"بیاندیش تا غیرقانونیش نکردن"
سقف طبقه چهارم هنوز سفید نشده. لولههای فاضلاب معلومند. کارگران همچنان در رفتآمدند. کف پارکینگ هنوز نخاله هست. اما چراغ طبقه دوم روشنه. پرده هم دارند. لوسترها نصب شده. رنگ منعکسشده از دیوارها با تغییر تصویر برنامه تلویزیون، عوض میشن. پشت پنجره، کاکتوسها ردیف شدهاند. این خانواده حتی یک هفته هم نمیتونسته صبر کنه. باید ساکن میشد. باید کلیددار میشد.
شهر من شهر جنگزدههاست. بدون اینکه جنگی در گرفته باشه. کسی نوشته بود ما دیگه به همهچی راضی شدهایم. اما درستش اینه که به همهچیز شهر راضی شدیم. ترجیح میدیم یک جنگزدهٔ شهری باشیم تا یک دورافتاده.
من دلم برای کسی نمیسوزه. شاید برای همین خدا من رو پیامبر نکرد. همه پیامبران از شدت دلسوزی برای مردم مریض میشدند. یا بلایی سر خودشون میآوردند. من اینطور نیستم.
من برای کسانی که ازم کمک نمیخوان، یا به حرفم گوش نمیدن، دلم نمیسوزه. هرچقدر هم که بم بگن احساس بدبختی میکنند ازینکه مجبورند در ساختمان نیمهکاره زندگی کنند. و از همونش هم خوشحال باشند.
من جاهایِ اشتباهِ فیلمها چشمهام ممکنه خیس بشه. مثل صحنهای که تصادفا محرک تنهاگزینیهامه، نه صحنهای که بازیگر قراره نشون بده که داره زیر وزن ناراحتی خرد میشه. به فلاکت این مردم بیتفاوت نیستم. اما اون تفاوتی که در حسم ایجاد میکنه، دل سوختن نیست. نه به این خاطر که مدتهاست یک قلب فلزی دارم. بلکه به این دلیل که میدونم چقدر من و چیزهایی که من میگم رو نمیخوان.
و اين اوكيه كه نميخوان!
من باید اول از همه خودم رو از دیگران نجات میدادم، بعد دنیا رو از دیگران. که تا اولی اتفاق نیفته دومی فقط یک رویاست.
کتابهایی که خوندم، همه بیفایده بودند. فیلمهایی که دیدم، همه وقتکشی بودند. چون هیچکدوم بم یاد ندادند چطور از دیگران خلاص بشم.
ریحانا، تیشرتی میپوشه که روش نوشته «بیاندیش. تا غیرقانونیش نکردن».
انقلاب و یاغیگری هم زیرمجموعه صنعت سرگرمیه.
شهر من شهر جنگزدههاست. بدون اینکه جنگی در گرفته باشه. کسی نوشته بود ما دیگه به همهچی راضی شدهایم. اما درستش اینه که به همهچیز شهر راضی شدیم. ترجیح میدیم یک جنگزدهٔ شهری باشیم تا یک دورافتاده.
من دلم برای کسی نمیسوزه. شاید برای همین خدا من رو پیامبر نکرد. همه پیامبران از شدت دلسوزی برای مردم مریض میشدند. یا بلایی سر خودشون میآوردند. من اینطور نیستم.
من برای کسانی که ازم کمک نمیخوان، یا به حرفم گوش نمیدن، دلم نمیسوزه. هرچقدر هم که بم بگن احساس بدبختی میکنند ازینکه مجبورند در ساختمان نیمهکاره زندگی کنند. و از همونش هم خوشحال باشند.
من جاهایِ اشتباهِ فیلمها چشمهام ممکنه خیس بشه. مثل صحنهای که تصادفا محرک تنهاگزینیهامه، نه صحنهای که بازیگر قراره نشون بده که داره زیر وزن ناراحتی خرد میشه. به فلاکت این مردم بیتفاوت نیستم. اما اون تفاوتی که در حسم ایجاد میکنه، دل سوختن نیست. نه به این خاطر که مدتهاست یک قلب فلزی دارم. بلکه به این دلیل که میدونم چقدر من و چیزهایی که من میگم رو نمیخوان.
و اين اوكيه كه نميخوان!
من باید اول از همه خودم رو از دیگران نجات میدادم، بعد دنیا رو از دیگران. که تا اولی اتفاق نیفته دومی فقط یک رویاست.
کتابهایی که خوندم، همه بیفایده بودند. فیلمهایی که دیدم، همه وقتکشی بودند. چون هیچکدوم بم یاد ندادند چطور از دیگران خلاص بشم.
ریحانا، تیشرتی میپوشه که روش نوشته «بیاندیش. تا غیرقانونیش نکردن».
انقلاب و یاغیگری هم زیرمجموعه صنعت سرگرمیه.
- ۴.۱k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط