خلق شده ای و توسط من هم نابود خواهی شد
-: و در اخر منتظر میمانم تا با ان قلمی که به من جان داده ای جانم را بگیری
: ناراحت نباش، تو رویای خیلی ها بودی
-: ولی وقتی خودم به رویام نرسم و آخر با وسیله ی به نام پاک کن پاک شوم چه فایده ی دارد؟
: دردناک است ولی واقعیت است نوشته ها نوشته میشوند و در آخر هم پاک خواهند شد
-:درسته ولی تو از مرگ میترسی من از تمام شدن جوهر خودکار
: ببخشید که فقط تصور ذهن من بودی..
-: تصور ذهنت... عجیب است تو من را با ذهنت خلق کردی و با نوشتن من را به واقعیت تبدیل کردی و با پاک کردن من ، من چرا نابود خواهیم کرد
:تو رویای من بوده ای و رویای من خواهیم ماند ،، بدرود رویای زیبای من
-: کتاب را نبند من از تاریکی میترسم
ولی دیگر دیر شده بود
نویسنده کتابی که الان دیگر تمام شده بود را بست و او را داخل سطل زباله انداخت... و به سراغ کتاب بعدی رفت تا در آن قصه ی جدیدی را خلق کند و مانند همیشه آن را از بین ببرد...
..............
چند روزی هست که دارم روی این تکپارتی کار میکنم امیدوارم خوب شده باشه
ببخشید اگه بد شده چون بلد نیستم کتابی بنویسم
و برای کسای که هیچی از این تکپارتی متوجه نشدن
موضوع این تکپارتی این بود که ``یک شخصیت تخیلی در کتابی که نویسنده نوشته بود میفهمه که یک شخصیت تخیلی هست و هرچیزی که براش اتفاق افتاده فقط تصورات ذهن نویسنده بوده و. یک مکالمه رو با نویسنده داره و همینطور که معلومه آخرش دور انداخته میشه ``
این تکپارتی چند روز پیش یهو به ذهنم رسید و گفتم بنویسمش
(ذهن ادمین به شدت با ادمینای دیگه متفاوت است )
خب امیدوارم دوسش داشته باشین
شب همگی به خیر
دوستون دارم
بای بای ❤️👋🏻😘😘
- ۲۰.۶k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط