{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حسین شاید نمی توانست با یک آستین خالی کمک کار بچه ها باشد

حسین شاید نمی توانست با یک آستین خالی کمک کار بچه ها باشد؛ اما زبان تشکرش خوب می چرخید.
#عملیات_خیبر بود. می خواستیم #سنگر درست کنیم؛ اما اگر سنگر زده میشد با حرکت یک ماشین از کنار آن، جا به جا می شد و به هم ریخت.
بالاخره قرار شد مانند فنداسیون ساختمان ها و به کمک الوارها سنگر درست کنیم. نیروها بسیج شدند و یک روزه تمامی سنگرهای مورد نیاز را احداث کردیم. کار بسیار طاقت فرسایی بود. حسین با فاصله ۵۰ متری از ما، تمامی زحمات بچه ها را نگاه می کرد.

نزدیک غروب آمد بین بچه ها و روی تک تک شان را بوسید و به همه خدا قوت گفت. سپس گفت: «من از صبح تا حالا می خواهم بیایم و از شما تشکر کنم؛ اما اگر چشمم در چشم شما می افتاد، فقط خجالت می کشیدم. الان هر طور بود آمدم تا دست همه شما را ببوسم و بگویم شرمنده همه تان هستم».
با حضور حسین بچه ها نیروی تازه ای گرفتند.

#شهید_حسین_خرازی #سیره_مدیریتی_شهدا #پر_رنگ_دیدن_نقش_نیروهای_جزء


راوی منصور سلیمانی #کتاب_زندگی_با_فرمانده ؛ خاطراتی از شهید حسین خرازی؛ نویسنده: علی اکبر مزد آبادی، ناشر: یا زهرا (س)، نوبت چاپ: سوم؛ ۱۳۶۴، صفحه 37.

✂ ️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام (ایتا و هورسا👇 )
@boreshha
🌍 http://www.boreshha.ir/
دیدگاه ها (۱)

فرازی از وصیت نامه شهید حسین خرازی: [به] تمام اقشار ملت عرض ...

﷽🌸 شهید حسین خرازی 🌷🌷🌸 تولد: ١٣٣۶/٠۶/٠١ - اصفهان 🇮🇷🌸 شهادت: ...

آقا مصطفی فرمانده گردان مان بود. همیشه جلوتر از نیروهایش بود...

داستان های واقعی/ ماجرای دوئل شهید خرازی با ژنرال بعثی! تاری...

رمان دختر شینا ۴۵

اشتراک بزارید 👍⭐اشتراک گذاشتن! سخته نه؟ اینکه بگی درد داره ن...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدو_هجدهروزه...

‍ 🌹 خاطرات شهید سید محمد شکری🌹 پرده ی پنجم: جبهه ی شلمچه، را...

#جنگ_نرم

تهذیب نفس در سیره شهید تورجی زاده راوی : جمعی از دوستان شهید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط