سناریو جونگکوک
وقتی بم گم میشه.....
-----------------------------------------------------
جونگکوک یه لبخندِ کج و خجالتی میزنه:آره، حق با توئه. معذرت میخوام. فکر کنم... فکر کنم عادت کردم همه منو بشناسن، واسه همین وقتی دیدم تو اصلاً نمیدونی کیام، شوکه شدم.
آت: حالا که فهمیدی من بیخبرم، بهتر نیست اون سگِ بیصاحاب رو ببری؟ ساندویچم رو تموم کرد!
جونگکوکمیخنده:قول میدم یکی دیگه برات بگیرم. جدی میگم. اگه اجازه بدی... میتونم بشینم؟ فقط میخوام بدونم چطور تونستی بم رو اینقدر آروم کنی.
آت سرش رو چرخوند و با خنده گفت: اگه باز تهمت بزنی، اینبار ساندویچ رو میکوبم تو صورتتها جونگکوک معروف نا آشنا!
جونگکوکمیشینه کنارت:قول میدم! من جونگکوکم، و فعلاً فقط یه آدمِ بیادبِ پشیمونم که دلم میخواد با یه نفر که منو نمیشناسه، دوست شم
آت خندید و کمی نرم شد:باشه جونگکوکِ پشیمون، بشین! ولی سگت باید قول بده دیگه بهم پوزخند نزنه و ساندویچ منو پس بده!
جونگکوک:ولی کاری ندارما..خیلی خوشگلی خانم جوان....
آت ماتش برد و کمی پشیمون شد: خب منم نباید بهت میگفتم خر...چون از خر زشت تری..
صدای خنده های آت و نگاه های پوکر جونگکوک صحنه ی شیرینی برای بم ساخته بود...همون لحظه آت ساندویچش از دستش افتاد...
آت ماتش برد و جونگکوک خندید: وااییی نتونستی از یه ساندویچ محافظت کنی؟؟ داشتی به کی میخندیدی هان؟
و بحث ات و جونگکوک شب قشنگی رو برای سئول رقم زد...
.
.
``پایان``
.
.
-----------------------------------------------------
جونگکوک یه لبخندِ کج و خجالتی میزنه:آره، حق با توئه. معذرت میخوام. فکر کنم... فکر کنم عادت کردم همه منو بشناسن، واسه همین وقتی دیدم تو اصلاً نمیدونی کیام، شوکه شدم.
آت: حالا که فهمیدی من بیخبرم، بهتر نیست اون سگِ بیصاحاب رو ببری؟ ساندویچم رو تموم کرد!
جونگکوکمیخنده:قول میدم یکی دیگه برات بگیرم. جدی میگم. اگه اجازه بدی... میتونم بشینم؟ فقط میخوام بدونم چطور تونستی بم رو اینقدر آروم کنی.
آت سرش رو چرخوند و با خنده گفت: اگه باز تهمت بزنی، اینبار ساندویچ رو میکوبم تو صورتتها جونگکوک معروف نا آشنا!
جونگکوکمیشینه کنارت:قول میدم! من جونگکوکم، و فعلاً فقط یه آدمِ بیادبِ پشیمونم که دلم میخواد با یه نفر که منو نمیشناسه، دوست شم
آت خندید و کمی نرم شد:باشه جونگکوکِ پشیمون، بشین! ولی سگت باید قول بده دیگه بهم پوزخند نزنه و ساندویچ منو پس بده!
جونگکوک:ولی کاری ندارما..خیلی خوشگلی خانم جوان....
آت ماتش برد و کمی پشیمون شد: خب منم نباید بهت میگفتم خر...چون از خر زشت تری..
صدای خنده های آت و نگاه های پوکر جونگکوک صحنه ی شیرینی برای بم ساخته بود...همون لحظه آت ساندویچش از دستش افتاد...
آت ماتش برد و جونگکوک خندید: وااییی نتونستی از یه ساندویچ محافظت کنی؟؟ داشتی به کی میخندیدی هان؟
و بحث ات و جونگکوک شب قشنگی رو برای سئول رقم زد...
.
.
``پایان``
.
.
- ۳۰.۷k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط