{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت 🖤🥀

سکوت 🖤🥀

𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀

اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد.

ـ «مامان...»

دستش را روی دهانش گذاشت.

سلیا اشک‌هایش را پاک کرد.

ـ «بالاخره پیداش کردیم.»

یون به صفحه خیره مانده بود.

ـ «این تصویر زنده‌ست؟»

صدای مرد از بلندگو آمد:

ـ «بله.»

اسما جلو رفت.

ـ «مامان کجاست؟»

زن داخل تصویر به دوربین نگاه کرد.

لب‌هایش تکان خورد.

ـ «اسما...»

اسما با شنیدن صدای مادرش اشک ریخت.

ـ «مامان!»

مادرش با صدایی ضعیف گفت:

ـ «به حرف هیچ‌کس اعتماد نکن.»

تصویر ناگهان قطع شد.

ـ «نه!»

اسما به سمت صفحه رفت.

ـ «مامان!»

یون دستش را گرفت.

ـ «اسما، باید از اینجا بریم.»

ـ «نه! من مامانم رو پیدا کردم.»

ـ «این ممکنه یه تله باشه.»

اسما دستش را از دست یون بیرون کشید.

ـ «همه‌چیز برای تو یه تله‌ست!»

یون چیزی نگفت.

سلیا آرام نزدیک شد.

ـ «اسما... من می‌دونم مادرمون کجاست.»

اسما برگشت.

ـ «کجاست؟»

سلیا به انتهای راهرو اشاره کرد.

ـ «زیر همین مدرسه.»

نامجون با تعجب گفت:

ـ «زیر مدرسه؟»

سلیا سر تکان داد.

ـ «بیست ساله که اونجاست.»

پدر اسما با شنیدن این حرف رنگش پرید.

ـ «سلیا...»

ـ «دیگه نمی‌تونی جلوی ما رو بگیری.»

اسما به پدرش نگاه کرد.

ـ «تو از اول می‌دونستی؟»

پدرش سکوت کرد.

اسما با ناراحتی گفت:

ـ «بابا...»

ـ «آره.»

اسما اشک‌هایش را پاک کرد.

ـ «پس چرا هیچ‌وقت نجاتش ندادی؟»

پدرش با صدای لرزان گفت:

ـ «چون اگر می‌رفتم سراغش... تو رو هم از دست می‌دادم.»

ناگهان صدای بلندی از زیر زمین آمد.

همه به کف راهرو نگاه کردند.

سلیا زمزمه کرد:

ـ «اون بیدار شده.»

یون پرسید:

ـ «کی؟»

سلیا به اسما نگاه کرد.

ـ «مادرمون.»

و همان لحظه...

کف راهرو شکاف برداشت.

پله‌هایی تاریک زیر زمین ظاهر شد.

اسما قدمی جلو گذاشت.

ـ «من می‌رم.»

یون کنار او ایستاد.

ـ «منم میام.»

این بار اسما مخالفت نکرد.

و هر دو...

آرام وارد تاریکی شدند. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وچهارم 𓆪 🖤🥀صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید...

درود ماهزادا

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط