{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌نشیند سخنت در دل و جانم چه کنم

می‌نشیند سخنت در دل و جانم چه کنم
می‌شود همنفس نای نهانم چه کنم

دل شوریده‌‌ی من چون که شراب تو چشید
آنچنان گشت که از او به فغانم، چه کنم

نه عجب گر دلم از سردی این شب بگرفت
یار خورشید و سحرخنده‌ی آنم چه کنم

هین مگو چند ز صبح و نفسش یاد کنی
زنده است از دم او روح و روانم چه کنم

در دل چشم تو آن شعر چنان آب روان
خوانده‌ام لیک نیاید به بیانم چه کنم

عهد کردم که دگر سفره دل نگشایم
عشق فریاد برآرد ز نهانم چه کنم

به رطب باز کنم روزه‌ی خود بار دگر
باز مهمان لبت در رمضانم چه کنم ...
دیدگاه ها (۳)

تو نیستی و پاییزاز چشمهای مرد عاشقیشروع شده است کهتمام درختا...

جهان رابدون ناخن‌های لاک زدهبدون کفش‌های پاشنه بلندبدون النگ...

ماه بانوی من دوباره بخندبه من و حرف های امشب منبا همین خنده ...

به زمين ميزني و ميشکنيعاقبت شيشه ي اميدي راسخت مغروري و مي س...

عاشقانه

سخـن عشـق تو بی‌آنکـه برآیـد به زبـانـم ...رنگ رخسـاره خبر م...

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ا...

باز من ماندم و شب ماند و فراقِ رخ جانچه کنم  با همه افسوس و ...

#دوستت_دارم_و_دانم_که_تويي_دشمن_جانم  از چه با دشمن جانم شده...

#دوستت_دارم و دانم که تویی دشمن جانماز چه با دشمن جانم شده‌ا...

رهبرم اخم کند...قایقی خواهم ساخت...خواهم انداخت به دریای دل ...

قایقی خواهم ساخت...خواهم انداخت به دریای دل ^اربابم^...قایق ...

رهبرم اخم کند...قایقی خواهم ساخت...خواهم انداخت به دریای دل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط