عشق میان ماپارت7
نامجون میره تو حال و چاقو میگیره و داشت میزد به شکمش که من نذاشتم
من:مامان بابا دیوونه شدین اگه اون میمرد مطمئن باشید منم خودمو میکشتم
نامجون:عزیزم تو نباد بخاطر من خودتو بکشی
من:من نمیتونم بدون تو زندگی کنم عزیزم بعد بغلش میکنم ومیگم مامان حتی اگه شما موافقت نکنین منو نامجون ازدواج میکنیم من به نامجون میگم تا منو بدزده
مامان و بابام :خوشمون امد ما موافقت میکنیم ولی نام نام دخترمون رو خوشت بخت کن
من به نامجون زبان فارسی یاد داده بودم و میدونست چی بگه
نامجون:باشه ، و راستش ما الان نامزد همیم و فقط امده بودیم این موضوعو با شما در میون بزاریم
مامان و بابام:باشه
تلفنو قطع کردم و گفتم چرا اون کارو کردی اگه تو میمر دی من چی کار میکردم میکردم
نامجون:خب دوباره ازدواج میکردی ایندفعه با جیمین جونت
من:گریه کردم و گفتم اصلا خنده دار نیست اگه منو ترک میکردی اصلا میدونی چه دردی داره
نامجون:بغلم میکنه و اونم همراه من گریه میکنه بعد منو دارز میده رو تخت خودشم دراز میکشه منم میگم چی بعد سریع بوسم میکنه اون رومن خیمه زده بود بعد نیم ساعت
ساعت و دیدم و ساعت تازه دوازده بود باهم تاساعت دو خوابیدیم و من ناهار درست کردم و ناهار خوردیم بعد ناهار
رفتیم رو مبل نشستیم و به مادر لیسا زنگ زدیم منو نامجون همو بغل کرده بودیم و
مادر لیسا:سلام جیسو خانم اون اقا کیه نکنه دوست پسرته
من:معلومه که نه شوهرمه ( ادمین: اصلا باشه به تو چه)
نامجون:سلام خانم شما باید مادر لیسا باشین
مادر لیسا:بله خودمم
من:خب دانشگاهشون دیگه تموم شده ومن نامجون میخوایم اگه اجازشو بدین شوهر خوب پیدا کنیم چون شما اینجا نیستین
مادر لیسا:باشه ولی زندگیشو خوب درست کنین
منو نامجون :خودش باید دست به کار شه که ما بگیم خوبه یا بده
مادر لیسا:باشه
منم قطع کردم
من:مامان بابا دیوونه شدین اگه اون میمرد مطمئن باشید منم خودمو میکشتم
نامجون:عزیزم تو نباد بخاطر من خودتو بکشی
من:من نمیتونم بدون تو زندگی کنم عزیزم بعد بغلش میکنم ومیگم مامان حتی اگه شما موافقت نکنین منو نامجون ازدواج میکنیم من به نامجون میگم تا منو بدزده
مامان و بابام :خوشمون امد ما موافقت میکنیم ولی نام نام دخترمون رو خوشت بخت کن
من به نامجون زبان فارسی یاد داده بودم و میدونست چی بگه
نامجون:باشه ، و راستش ما الان نامزد همیم و فقط امده بودیم این موضوعو با شما در میون بزاریم
مامان و بابام:باشه
تلفنو قطع کردم و گفتم چرا اون کارو کردی اگه تو میمر دی من چی کار میکردم میکردم
نامجون:خب دوباره ازدواج میکردی ایندفعه با جیمین جونت
من:گریه کردم و گفتم اصلا خنده دار نیست اگه منو ترک میکردی اصلا میدونی چه دردی داره
نامجون:بغلم میکنه و اونم همراه من گریه میکنه بعد منو دارز میده رو تخت خودشم دراز میکشه منم میگم چی بعد سریع بوسم میکنه اون رومن خیمه زده بود بعد نیم ساعت
ساعت و دیدم و ساعت تازه دوازده بود باهم تاساعت دو خوابیدیم و من ناهار درست کردم و ناهار خوردیم بعد ناهار
رفتیم رو مبل نشستیم و به مادر لیسا زنگ زدیم منو نامجون همو بغل کرده بودیم و
مادر لیسا:سلام جیسو خانم اون اقا کیه نکنه دوست پسرته
من:معلومه که نه شوهرمه ( ادمین: اصلا باشه به تو چه)
نامجون:سلام خانم شما باید مادر لیسا باشین
مادر لیسا:بله خودمم
من:خب دانشگاهشون دیگه تموم شده ومن نامجون میخوایم اگه اجازشو بدین شوهر خوب پیدا کنیم چون شما اینجا نیستین
مادر لیسا:باشه ولی زندگیشو خوب درست کنین
منو نامجون :خودش باید دست به کار شه که ما بگیم خوبه یا بده
مادر لیسا:باشه
منم قطع کردم
- ۸.۰k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط