{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آینده

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آینده

چند هفته گذشت...

آرا روزبه‌روز بیشتر به خودش اعتماد پیدا می‌کرد.

اون روز وقتی از مدرسه برگشت، یه برگه توی دستش بود و با هیجان وارد خونه شد.

ـ آقای اخمو!

جونگ‌کوک که پشت میز کارش نشسته بود، سرش رو بلند کرد.

ـ چی شده؟

آرا برگه رو جلویش گرفت.

ـ یه پیشنهاد گرفتم!

جونگ‌کوک برگه رو نگاه کرد.

ـ مسابقه طراحی؟

آرا با ذوق سر تکون داد.

ـ آره! مدرسه گفته کسایی که به طراحی و هنر علاقه دارن می‌تونن شرکت کنن.

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ شرکت می‌کنی؟

آرا کمی مکث کرد.

ـ نمی‌دونم... می‌ترسم خوب نباشم.

جونگ‌کوک برگه رو به سمتش گرفت.

ـ آرا.

ـ بله؟

ـ تو قبلاً از شروع کردن می‌ترسیدی، ولی شروع کردی. الان هم همین کار رو بکن.

آرا چند لحظه ساکت موند.

بعد لبخند زد.

ـ تو همیشه یه جمله داری که آدمو امیدوار کنه؟

جونگ‌کوک شونه بالا انداخت.

ـ شاید.

آرا خندید.

...

شب، آرا پشت میز نشست و شروع به طراحی کرد.

رنگ‌ها، طرح‌ها و ایده‌های مختلف رو امتحان می‌کرد.

روی کاغذ، یه لباس ساده اما زیبا کشید.

همون لحظه فهمید چیزی که دوست داره فقط نقاشی نیست...

بلکه ساختن چیزهاییه که باعث خوشحالی آدم‌ها میشه.

آن طرف، جونگ‌کوک از پشت در نگاهی به آرا انداخت.

دیدن اینکه آرا برای آینده‌اش تلاش می‌کرد، باعث شد احساس خوبی داشته باشه.

آرا دیگر فقط دختری نبود که نیاز به کمک داشت...

او داشت راه خودش را پیدا می‌کرد.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۱)

ᴘᴀʀᴛ۳۷ | اولین قدمروز مسابقه طراحی رسید.آرا از صبح کمی استرس...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

مرسی خوشگلا ازتون به هاطر اینکه ازتون تشکر کنم، 6 پارت برات...

جواب ناشناسhttps://abzarek.ir/service-p/msg/5174432

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

ᴘᴀʀᴛ ۲۶ | یه حس عجیبچند هفته از شروع مدرسه گذشته بود.آرا کم‌...

ᴘᴀʀᴛ ۳۰ | یه روز بدون برنامهصبح روز تعطیل بود.آرا با صدای زن...

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۹ | یه تغییر بزرگچند سال گذشت...آرا دیگه اون دختر خجال...

عکس اتاق خواب ارا 1-2لباس فرم مدرسه 3ᴘᴀʀᴛ ۲۵ | دوست جدیداولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط