شب که می شود افکار بیهوده و ترسناکی به سراغ من می آیند.

شب که می شود افکار بیهوده و ترسناکی به سراغ من می آیند.
تنها راه چاره ام دویدن در این دهلیز
هاست که همه شان به بن بست ختم می شوند.
من سال هاست در هزار تویی از وجودم گم شده ام و به دنبال راه خروجم اما
نمی یابم
نمی یابم
نمی یابم .
#سین_کام


#عاشقانه #جذاب
دیدگاه ها (۷)

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

Le Contrat du Collier | قرارداد گردنبندژانر: عاشقانه | کمدی ...

‏بنده در حال حاضر تمام "نا" ها هستم.‏ناراحت، ناکافی، نادرست،...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

سلامممممممم من اومدم با فیک جدیددد لیلیلیلیلیللییلی

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش پایانی)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط