𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐
صبح، نور خورشید از میان پردهها وارد اتاق شده بود.
الین آرام چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه گیج بود.
بعد احساس کرد دستش در دست کسی قرار دارد.
آرام سرش را برگرداند.
جونگکوک روی صندلی کنار تخت نشسته بود.
سرش را روی لبهی تخت گذاشته و خوابش برده بود.
الین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
جونگکوک تمام شب همانجا مانده بود.
الین آرام دستش را از میان انگشتهای او بیرون کشید.
بلند شد، پتو را برداشت و بهآرامی روی شانههای جونگکوک انداخت.
جونگکوک کمی تکان خورد.
چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه گیج به اطراف نگاه کرد.
بعد چشمش به الین افتاد.
«صبح بخیر.»
صدای الین آرام بود.
جونگکوک صاف نشست.
«من... تمام شب اینجا بودم؟»
الین لبخند کوچکی زد.
«آره.»
جونگکوک دستش را روی صورتش کشید.
«متأسفم. باید میرفتم.»
«لازم نیست عذرخواهی کنی.»
الین به سمت میز رفت.
«چای میخوری؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
برای لحظهای هیچ نگفت.
بعد...
لبخند زد.
یک لبخند واقعی.
کوچک، اما کاملاً واقعی.
الین برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
انگار نمیتوانست باور کند چیزی که میبیند، واقعاً اتفاق افتاده.
«باشه.»
جونگکوک این را گفت و لبخندش محو شد.
الین به سمت میز رفت و کتری را روشن کرد.
دستهایش کمی میلرزید.
اما این بار نه از ترس.
از هیجانی که خودش هم نمیتوانست توضیحش دهد.
آن لبخند...
قرار نبود به این راحتی از ذهنش پاک شود.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐
صبح، نور خورشید از میان پردهها وارد اتاق شده بود.
الین آرام چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه گیج بود.
بعد احساس کرد دستش در دست کسی قرار دارد.
آرام سرش را برگرداند.
جونگکوک روی صندلی کنار تخت نشسته بود.
سرش را روی لبهی تخت گذاشته و خوابش برده بود.
الین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
جونگکوک تمام شب همانجا مانده بود.
الین آرام دستش را از میان انگشتهای او بیرون کشید.
بلند شد، پتو را برداشت و بهآرامی روی شانههای جونگکوک انداخت.
جونگکوک کمی تکان خورد.
چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه گیج به اطراف نگاه کرد.
بعد چشمش به الین افتاد.
«صبح بخیر.»
صدای الین آرام بود.
جونگکوک صاف نشست.
«من... تمام شب اینجا بودم؟»
الین لبخند کوچکی زد.
«آره.»
جونگکوک دستش را روی صورتش کشید.
«متأسفم. باید میرفتم.»
«لازم نیست عذرخواهی کنی.»
الین به سمت میز رفت.
«چای میخوری؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
برای لحظهای هیچ نگفت.
بعد...
لبخند زد.
یک لبخند واقعی.
کوچک، اما کاملاً واقعی.
الین برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
انگار نمیتوانست باور کند چیزی که میبیند، واقعاً اتفاق افتاده.
«باشه.»
جونگکوک این را گفت و لبخندش محو شد.
الین به سمت میز رفت و کتری را روشن کرد.
دستهایش کمی میلرزید.
اما این بار نه از ترس.
از هیجانی که خودش هم نمیتوانست توضیحش دهد.
آن لبخند...
قرار نبود به این راحتی از ذهنش پاک شود.
- ۱.۸k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط