𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①
_بخش اول_
تو این دنیا بدون قدرت نمیتونی چیزی رو به دست بیاری.
قدرت نیازمند قربانی کردن، تمرکز کردن و بی رحم بودنه
#افعی_بال_های_شب
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
شب است که به امارت پرنس برمیگردم.وای که لاابالی بودن چقدر کیف میدهد!از خودم خجالت میکشم که انقدر احساس راحتی میکنم ولی شاید عیب نداشته باشد چند صباحی راحت زندگی کنم؟وارد سرسرای اصلی میشوم.این جلال و جبروت دهانم را آب نمیاندازد اما زندگی بی دغدغه چرا.اینکه سرت بگذاری وراحت بخوابی.به لطف پدر عزیزم در تقریباً هفده سال نمیدانستم خواب راحت چیست.اما شاید امشب بفهمم.تا اینکه صدایی تصمیم میگیرد گند بزند توی تصوراتم.
"شب بخیر مرد جوان"
نگاهم به او میافتد.کسی که دختری که لپ های سرخ داشت آقا صدایش میکرد.کسی که مادرم پدر صدایش میکرد.کسی که نمیدانم میخواهم چه صدایش کنم.زیر لب میگویم"شب بخیر"
نزدیکم میآید"امیدوارم که با دوست دختر ایتالیایی ت حسابی خوش گذرونده باشی"
یکه میخورم"راستش نمیدونستم دوست دخترم ایتالیاییه"
با صبر و حوصله میگوید"نیست.پدربزرگش بود."
"شما میشناسیدش؟"
"من خیلی ها رو میشناسم سوروس.و با اینکه باید اعتراف کنم دختره آدم حسابیه؛حالا که برگشتی میخوام یکم از وقتت رو قرض بگیرم"
لبخندم را پنهان میکنم"نمیدونستم درخواست محترمانه چه حسی داره"
"یعنی الان دلت میخواد به حرفم گوش کنی هان؟"
"الان دلم میخواد یه شمشیر درست و حسابی بدم دستتون تا گردنم رو قطع کنید"
"خب من واقعاً دلم نمیخواد این کار رو بکنم.ایدهم اینه که نوهم رو کمی راستی آزمایی کنم"
صورتم جدی میشود"از چه جهت؟"
لبخند میزند"بامن بیا"
امارت بزرگش تاریک و خلوت است.درواقع هیچکس نیست جز من و او.احتمالا همه خوابند.پشت سرش راه میافتم تا به راهرو طویلی میرسیم که به سالنی ختم میشود.مثل سالن تمرین.بوی اسراف حسگر های بویایی ام را فلج کرده.راهرو های مرمرین مجسمه های بزرگ غذاهای تجملاتی و بریز و بپاش های عجیب و غریب.نمیدانم شغل او چیست.حتی نمیدانم کی هست.تا همین دیروز من لای کثافت در بن بست اسپینر میخوابیدم و حالا به این کاخ راه پیدا کرده ام.حس میکنم آدم پست فطرتی هستم.من استحقاق این زندگی مرفه را ندارم.باید از اینجا بروم.برگردم توی بیغوله خودم و برای پدر تازه مرده ام مراسم تدفین بگیرم.این کاری ست که آدم حسابی ها انجام میدهند.اما من که آدم حسابی نیستم.هیچوقت هم نبودم.خداراشکر،مشکل حل شد.بلاخره لب به سخن میگشاید"آوازه قدرت زیادت پیچیده سوروس.همه میدونیم که معجون ساز و مبارز قوی ای هستی.شنیدم که بدون چوبدستی هم خوب میجنگی.آخرین بار که دیدمت یه چوب خشک بودی ولی حالا...هیکلی به هم زدی.لاغری ولی عضلانی.این یعنی تو قوی ای.اما به دلایلی من باید دوباره امتحانت کنم"
سر تکان میدهم"میخواید مبارزه کنم؟"
"بله پسرم.با موانع."
پسرم.چه واژه غریبی.سد های دفاعی ام ترک میخورد.میخواهم داد بزنم و بگویم من پسر تو نیستم.من یک آدم عوضی ام.یک آدم ناجور.اگر میتوانستم مثل یک دختربچه جیغ میزدم و پایم را زمین میکوبیدم چون این حرفها و این فضا بدجوری با طبیعت من در تضاد است.اما اینکار را نمیکنم.صرف نظر از اینکه مثل یک نرهخر به نظرخواهم آمد،از این مرد خوشم میآید.بسیار خب.چند مانع از زمین بیرون میآید.چهار اسب سنگی.قرار است از رویم رد شوند؟نمیدانم.گارد میگیرم.چهار سوار به اسب های توی اتاق ملحق میشوند و بله.قرار است از روی من رد شوند.معنی 《یکم راستی آزمایی》را متوجه شدید؟ممنونم.امشب هم قرار نیست راحت بخوابم.چوبدستی ندارم ولی یکی از سربازهای سنگی برایم شمشیری میاندازد.آن را میگیرم و شروع به مبارزه میکنم.
_بخش اول_
تو این دنیا بدون قدرت نمیتونی چیزی رو به دست بیاری.
قدرت نیازمند قربانی کردن، تمرکز کردن و بی رحم بودنه
#افعی_بال_های_شب
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
شب است که به امارت پرنس برمیگردم.وای که لاابالی بودن چقدر کیف میدهد!از خودم خجالت میکشم که انقدر احساس راحتی میکنم ولی شاید عیب نداشته باشد چند صباحی راحت زندگی کنم؟وارد سرسرای اصلی میشوم.این جلال و جبروت دهانم را آب نمیاندازد اما زندگی بی دغدغه چرا.اینکه سرت بگذاری وراحت بخوابی.به لطف پدر عزیزم در تقریباً هفده سال نمیدانستم خواب راحت چیست.اما شاید امشب بفهمم.تا اینکه صدایی تصمیم میگیرد گند بزند توی تصوراتم.
"شب بخیر مرد جوان"
نگاهم به او میافتد.کسی که دختری که لپ های سرخ داشت آقا صدایش میکرد.کسی که مادرم پدر صدایش میکرد.کسی که نمیدانم میخواهم چه صدایش کنم.زیر لب میگویم"شب بخیر"
نزدیکم میآید"امیدوارم که با دوست دختر ایتالیایی ت حسابی خوش گذرونده باشی"
یکه میخورم"راستش نمیدونستم دوست دخترم ایتالیاییه"
با صبر و حوصله میگوید"نیست.پدربزرگش بود."
"شما میشناسیدش؟"
"من خیلی ها رو میشناسم سوروس.و با اینکه باید اعتراف کنم دختره آدم حسابیه؛حالا که برگشتی میخوام یکم از وقتت رو قرض بگیرم"
لبخندم را پنهان میکنم"نمیدونستم درخواست محترمانه چه حسی داره"
"یعنی الان دلت میخواد به حرفم گوش کنی هان؟"
"الان دلم میخواد یه شمشیر درست و حسابی بدم دستتون تا گردنم رو قطع کنید"
"خب من واقعاً دلم نمیخواد این کار رو بکنم.ایدهم اینه که نوهم رو کمی راستی آزمایی کنم"
صورتم جدی میشود"از چه جهت؟"
لبخند میزند"بامن بیا"
امارت بزرگش تاریک و خلوت است.درواقع هیچکس نیست جز من و او.احتمالا همه خوابند.پشت سرش راه میافتم تا به راهرو طویلی میرسیم که به سالنی ختم میشود.مثل سالن تمرین.بوی اسراف حسگر های بویایی ام را فلج کرده.راهرو های مرمرین مجسمه های بزرگ غذاهای تجملاتی و بریز و بپاش های عجیب و غریب.نمیدانم شغل او چیست.حتی نمیدانم کی هست.تا همین دیروز من لای کثافت در بن بست اسپینر میخوابیدم و حالا به این کاخ راه پیدا کرده ام.حس میکنم آدم پست فطرتی هستم.من استحقاق این زندگی مرفه را ندارم.باید از اینجا بروم.برگردم توی بیغوله خودم و برای پدر تازه مرده ام مراسم تدفین بگیرم.این کاری ست که آدم حسابی ها انجام میدهند.اما من که آدم حسابی نیستم.هیچوقت هم نبودم.خداراشکر،مشکل حل شد.بلاخره لب به سخن میگشاید"آوازه قدرت زیادت پیچیده سوروس.همه میدونیم که معجون ساز و مبارز قوی ای هستی.شنیدم که بدون چوبدستی هم خوب میجنگی.آخرین بار که دیدمت یه چوب خشک بودی ولی حالا...هیکلی به هم زدی.لاغری ولی عضلانی.این یعنی تو قوی ای.اما به دلایلی من باید دوباره امتحانت کنم"
سر تکان میدهم"میخواید مبارزه کنم؟"
"بله پسرم.با موانع."
پسرم.چه واژه غریبی.سد های دفاعی ام ترک میخورد.میخواهم داد بزنم و بگویم من پسر تو نیستم.من یک آدم عوضی ام.یک آدم ناجور.اگر میتوانستم مثل یک دختربچه جیغ میزدم و پایم را زمین میکوبیدم چون این حرفها و این فضا بدجوری با طبیعت من در تضاد است.اما اینکار را نمیکنم.صرف نظر از اینکه مثل یک نرهخر به نظرخواهم آمد،از این مرد خوشم میآید.بسیار خب.چند مانع از زمین بیرون میآید.چهار اسب سنگی.قرار است از رویم رد شوند؟نمیدانم.گارد میگیرم.چهار سوار به اسب های توی اتاق ملحق میشوند و بله.قرار است از روی من رد شوند.معنی 《یکم راستی آزمایی》را متوجه شدید؟ممنونم.امشب هم قرار نیست راحت بخوابم.چوبدستی ندارم ولی یکی از سربازهای سنگی برایم شمشیری میاندازد.آن را میگیرم و شروع به مبارزه میکنم.
- ۵۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط