دریاچه خونین :
دریاچه خونین :
فصل اول _ پارت 15
سلیا بلند شد و چویا را ارام صدا زد:چویاا.... از کی میخوای انتقام بگیری
چویا برای لحظه ای ساکت شد.
نگاهش هنوز به ماه بود. لب هایش کمی لرزید و دستش را روی سینه اش گذاشت.
چویا : از... از
صدایش در گلویش خفه شد...
چشمان اقیانوسی رنگش را بست و ناگهان خاطرات 5 ماه گذشته مانند تکه های شکسته اینه در ذهنش پخش شد...
فلش بک _ سه ماه قبل
چویا دستش را روی شکمش گذاشته بود و با خود ارام زمزمه کرد...
چویا : فقط.. فقط.. کمی تحمل کن...
سلیا چند متر آن طرف تر روی زمین نشسته بود آرام بلند شد و به سمت چویا قدم برداشت...
سلیا: چویااا..
چویا ارام سرش بلند کرد...
سلیا تکه نانی که توی دستش را به سمت چویا گرفت و لبخند چشم بسته ای زد و ارام گفت : بیا اینو بگیر...
چویا به تکه نانی که در دستش بود نگاهی کرد و گفت : پس... پس خودت چی
سلیا:من خور
چویا وسط حرف سلیا پرید و گفت
چویا : دروغ نگو غذا همینجوری هم به سختی پیدا میشه...
سلیا : چویاا بگیرش من خوردم این هم اضافش هست بگیر
چویا : یعنی میگی که اینم واست اضافی مونده...
سلیا: باشه اینقدر اصرار نکن... بیا با هم بخوریم
تکه نان را از وسط نصف کرد و به چویا قسمتی از نان را داد و هر دو خواهر در کنار هم تکه نان خشکی را که تنها غذایشان بود را خوردند
پایان فلش بک
تصویر عوض شد
فلش بک _ یک ماه قبل
چویا و سلیا در صفی که انگار پایان نداشت ایستاده بودند...
یمی از سرباز ها بلند به سر برده ها فریاد کشید و با صدای تندی گفت : زود باشید خرفت ها حرکت کنید...
یکی از برده ها به خاطر ضعف روی زمین افتاد...
چویا ناخودآگاه به سمت برده رفت...
چویا : صبر کنید حالش خوب نیست
سرباز اسلحه اش را به سمت چویا گرفت...
سرباز : یک کلمه دیگه بگی، تو هم کنارش میخوابی...
سلیا سریع به سمت چویا رفت
و دست چویا را گرفت...
چویا با چشمانی پر از خشم به سرباز خیره شد ولی چیزی نگفت...
آن شب چویا نتوانست بخوابد...
پایان فلش بک
دوباره همان اتاق تاریک...
ماه هنوز در آسمان می درخشید
چویا چشمانش را ارام باز کرد..
دست هایش را مشت کرده بود...
تمام آن پنج ماه...
گرسنگی...
تحقیر...
ترس...
خاطرات خانواده اش...
در ذهنش میچرخید...
چویا ارام گفت : از کسی که باعث شد تمام زندگیم نابود بشه... همه چیزم رو از دست بدم...
سلیا با نگرانی به چویا نگاه کرد...
سلیا:کی؟
چویا سرش رو پایین انداخت...
چند قطره اشک پایین افتاد...
چویا: ولیعهد کشور وستالیس... ولیهد اوسامو...
سلیا با شنیدن کلمه ولیعهد شوکه شد..
چویا اشک هایش را پاک کرد و با صدای سردی ادامه داد :
من میخوام وارد قصر بشم... بهش نزدیک بشم... و کاری کنم که تا اخر عمرش روزی که خانواده ام روگرفت فراموش نکنه...
سلیا دست چویا را گرفت
سلیا : چویا... انتقام تو ممکنه که خودت رو نابود کنه..
چویا به سلیا نگاه کرد...
و لبخند خیلی کمرنگی زد
چویا : سلیا... حداقل میدونم که تلاشمو کردم...
سلیا : چویاا من نمیخوام دوباره خانوادم رو از دست بدم...
چویا : سلیاا من از اون موقع که خانوادمون را از دست دادیم دیگه همون چویا قبلی نیستم...
سکوت سنگینی بین دو خواهر حکمران شد...
مه همچنان می درخشید....
_______
ادامه دارد....
فصل اول _ پارت 15
سلیا بلند شد و چویا را ارام صدا زد:چویاا.... از کی میخوای انتقام بگیری
چویا برای لحظه ای ساکت شد.
نگاهش هنوز به ماه بود. لب هایش کمی لرزید و دستش را روی سینه اش گذاشت.
چویا : از... از
صدایش در گلویش خفه شد...
چشمان اقیانوسی رنگش را بست و ناگهان خاطرات 5 ماه گذشته مانند تکه های شکسته اینه در ذهنش پخش شد...
فلش بک _ سه ماه قبل
چویا دستش را روی شکمش گذاشته بود و با خود ارام زمزمه کرد...
چویا : فقط.. فقط.. کمی تحمل کن...
سلیا چند متر آن طرف تر روی زمین نشسته بود آرام بلند شد و به سمت چویا قدم برداشت...
سلیا: چویااا..
چویا ارام سرش بلند کرد...
سلیا تکه نانی که توی دستش را به سمت چویا گرفت و لبخند چشم بسته ای زد و ارام گفت : بیا اینو بگیر...
چویا به تکه نانی که در دستش بود نگاهی کرد و گفت : پس... پس خودت چی
سلیا:من خور
چویا وسط حرف سلیا پرید و گفت
چویا : دروغ نگو غذا همینجوری هم به سختی پیدا میشه...
سلیا : چویاا بگیرش من خوردم این هم اضافش هست بگیر
چویا : یعنی میگی که اینم واست اضافی مونده...
سلیا: باشه اینقدر اصرار نکن... بیا با هم بخوریم
تکه نان را از وسط نصف کرد و به چویا قسمتی از نان را داد و هر دو خواهر در کنار هم تکه نان خشکی را که تنها غذایشان بود را خوردند
پایان فلش بک
تصویر عوض شد
فلش بک _ یک ماه قبل
چویا و سلیا در صفی که انگار پایان نداشت ایستاده بودند...
یمی از سرباز ها بلند به سر برده ها فریاد کشید و با صدای تندی گفت : زود باشید خرفت ها حرکت کنید...
یکی از برده ها به خاطر ضعف روی زمین افتاد...
چویا ناخودآگاه به سمت برده رفت...
چویا : صبر کنید حالش خوب نیست
سرباز اسلحه اش را به سمت چویا گرفت...
سرباز : یک کلمه دیگه بگی، تو هم کنارش میخوابی...
سلیا سریع به سمت چویا رفت
و دست چویا را گرفت...
چویا با چشمانی پر از خشم به سرباز خیره شد ولی چیزی نگفت...
آن شب چویا نتوانست بخوابد...
پایان فلش بک
دوباره همان اتاق تاریک...
ماه هنوز در آسمان می درخشید
چویا چشمانش را ارام باز کرد..
دست هایش را مشت کرده بود...
تمام آن پنج ماه...
گرسنگی...
تحقیر...
ترس...
خاطرات خانواده اش...
در ذهنش میچرخید...
چویا ارام گفت : از کسی که باعث شد تمام زندگیم نابود بشه... همه چیزم رو از دست بدم...
سلیا با نگرانی به چویا نگاه کرد...
سلیا:کی؟
چویا سرش رو پایین انداخت...
چند قطره اشک پایین افتاد...
چویا: ولیعهد کشور وستالیس... ولیهد اوسامو...
سلیا با شنیدن کلمه ولیعهد شوکه شد..
چویا اشک هایش را پاک کرد و با صدای سردی ادامه داد :
من میخوام وارد قصر بشم... بهش نزدیک بشم... و کاری کنم که تا اخر عمرش روزی که خانواده ام روگرفت فراموش نکنه...
سلیا دست چویا را گرفت
سلیا : چویا... انتقام تو ممکنه که خودت رو نابود کنه..
چویا به سلیا نگاه کرد...
و لبخند خیلی کمرنگی زد
چویا : سلیا... حداقل میدونم که تلاشمو کردم...
سلیا : چویاا من نمیخوام دوباره خانوادم رو از دست بدم...
چویا : سلیاا من از اون موقع که خانوادمون را از دست دادیم دیگه همون چویا قبلی نیستم...
سکوت سنگینی بین دو خواهر حکمران شد...
مه همچنان می درخشید....
_______
ادامه دارد....
- ۱.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط