🖤 پرِ قوی سیاه🖤
🖤 پرِ قوی سیاه🖤
پارت پایانی
هانا یه قدم جلو اومد. نگاهش دوخته شد به پشت سر جونگکوک.
– چون… این دیگه برای من یه قتل نبود.
این، آخرین نفس یه زندگی قدیمی بود.
بعدش فقط من موندم. و تو.
جونگکوک بهآرومی برگشت.
چشمهاش براق بودن. اما نه از خشم.
از چیزی عمیقتر، چیزی که مدتها توی وجودش نگه داشته بود اما جرات گفتنش رو نداشت.
– دیگه میخوای نکشی؟ واقعاً تموم شد؟
هانا جلوتر اومد. رسید به چند قدمیش.
– تموم شد.
همهش. خون، انتقام، امضا، تاریکی...
من دیگه نمیخوام قاتل باشم.
من فقط میخوام…
تو رو داشته باشم.
جونگکوک خندید. نه با تمسخر، نه با سردی.
با حسی که انگار یه تکه از قلبش بالاخره سر جاش نشست.
– تو همیشه مال من بودی، هانا. از همون شب لعنتی که منو از مرگ کشیدی بیرون.
نه با اسلحه،
با چشمهات.
هانا با صدایی لرزان پرسید:
– تو میتونی منو ببخشی؟ برای همهی چیزایی که کردم؟ برای اون پرای لعنتی… برای دنیای کثیفی که توش بودم؟
جونگکوک قدمی برداشت. حالا فاصلهای بینشون نبود.
دستش رو بالا آورد، پشت گردن هانا گذاشت، پیشونیش رو به پیشونیش چسبوند.
– ببخشمت؟
من عاشقتم چون همینطوری هستی.
اگه تو اون زخمها رو نداشتی،
اگه اون پرای سیاه، پشت سرت نمیریختن…
شاید هیچوقت دنبالت نمیگشتم.
– ولی این عشق... خطرناکه.
جونگکوک آروم لبخند زد.
– و تو... خطرناکترین عشقی هستی که تو کل عمرم داشتم.
ولی تنها عشقی که ارزشش رو داشت.
بارون شدیدتر شد.
و درست توی لحظهای که همه چیز انگار ایستاده بود، لبهاشون همدیگه رو پیدا کردن.
نه یه بوسهی معمولی.
یه بوسه از جنسی دیگه…
بوسهای که صدای شلیکها رو ساکت کرد.
بوسهای که بین یه قاتل و یه مافیا، دیوار همهی دنیاهای سیاه رو شکست.
وقتی از هم جدا شدن، هانا آروم گفت:
– حالا کجا میریم؟
جونگکوک دستی به گونش کشید.
– هر جایی که پرِ سیاه نباشه.
جایی که ما بتونیم آدمای معمولی باشیم، حتی اگه هیچوقت معمولی نبودیم.
هانا چشماشو بست.
و برای اولین بار، لبخندی زد که نه برای فریب بود، نه برای پیروزی.
یه لبخند عاشقانه.
---
صبح روز بعد، پلیس به عمارت رسید. همهجا خالی بود. فقط روی میز، یه برگه یادداشت جا مونده بود.
روی برگه نوشته شده بود:
> "قاتل و مافیا مردن.
حالا فقط یه زن و یه مرد موندن.
که عاشق شدن."
کنارش، فقط یه چیز بود:
یه پر سیاه، سوخته.
پایان
---❤️❤️❤️❤️❤️❤️
پارت پایانی
هانا یه قدم جلو اومد. نگاهش دوخته شد به پشت سر جونگکوک.
– چون… این دیگه برای من یه قتل نبود.
این، آخرین نفس یه زندگی قدیمی بود.
بعدش فقط من موندم. و تو.
جونگکوک بهآرومی برگشت.
چشمهاش براق بودن. اما نه از خشم.
از چیزی عمیقتر، چیزی که مدتها توی وجودش نگه داشته بود اما جرات گفتنش رو نداشت.
– دیگه میخوای نکشی؟ واقعاً تموم شد؟
هانا جلوتر اومد. رسید به چند قدمیش.
– تموم شد.
همهش. خون، انتقام، امضا، تاریکی...
من دیگه نمیخوام قاتل باشم.
من فقط میخوام…
تو رو داشته باشم.
جونگکوک خندید. نه با تمسخر، نه با سردی.
با حسی که انگار یه تکه از قلبش بالاخره سر جاش نشست.
– تو همیشه مال من بودی، هانا. از همون شب لعنتی که منو از مرگ کشیدی بیرون.
نه با اسلحه،
با چشمهات.
هانا با صدایی لرزان پرسید:
– تو میتونی منو ببخشی؟ برای همهی چیزایی که کردم؟ برای اون پرای لعنتی… برای دنیای کثیفی که توش بودم؟
جونگکوک قدمی برداشت. حالا فاصلهای بینشون نبود.
دستش رو بالا آورد، پشت گردن هانا گذاشت، پیشونیش رو به پیشونیش چسبوند.
– ببخشمت؟
من عاشقتم چون همینطوری هستی.
اگه تو اون زخمها رو نداشتی،
اگه اون پرای سیاه، پشت سرت نمیریختن…
شاید هیچوقت دنبالت نمیگشتم.
– ولی این عشق... خطرناکه.
جونگکوک آروم لبخند زد.
– و تو... خطرناکترین عشقی هستی که تو کل عمرم داشتم.
ولی تنها عشقی که ارزشش رو داشت.
بارون شدیدتر شد.
و درست توی لحظهای که همه چیز انگار ایستاده بود، لبهاشون همدیگه رو پیدا کردن.
نه یه بوسهی معمولی.
یه بوسه از جنسی دیگه…
بوسهای که صدای شلیکها رو ساکت کرد.
بوسهای که بین یه قاتل و یه مافیا، دیوار همهی دنیاهای سیاه رو شکست.
وقتی از هم جدا شدن، هانا آروم گفت:
– حالا کجا میریم؟
جونگکوک دستی به گونش کشید.
– هر جایی که پرِ سیاه نباشه.
جایی که ما بتونیم آدمای معمولی باشیم، حتی اگه هیچوقت معمولی نبودیم.
هانا چشماشو بست.
و برای اولین بار، لبخندی زد که نه برای فریب بود، نه برای پیروزی.
یه لبخند عاشقانه.
---
صبح روز بعد، پلیس به عمارت رسید. همهجا خالی بود. فقط روی میز، یه برگه یادداشت جا مونده بود.
روی برگه نوشته شده بود:
> "قاتل و مافیا مردن.
حالا فقط یه زن و یه مرد موندن.
که عاشق شدن."
کنارش، فقط یه چیز بود:
یه پر سیاه، سوخته.
پایان
---❤️❤️❤️❤️❤️❤️
- ۱۸.۱k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط